December 31, 2007
I AM LEGEND
از این فیلم خوشم نیامد. به آن نمره ۴ از ده میدهم. داستان پردازی فوق العاده ضعیفی داشت. با اینکه فیلم عنوان علمی تخیلی را به دوش میکشد ولی هم با علم بیگانه بود و هم با تخیل. در این فیلم غیر از آن سکانس ابتدایی که دکتر ویروس شناس در مورد تغییر ژنتیکی ویروس توضیح میداد بقیه فیلم یک سری ماجرای اکشن تریلر بود که حتی آنها هم خیلی ضعیف بودند. شوکهای بی معنی که با ایجاد صداهای بلند هر ۵ دقیقه به آدم داده میشدند هم بیش از اندازه اعصاب خوردکن بودند. وقایع زیادی هم بودند در فیلم که از نظر منطقی با هم جور در نميآمدند و کارگردان آنها را نادیده گرفته بود. اینجاست که تفاوت کارگردانانی مثل اسپیلبرگ و لوکاس با کارگردانی مثل فرنسیس لورنس معلوم میشود. «کار هر بز نیست خرمن کوفتن - گاو نر میخواهد و مرد کهن». لورنس از ساخت ویدئو موزیک برای بریتنی اسپیرز و جنیفر لوپز پریده به فیلم علمی تخیلی ساختن و نتیجه اش از این بهتر هم نمیشود. با اینکه نقشآفرینی هنرپیشه در موفقیت و جذابیت فیلم مهم است ولی یک فیلم بی محتوا با داستان ضعیف را حتی با قرار دادن یک سوپراستار مثل ویل اسمیت هم نمیشود جذاب کرد.
December 29, 2007
رصدخانه Griffith و اهمیت آشناکردن عموم با علم و دانش
امروز فرصتی دست داد تا سری به رصدخانه Griffith بزنم. البته چون روز بود خود تلسکوپهای رصدخانه کار نمیکردند ولی بخش موزه و پلنتاریم باز بود. چند نکته همیشه برای من در بازدید از موزه های علمی آمریکا جالب بوده:
- با اینکه این کشور قدمت چندانی ندارد ولی خیلی جالب است که چطور در عرض همین مدت زمان کوتاه افراد ثروتمند جامعه کمکهای زیادی کرده اند به بنیانگذاری موسسات و محلهای تحقیق، موزه ها و کلاً پروژه هایی که به گسترش فهم علم و دانش در بین عموم مردم جامعه کمک میکند. مثلاً سرگذشت بنای همین رصدخانه با بخشش ۱۶۰۰ هکتار زمین توسط کلنل گریفیت جنکینز گریفیت در سال ۱۸۹۶ میلادی به شهر لسآنجلس برای احداث یک پارک عمومی آغاز شد. چند سال بعد، آکادمی علوم جنوب کالیفرنیا در سال ۱۹۰۵ اطلاعاتی در مورد اخترشناسی به گریفیت ارائه کرد و در همان زمان بازدیدی برای او ترتیب داد از رصدخانهای که یک سال قبل برفراز کوه ویلسون در نزدیکی لوسآنجلس احداث شده بود. رصد آسمان شب توسط تلسکوپ ۶۰ اینچی رصدخانه کوه ویلسون ظاهراً تاثیر فوقالعادهای بر گریفیت داشته بطوریکه او مبلغ صدهزار دلار به شهر لسآنجلس اهدا کرد تا یک رصدخانه در محل پارک گریفیت در شهر احداث کند تا عموم مردم راحتتر بتوانند با این دانش آشنا شوند و با چشم خود براحتی و البته بطور مجانی اجرام آسمانی را از نزدیک رصدکنند.
- وقتی بعد از گذشت ۱۰۰ سال از آن تاریخ این همه آدم از اقشار مختلف جامعه را میبینی که به این رصدخانه میآیند و پدرها و مادرها برای بچههاشون توضیح میدهند که کهکشان چیه یا آونگ فوکو که از سقف تالار علوم رصدخانه آویزان شده چطور کارمیکنه آدم میتواند کنجکاوی و برق حیرت را در چشم این بچه ها ببینه. کنجکاوی و حیرتی که به آنها یاد میدهد که دنیا بزرگتر از آن چیزی است که تا حالا فکر میکردند. اینکه جهان و طبیعت پیرامون ما دارای نظم و قانون است و انسانها وقتی بهتر این نظم و قانون را فهمیدند و توانستند نیروهای این طبیعت را بهتر مهار کنند زندگی بهتری خواهند داشت و شانس بقایشان بالاتر میرود.
- علم و دانش مثل پادزهری است که در جامعه بر علیه خرافات و پوچ اندیشی عمل میکند. علم چراغی است که بر تاریکخانه جهل مرکب دین خرافی نور حقیقت میتاباند. هر جامعه ای که به تقویت زیرساختهای علم و دانش اهمیت داد و در این طریق ثابت قدم بود روز بروز بیشتر از نظر تکنولوژیکی و علمی پیشرفت میکند. غیر از این محال است. جامعه را افراد آن میسازند. وقتی افراد جامعه با علم و دانش غریبه باشند، فرزندان و شاگردان آنها هم که تحت تربیت چنین افرادی قرار میگیرند به تبع آن دنبال حقیقت نمیروند. در تاریخ آمریکا هم مثل بقیه جوامع دیگر خرافات، جنگ، فساد و ظلم وجود داشته و دارد و کسی منکر آن نیست و نمیخواهم آنها را نادیده بگیرم و بگویم همه چیز این جامعه خوب هست. ولی نکتهای در جامعه آمریکا وجود دارد که بی شک یکی از رمزهای مهم پیشرفت آن در خلال این ۲۰۰ سال بوده و آن وجود آدمهایی مثل Thomas Jefferson, Benjamin Franklin, James Smithson, Griffith, Howard Hughes, و ... بوده که از ثروت و شهرت خودشان برای پیشرفت و همگانی شدن علم و دانش در این کشور حمایت کردند (صرفنظر از اینکه در زندگی شخصی خودشان ایراداتی داشتند). مثلاً جیمز اسمیتسون یک شیمیدان ثروتمند انگلیسی بود که در سال ۱۸۲۹ میلادی در گذشت و با اینکه هیچوقت پایش را هم به آمریکا نگذاشته بود تمام ثروت خودش را به مبلغ پانصدهزار دلار بعد از برادرزاده خود به آمریکا اهدا کرد تا با آن پول یک موسسه عمومی علمی تاسیس کنند با هدف «گسترش و ترقی دانش در میان انسانها». در سال ۱۸۳۵ میلادی دولت آمریکا این پول را دریافت کرد و موسسه علمی Smithsonian را در واشینگتن دیسی تاسیس کرد که امروزه مجموعه موزه ها و فعالیتهای علمی آن بصورت مجانی در خدمت همه بازدید کنندگان قرار دارد و یکی از مشهورترین موزههای علمی دنیاست (که واقعاً دیدن همه آنها به دل صبر یک هفته هم بیشتر وقت میخواهد). چرا یک شیمیدان انگلیسی آمریکا را برای این کار انتخاب میکند؟ چون آوازه آزادگی و علم دوستی بنیانگذاران آمریکا به گوش او رسیده بود. بخاطر اینکه میدانست فرد دانشمند و علم دوست و روشنفکری مانند جفرسون در اداره آمریکای آنزمان دخالت دارد. جفرسونی که بعد از آنکه در سال ۱۸۱۴ میلادی کتابخانه کنگره ملی آمریکا با همه کتابهایش سوخت، کتابخانه شخصی خودش را با تعداد بیش از ۶۰۰۰ جلد کتاب در موضوعات مختلف علمی و تاریخی و ادبی اهدا کرد تا دوباره کتابخانه ملی آمریکا حیات خودش را از سر بگیرد. نتیجه چنین تفکری این میشود که ۲۰۰ سال بعد دانشگاه امآیتی تمام درسهای خود را بصورت مجانی برروی وب قرار میدهد با هدف «گسترش آموزش و روحیه اکتشاف از طریق دسترسی آزاد به اطلاعات برای همگان».
در تاریخ ایران زمین هم خوانده ایم در مورد سرگذشت پادشاهانی که به دانشمندان وقت خود احترام میگذاشتهاند ولی چند درصد آن احترام برای بالا بردن و گسترش دانش و آشنایی آن در بین مردم عادی جامعه بوده؟ در کشور ایران شاید بی اغراق تا ۱۰۰ سال پیش علم و دانش در دسترس یک قشر خاصی از جامعه بود و بقیه جامعه فقط به عنوان رعیت و عامی که باید دنباله رو باشند و احتیاجی به دانستن ندارند نگریسته میشدند. امروز این قضیه تا چه اندازه تغییر کرده؟ به نظر ميرسد با اینکه جامعه ایران به هر حال امروز به لطف پیشرفت صنعت ارتباطات اطلاعات بیشتری نسبت به دنیا پیدا کرده ولی هنوز طرز تفکر ۲۵۰۰ سال پادشاهی و استبداد فکری بر حاکمان و افراد با نفوذ جامعه ما غالب است و هنوز هم علم و دنباله روی از دانش و تحقیق در بین عموم مردم به معنای واقعی کلمه بیگانه است. متشخصین و متمولین و حاکمان جامعه چقدر از ثروت و نفوذ خود را برای «گسترش و ترقی دانش در میان انسانها» خرج میکنند و به اهمیت آن واقفند؟ مسلماً خیلی خیلی بیشتر از این نیاز هست تا اهمیت دانش و علم و تحصیلات در بین خانواده ها نفوذ کنه. بدون اینکه این راه طی بشود محال ممکن است که کشور از این عقبماندگی بیرون بیاید.
رودکی در قرن چهارم گفت: «دانش اندر دل چراغ روشن است -- وز همه بد بر تن تو جوشن است». چقدر تنها بود و هست رودکی بیچاره.
December 24, 2007
کسیکه دنبال خوشبختی برود هیچوقت پیدایش نمیکند
خوشبختی یا خوشحالی چیزی هست که اگر آدم به صورت مستقیم و خودآگاهانه دنبالش باشه هیچوقت نمیتونه پیداش کنه. خوشبختی مجموعه همان لحظاتی هست که دائم در زندگیمون تسلسل دارند و ما از کنارشون با غفلت میگذریم. لحظاتی که وقتی طی شدند، بعد از گذشت روزها و سالها بر میگردیم و به آنها نگاه میکنیم و احساس میکنیم که چقدر آن موقع خوشحال بودیم. دلمون میخواهد که میتوانستیم بر گردیم به آن لحظه در گذشته و زمان را متوقف کنیم تا آن خوشحالیمون ادامه پیدا کنه. گاهی اوقات آنقدر درگیر کارهای زندگی روزمره میشویم که واقعاً فراموش میکنیم که خوشبختی در همین لحظات کوچک زندگی است که آنها را داریم از دست میدهیم نه در بدست آوردن آن چیزهایی که جامعه به آنها برچسب خوشبختی زده.
December 19, 2007
انرژی خورشیدی بجای انرژی هسته ای
آلمان که از نظر شرایط اقلیمی کلاً کشوری با آب و هوای ابری و بارانی است با سرمایه گذاری و تبلیغات وسیع رفته رفته دارد تبدیل میشود به بزرگترین حامی صنعتی و تولید کننده سلولهای خورشیدی در جهان برای تولید انرژی. همینطور بر اساس تصمیمی که دولت آلمان آنرا از سال ۲۰۰۰ میلادی به اجرا گذشته تمام راکتورهای اتمی خودش را هم دارد بمرور زمان از فعالیت خارج میکند بطوریکه هیچ راکتور هسته ای دیگر مجوز ساخته شدن یا نصب شدن در آلمان را ندارد. آنوقت کشوری مثل ایران که دو سوم آن بیابان است با آب و هوایی که شاید بی اغراق ۹۹ درصد سال آفتاب مطلق است دارد میرود دنبال انرژی پر دردسر و گران هسته ای که هم از نظر زیست محیطی کلی دردسر ساز هست و در دراز مدت آینده ای در جهان ندارد و هم از نظر سیاسی این همه دردسر ساز و پر هزینه هست.
درسته که بازدهی نیروگاههای خورشیدی در حال حاضر به پای نیروگاههای اتمی نمیرسد ولی سرمایه گذاری بر روی انرژی هستهای مثل این هست که کسی فقط نوک بینی خودش را ببیند غافل از اینکه در دو قدمی او یک دره قرار دارد. چرا کشوری مثل آلمان که ۵۰ سال انرژی هستهای تولید کرده بعد از این همه تجربه و تحقیق بالاخره عطای آنرا به لقایش بخشیده و رفته سراغ انرژیهای جایگزین؟
تکمیلی: یک روز بعد از این نوشته خبری خواندم در مورد کمپانی نانوسولار که به کمک تکنولوژی جدیدی که برای چاپ سلولهای خورشیدی بر روی صفحات آلومینیومی اختراع کرده میتوانند قیمت تولید برق را به زیر ۱ دلار برای هر وات کاهش بدهند. قیمتی که در حال حاضر کمتر از زغال سنگ است. بنیانگذاران گوگل هم از سرمایه گذارهای اولیه این شرکت هستند. ماه پیش هم گوگل پروژه انرژیهای تجدید شدنی خود (RE<C) را آغاز کرد.
مجله ساینتیفیک امریکن هم در شماره ژانویه سال ۲۰۰۸ خود که همین امروز منتشر شد مقاله مفصل و جالبی دارد در مورد طرح بزرگ پیشنهادی پروژه انرژی خورشیدی در آمریکا.
December 10, 2007
سوسک زامبی
یک نوع زنبور بنام jewel wasp شیوه فوق العاده عجیبی برای نگهداری از بچه خودش دارد. این زنبور اول یک سوسک را پیدا میکند و بعد با تزریق سم فلج کننده در مرکز شبکه عصبی سوسک او را بیحرکت میکند. بعد نوبت به تزریق ماده سمی دوم در نقطه خاصی از مغز سوسک میرسد که بافتهای فلج شده را دوباره به کار می اندازد ولی تفاوت تزریق دوم این است که واکنش فرار در اندامهای حیوان را مختل میکند. بعد از این دو تزریق که بصورت فوق العاده دقیق و مانند یک جراح مغز بر روی سوسک بخت برگشته انجام میشود، حیوان بصورت یک زامبی در میآید و بصورت خیلی رام و اهلی هر جایی که زنبور بخواهد هدایت میشود. زنبور ابتدا سوسک را با پای خودش به لانه اش میبرد، بعد بر روی بدن او یک تخم میگذارد و میرود پی کارش. تخم هم تبدیل به یک لارو شده و در خلال هشت روز از بدن سوسک زامبی تغذیه میکند و آنرا آرام بصورت زنده زنده میخورد بدون آنکه سوسک عکسالعملی از خودش نشان بدهد!
ویدئوی حیرت انگیز این پدیده را در یوتیوب ببینید. (البته یک آهنگ بی ربط را روی این ویدئو قرار داده اند).
تحقیقات نشان داده که ماده سمی که باعث زامبی شدن سوسک میشود موجب سد شدن octopamine میگردد که یک نوع ماده منتقلکننده عصبی (neurotransmitter) است. معلوم شده که با تزریق دوباره octopamine به سوسک زامبی میشود آن را دوباره زنده کرد (البته قبل از اینکه توسط بچه زنبور خورده شده باشد!) ولی هنوز معلوم نیست که این روش برای نجات آدمهای زامبی هم جواب بدهد!



