December 14, 2006

Thinking out of the box

 یکی از خصیصه های مهم خلاقیت در کسانیکه در طول تاریخ توانسته اند به کشفیات مهمی دست یابند و دستاوردهای مهمی داشته باشند، استفاده از نوعی الگوی تفکر انقلابی و کاملاً متضاد با باورهای رایج زمانه بوده است.  تحصیلات آکادمیک سنتی بسان یک کارخانه تولید ماشین، آدمهایی را تحویل جامعه می دهد که عموماً برنامه ریزی شده اند تا به طور سیستماتیک و بر مبنای دانش روز به هر مساله ای برخورد کنند و با استفاده از اطلاعات فراگرفته شده در طول تحصیل سعی کنند تا جوابی همگون با یافته های مورد قبول در مجموعه دانش کنونی پیدا کنند. این مساله مثل یک چاقوی دو لبه عمل می کند. یعنی با اینکه در خیلی از موارد باعث پیشرفت تدریجی در شاخه های مختلف علوم میشود ولی همزمان ممکن است باعث نادیده گرفته شدن بسیاری از راه حلهای بهتر و چه بسا صحیحتر هم بشود. به همین دلیل هم در طول تاریخ کم نیستند کسانی که هر چه از تحصیلات آکادمیک سنتی بیشتر دوری کرده اند نتایج کارهای تحقیقی شان فوق العاده غیر متعارفتر و متحول کننده تر بوده.

 یکی از این افراد که زندگی و پشتکار او برای من خیلی جالب است و بعلاوه از نتیجه کارهای علمی او هم بطور مداوم استفاده می کنم، ریاضیدان انگلیسی «جورج گرین» است. کسانیکه با ریاضیات مهندسی و فیزیک و الکترومغناطیس سروکار داشته اند حتماً با کارهای او از قبیل اتحادهای گرین و  توابع گرین برای حل معادلات هلمهولتز و معادلات دیفرانسیل مشتقات جزئی ناهمگون با شرایط مرزی آشنایی دارند.

نکته جالب در مورد زندگی گرین این است که او تا سن 40 سالگی یک نانوا بود و در مغازه نانوایی پدرش به کار نانوایی و کمک در کارهای آسیابی که در کنار نانوایی داشتند مشغول بود!! او تنها یک سال و آن هم در هشت سالگی به مدرسه رفته بود. ولی به خاطر علاقه بیش از اندازه به ریاضیات، خودش در خانه تحقیق می کرد و در  36 سالگی، یعنی در سال 1828 میلادی، یک کتاب در مورد آنالیز ریاضی تئوری الکتریسته و مغناطیس نوشت و آنرا برای 51 نفر فرستاد. این کتاب آنقدر مورد توجه قرار گرفت که او بعداً به توصیه یکی از اساتید دانشگاه کمبریج در سن 40 سالگی وارد دوره لیسانس آن دانشگاه شد برای تحصیل رسمی. مسلماً برای گرین نداشتن هرگونه تحصیلات فرمال آکادمیک موهبتی بوده تا بتواند تئوریهای خودش را از بنیان بر اساس یک تفکر کاملاً نوین و جدید توسعه دهد و بقول معروف بتواند خارج از عرف فکر کند (Thinking out of the box) .

خارج از عرف فکر کردن کار ساده ای نیست. باید همه چیز را زیر سوال برد و به هر راه حلی، هر قدر هم مسخره و عجیب بیاید، فکر کرد. به اصطلاح باید اول از جعبه آمد بیرون و بعد شروع کرد به فکر کردن!  یکی از دشمنهای این روش هم داشتن ضرب العجل یا deadline است! وقتی باید یک مساله ای را تا یک زمان مشخصی حتماً حل کنی دیگه فرصت نمیشه از جعبه بیایی بیرون. باید توی همان جعبه بنشینی و یک جواب پیدا کنی. به همین خاطر هم جورج گرین یا اینشتین یا نیوتن و غیره که ضرب العجل و مهلت و از این حرفها نداشتند، توانستند با خیال راحت از جعبه بیرون بروند و کلی جوابهای ابتکاری برای مساله های خودشون پیدا کنند. البته نگفته واضحه که پشتکار و ممارست و سماجت هم لازمه.   

اینها را گفتم تا کسانیکه به علم و تکنولوژی و بطورکلی تحقیق در هر زمینه ای علاقه دارند ولی به هر دلیلی برایشان امکان تحصیلات آکادمیک و دانشگاهی فراهم نیست بدانند که خیلی اوقات مطالعات و تحقیق خارج از سیستم عرفی دانشگاه و کالج چه بسا دربهای جدیدتر و بسیار روشنتری را به روی آدم باز می کنه بدور از هر گونه فشار و ضرب العجل گرفتن مدرک و نوشتن تز و غیره.

___________
پی نوشت: وقتی اینشتین از دانشگاه فارغ‌التحصیل شد، تقریباً برای تمام اساتید فیزیک وقت در اروپا نامه نوشت و تقاضا کرد به عنوان دستیار برای آنها کار کند ولی حتی یک نفر از آنها هم به نامه‌های او جواب ندادند. در عوض او یک کار ساده در اداره ثبت اختراعات در زوریخ را آغاز کرد و در همان مدت بود که توانست با فراغ خاطر بر روی نظریات خود کار کند و عملاً در خلال یک سال پنج تئوری بنیادین و انقلابی در فیزیک را ارائه کند (که بعدها به سال طلایی اینشتین معروف شد). بعدها خود اینشتین اعتراف کرد که اگر بجای کار در اداره ثبت اختراعات وارد محیط کاری آکادمیک شده بود احتمالاً هیچگاه نمی‌توانست مجالی برای صرف وقت و تحقیق بر روی نظریاتش پیدا کند.

Posted by Nader at December 14, 2006 05:40 PM | Balatarin
Comments
It's a very interesting discussion. It also occupies my mind frequently. How useful is a formal and academic education, and in what form? Most of the times, I see individuals in highly technical fields that do not dare to challenge the assuptions and previously designed routes, paths, and solutions (the approach of making someone or some ideas as God). I guess we get used to the traditional approach after long periods of formal education. If we are interested in thinking outside the box, we have to make an active effort to look at all possibilities, however unusual. It reminded me of our education system in Iran (elementary through university level). Students were always praised for learning, memorizing, and replicating pre-designed answers to all questions. If you would solve, let's say a math problem, through a different approach, you would be strongly discouraged and even punished. In contrast, if you were a conformist, you were on the top of the class.

I think it's very challenging to undo and unlearn the old ways of approaching to questions and problems and create novel ideas and methodologies.

Posted by: روشنک at December 15, 2006 10:40 AM
.... Also, you brought up a very interesting correlation between thinking outside the box and having enough time to ponder and think on issues deeply. In our current state of research, there is so much pressure time wise, that individuals want to get an answer fast, and not to stay behind in a race in scientific, technological, academic world, or .... In old times, it would happen very often that a person wouldn't produce for a while, but would come up with some significant contribution after a long time. We simply can't afford to do so any more, since we would lose our jobs!
Posted by: روشنک at December 15, 2006 10:51 AM
Dear Roshanak: I agree with your comments. We are unfortunately bounded by invisible ropes of formal educations and traditional learning system. In another, perhaps related, category, it is said that mind tends to interpret things based on the previous experiences and beliefs. There is a story, which is also mentioned in the movie "What the bleep do we know", about the arrival of Spanish fleet to the shores of America for the first time and how the native American could not see the ships simply because they had not seen such thing before. We can never know if this story is true or not but similar behaviours of brain show how our mind can become biased and anchored to the theories and approaches that we learn during our education. This is where the educational system can play a great role in teaching the kids and students how to think critically and how to escape from the bondage of traditional approaches.

I also recalled a short memory from the life of Einstein regarding the same issue of time pressure in research and added it to the end of this post.


Posted by: Nader at December 15, 2006 05:33 PM

طبق ِ معمول هميشه به نكته’ خيلي جالبي اشاره كرديـد، نـادر ِ عزيز.
واقعآً اين موضوع ِ "از جعبه بيرون آمدن" يا سكون و آرامش ِ خاطر داشتن، كه آدم اين فرصت رو به خودش بده تا جوانبِ مختلفِ يـه موصوع رو ببيـنه و بسنـجه، مسئلۀ مهم و قابل ِ تأملّی یه.

Posted by: مشیـانـه* at December 17, 2006 11:45 PM

آقای دکتر نادر شما را به blog tag game دعوت مردم دوست داشتید بیایید.
http://www.salehoffline.com/archives/002213.html

Posted by: Saleh at December 22, 2006 06:28 AM

موضوع جالب‌ای است. البته من شک دارم با کنارگذاشتن آکادمی بتوان به نتایج به‌تری رسید. آکادمی تنها راه نیست، اما حدس می‌زنم موثرترین راه است. درست است که شاید تفکرات افراد را متمایل کند به جریان غالب علم، اما بدون آن هم خیلی راحت نمی‌توان به لبه‌های علم نزدیک شد.
طبیعی است بین میلیاردها آدمی که تحصیلات آکادمیک ندارند، صدها یا هزارها دانش‌مند فوق‌العاده نیز به وجود بیاید، اما توجه کنیم که بین میلیون‌ها فردی که تحصیلات آکادمی دارند نیز هزاران دانش‌مند فوق‌العاده و تاثیرگذار به وجود آمده است.

Posted by: SoloGen at December 23, 2006 02:02 PM
Post a comment












Remember personal info?


Note: If you want to post your comments in English, please write them between the following HTML tags:
<div align="left" dir="ltr"> .... </div>



(لطفاً بعد از کلیک کردن روی Post کمی صبر کنید...)