آقای ووپی، شخصیت دانشمند کارتون تنسیتاکسیدو، یک تخته سیاه سه بعدی جادویی داشت که آنرا در یک کمد فوقالعاده شلوغ و به هم ریخته نگه میداشت و هر وفت میخواست پیداش کنه همه چیزهایی که داخل کمد بودند میریخت روی سرش! ممکنه این عجیب به نظر بیاد ولی خصوصیت نامرتب بودن و شلوِغ بودن اطاق کار (و حتی زندگی تا حدی) ظاهراً یکی از خصیصههای مشترک خیلی از آدمهای خلاقه. چند روز پیش نیویورک تایمز یک مقاله داشت که در آن از نظر روانشناسی یک بحث جالب میکنه در باره آثار سوء منظم بودن افراطی بر روی زندگی و شخصیت افراد. ما کلی پول و وقت صرف میکنیم تا همه چیز را مرتب کنیم. ولی هیچوقت نمیتوانیم نظم را بطور کامل و ایدهآل برقرار کنیم. آیا به این دلیل باید قید نظم و ترتیب را بزنیم و به بینظمی و نامرتبی رو بیاریم؟ نظم کلاً بازدهی را بالاتر میبره ولی اگر بصورت وسواس در بیاد نه تنها خوب نیست بلکه زندگی و شخصیت را خیلی خشک و بیروح میکنه. بعضی اوقات باید یک کمی بینظمی کنترل شده را قبول کرد.
یک نکته دیگر هم هست در مورد بینظمی و نامرتبی و آن هم مساله جذابیته. بینظمی الآن شده مظهر cool بودن. چه از مدل مو بگیر تا لباس و راه رفتن و حرف زدن و هر رفتار دیگری. بخشی از این مساله بخاطر اینه که آدم منظم مثل یک کتاب بسته است که با شما ارتباط برقرار نمیکنه و داستانی به شما نمیگه. همه چیزش قابل پیشبینیه. ولی بینظم طبیعیه. آدم منظم انرژی و زمان صرف کرده برای منظم شدن. این یک مدل جذابیت و احترام ایجاد میکنه. از طرف دیگه آدم بینظم و ترتیب هم این پیغام را منتقل میکنه که برای من ظاهر مهم نیست و من چیز جالبتر و مهمتری از حفظ ظاهر پیدا کردهام و چون خیلی از ما به ظاهر اهمیت میدهیم، خواه ناخواه یکدفعه برای این فرد جایگاه خاصی پیدا میکنیم که همان مصداق کول بودنه (البته این بدان معنی نیست که هر کسی میخواهد کول بشه باید اول نامرتب بشه. مثلاً یک زمانی یک نفر پایین شلوارش ریشریش شده بوده ولی باز هم میپوشیده چون براش مهم نبوده. حالا اگر یک نفر دیگه هم برود و یک شلوار پاره بخرد و بپوشد کول میشود؟ بنظر نمیرسه اینطور باشه. آدم میتواند کول باشه حتی اگر مرتب لباس بپوشه و لباسش پاره پوره هم نباشه. مهم اینه که آدم خودش باشه).
به هر حال منظم بودن یا نبودن خیلیاش برمیگردد به ذات خود آدم و سخته عوض کردنش.
واووووو لينكي كه باري معماها داده بودين فوق العاده است... وخصوصن براي يكي كه سرش درد ميكنه... مث من.
من خودم ذاتا بي نظمم. البته تو بي نظميم به نظم خاصي باز براي خودم دارم. اما اينو ديدم در مورد بقيه كه تظاهر به بي نظمي يا بعضا بانظمي هاي افراطي ميكنند.
این جمله چطوری؟ من سعی نمیکنم با منظمکردن یک بخشای از دنیا، انتروپیی بخشهای دیگر را زیاد کنم!
چــقـــدر جالب، همين امروز كه داشتم دنبالِ يه چيزي تويِ كشويِ پاتختي-م ميگشتم، و نمي تونستم پيداش كنم، دقيقاً از كمُدِ آقايِ وُپي يآد كردم! البتّه از شما چه پنهون، با خودم فكر ميكردم، كه جايِ شكرش باقي ِ اگه دانشم به اقايِ وُپي نرفته، حدِّاقل از نظر ِ نامرتّبي رو سفيد از آب درامدم!!
در ضمن، فكر كنم اين يكنوع telepathy باشه ها، نـــه؟!؟
براي سولوژن: چه اشكالي دارد آنتروپي بالا رود؟ (مثلاَ اگر ميز كار خودم را مرتب كنم چي؟) بنظر مي رسد اول بايد آنتروپي را تعريف كنيم. آيا منظور تعريف ترموديناميكي آنتروپي است يا چيز ديگري. (البته قبول دارم كه در مقياس بزرگ اگر مثلاَ يك كشور بخواهد خيلي منظم بشود، يك يا چند كشور ديگر در قبالش نامنظم مي شوند.)
براي مشيانه: نمي دانم واقعا تله پاتي بوده يا نه. فكر كنم اسم ديگري داره. بايد جستجو كنم.
I said it because, as you know it means: the communication of thoughts between people's minds without speaking, writing, or signs. And at the same time/day we both thought about one thing whithout any prearrangement.
But please, let me know, if you find something else for it!
خیلی جالب بود.
خيلي با مزه بود ... من آدم زياد منظمي نيستم .تو بعضي چيزا از بي نظمي خوشم مياد ... مثلا ميز كار شلوغمو خيلي دوست دارم ولي از آشپزخونه شلوغ بدم مياد ...
سلام دوست من .
واقعا متاسفم.
به خاطر اين كه مدتهاست دارم به شما سر ميزنم ولي تا به حال متوجه نشده بودم كه شما منو لينك كردي. چون هميشه مجذوب نوشته هات مي شدم.
شما رو لينك كردم .
موفق باشي سر بزن.
خب، از اونجایی که میزِ کارِ من هم معمولاً نامنظم هست و دوست دارم که این کارم «تایید بشه»؛ توجیهی که الان به ذهنام رسید اینه:
آستانهی مقدار آشفتگیِ اطلاعاتی که از دنیای بیرون میرسه تا بشه اونها رو تحلیل کرد برای اشخاص مختلف متفاوته و بعضیها میتونن با درهم-برهم بودن هم چیزی رو که میخوان پیدا کنن و احتمالاً چیزهای جالبی هم اون بین پیدا میشه که قبلاً انتظارش نبوده.