November 11, 2006

در باره فیلسوف شخصی

سولوژن در وبلاگ خودش مطلبی نوشت و سوالاتی کرد در مورد اینکه فیلسوف مورد علاقه شما کیست و عقاید زندگی‌تان را بر اساس باورهای کدام فیلسوف بنا کرده‌اید؟ پاسخ کوتاه من به این سوال او چنین بود:

از میان فیلسوفهایی که تا حالا نظراتشان را مطالعه کرده‌ام باید بگم که سقراط و اسپینوزا بیشتر مورد علاقه‌ام هستند.
البته من هم مثل خیلی‌های دیگر گه کامنت گذاشتند باید بگم که عقاید زندگی‌ام را بر مبنای برداشتهای خودم از تلفیق نظرات فیلسوفان، پیغمبران و اندیشمندان (چه بسا گمنام) مختلفی که کلامشان را تا به حال خوانده‌ام و یا شنیده‌ام و به نظرم منطقی آمده‌اند تنظیم می‌کنم. در خیلی از موارد معتقدم که فلسفه و فیلسوفان از هدف اولیه روشنگری مسائل دور شده‌اند و به نوعی به جان هم افتاده‌اند.

و او سوال دیگری کرد که:

«نکته‌ی جالب‌ای است. هدف فلاسفه روشن‌گری بود، نه؟ (و روشن‌گری چیست؟) و الان نیست، درست است؟ چرا کارهایی که در حال حاضر فیلسوفان انجام می‌دهند به روشن‌گری منجر نمی‌شود»

در پاسخ باید بگویم: 
منظور من از روشنگری بیان روشن و واضح جواب سوالاتی است که اساساً فلسفه را از آغاز بنا نهاد. هزاران سال پیش که هنوز چیزی به نام فلسفه وجود نداشت گروهی از آدمها می‌نشستند دور هم یا مستقل فکر می‌کردند و تحقیق می‌کردند تا جواب سوالاتی از قبیل از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم و اینکه اصولاً چرا اینجاییم و مفهوم هستی و خدا را پیدا کنند. به همین دلیل فلسفه با دین که می‌خواهد همین سوالات را جواب بدهد پیوند همیشگی داشت.
اما بمرور زمان فلسفه هم مثل هر رشته علمی دارای انشعابات و مکاتبی شد و هرکدام شروع کردند سنگ خود را بر سینه زدن و بیشتر وقت و انرژی خود را صرف نقض کردن ادعاهای همدیگر کردند. اینجا شروع فاصله گرفتن فلسفه از روشنگری بود. کتابی ۵۰۰ صفحه‌ای از یک فیلسوف معاصر می‌خوانی و ۴۰۰ صفحه آن وقت صرف کرده تا ثابت کند نظرات فلان فیلسوف یا بهمان مکتب فلسفی غلط است. آن ۱۰۰ صفحه مابقی را هم می‌شد خیلی راحت در ۵ صفحه توضیح دهد. اما او هم حتماً دنبال گرفتن tenure یا توجه و پول بوده یا اصولاً حرفی برای گفتن نداشته و به همین دلیل یک مطلب را تا حد ممکن کش می‌دهد و آخر سر هم شما را سردرگم رها می‌کند.
اگر دقت کنید کار بسیاری از فلاسفه معاصر چیزی جز بازی با کلمات و ترکیب نظریات گذشته و ارائه آنها در یک بسته‌بندی جدید نیست. منتها مطلب را آنقدر می‌پیچانند تا اثری از مطلب اصلی بر جای نماند.
فیلسوفی که که دریافت حقوق و امرار معاش او به ارائه مستمر نظریات فلسفی منوط باشد دیگر نمی‌تواند مستقل و بدون دغدغه فکر کند و مطلبی که واقعاً روشنگرانه باشد را ارائه کند. آیا سیستم آموزشی و تحقیقی حتی در بهترین محیطهای علمی امروز اینرا قبول می‌کند که یک فیلسوف در طول ۳۰ سال کار و تحقیق خود فقط یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای بنویسد؟ مسلماً نه. حتی اگر آن ۱۰۰ صفحه حاوی مطالبی عمیق و روشنگر و بهتر از ده هزار صفحه کتابهایی باشد که همکاران او در عرض این ۳۰ سال منتشر کرده‌اند باز او را به عنوان فردی ناموفق و کم کار در زمینه فلسفه خواهند شناخت  (این بلا گریبان علوم دیگر را هم البته گرفته و منحصر به فلسفه نیست.)

پی نوشت: البته واضح است که در میان فیلسوفان معاصر هم افرادی که واقعاً کارهای نوین و ارزشمند ارائه می کنند وجود دارند و به هیچ وجه منظور من این نیست که کار همه فیلسوفان و فعالیت های انجام شده در فلسفه معاصر بدور از روشنگری است.

Posted by Nader at November 11, 2006 12:08 PM | Balatarin
Comments

من هم با شما درباره فيلسوفان معاصر موافقم. به نظر من هم انديشه و فکر مستقل کمتر از قبل شده. در ضمن محتواي برخي از اين کتابها هم رقيق است و ايده اصلي را خيلي کوتاهتر ميشود بيان کرد. من خيلي از آکادميک هايي را که در زمينه فلسفه کار مي کنند را فيلسوف نميدانم چون ذهن باز و تحليلگر يک فيلسوف را ندارند. فقط شغلشان آيجاب کرده که در اين زمينه کار کنند (که ميتونست هر شغل ديگري هم باشد). با سيستمي که آکآدميا و تحقيق دانشگاهي در حال حاضر دارد من شك دارم که پيشرفتها و تغييرات مهمي در فلسفه ايجاد شود, بر خلاف پيشينه آکدميا که از صدها سال قبل محل تمرکز تعداد قابل توجهي از انديشمندان بوده است.

Posted by: روشنک at November 11, 2006 05:36 PM

برداشت از وبلاگ تحت هر شرايطي ممنوع!!! این یک اعتراض است. لطفا در صورت موافقت آن را امضا نمایید.(با درج نظر خود در وبلاگ کتابداری)

Posted by: Tahereh at November 12, 2006 04:00 AM

ممنون از نظر مفصل‌تان! (:
به چندین نکته اشاره کرده‌اید که به نظرم مهم‌اند.
یکی‌اش این‌که فلاسفه‌ی امروزین (یک قرن اخیر) بیش‌تر کارشان سنگ خود را بر سینه‌زدن و نفی کار دیگران است. من کاملا با این موافق نیستم. تفاوت فلسفه‌ی امروزین با ابتدای فلسفه‌ورزی این است که بسیاری از باورهای کلی‌ی فلسفی تاکنون کم و بیش مشخص‌شده‌اند (و این البته به معنای توافق‌داشتن آدم‌ها سر آن نظرات نیست) و کارهای جدید سعی در محکم‌کردن باورهای پیشین و دقیق‌تر کردن‌شان می‌کنند. این ماجرا مشابه با علم است که در آن هر کار جدیدی مجبور به بیان موقعیت نسبی‌ی خود به بقیه‌ی کارهای گذشته است. این از نظرم نشانه‌ی به ثبوت‌رسیدن یک رشته است (یا اگر دوست دارید، جمود!) که بیان نظریات کاملا جدید و متفاوت دیگر چندان راحت نیست (و البته معنادار هم نیست). اما به نظرم گفتن این‌که از هر ۵۰۰ صفحه کتاب فلسفی، ۴۰۰ صفحه‌اش به نفی کارهای گذشتگان می‌پردازد خیلی دقیق نیست (با این‌که همه، باید اعتراف کنم که من تاکنون یک تز دکترای فلسفه را نخوانده‌ام).

نکته‌ی دیگر حرفه‌ای‌شدن فلسفه است و این‌که یک فیلسوف می‌توانست هر کاره‌ی دیگری باشد. تا حد زیادی با این موضوع موافق‌ام. ولی همان‌طور که گفته‌اید، این موضوع تنها منحصر به فلسفه نیست.

Posted by: SoloGen at November 12, 2006 10:25 AM

به روشنك: با نظر شما كاملا موافقم. علاوه بر اين به نظر من فيلسوف بودن نبايد يك شغل باشد و كسي از آن نان بخورد.

به سولوژن: قبول دارم كه سعی در محکم‌کردن باورهای پیشین و دقیق‌تر کردن‌شان كار پسنديده و لازمي است. مشكل سر اين است كه با هر تبيين و توضيحي يك مكتب جديد پايه گذاري شود و قس علي هذا. اگر فردي مي خواهد نظرات كانت را بهتر كند مشكلي نيست ولي انصافا اگر نظرات جديد او 90 درصد همان نظرات كانت است ولي با زبان و تحت يك قالب جديد ديگر آنرا نمي توان يك نظريه فلسفي جديد نام نهاد. البته چه ما بگوييم و چه نگوييم اينكار انجام مي شود. يك مقدار از اين هم برمي گردد به طبيعت فلسفه كه كلا انگشت روي مسائلي مي گذارد كه آدمها نمي توانند بر سر آن به توافق برسند. به همين دليل شاخه شاخه شدنش و درنتيجه مبهم شدنش هم بيشتر شده (بر خلاف علوم طبيعي كه با آزمايش و تجربه سروكار دارند و در اكثر موارد مي شود بهترين تئوري و نظريه را معين كرد).

Posted by: نادر at November 12, 2006 08:50 PM

I don't quite agree with SoloGen's paralell comparison of science and philosophy. Although they were a single field of knowledge for a very long time, but they have diverged dramatically in the past couple of centuries.
most of our science is based on scientific method and empirical evidence. We don't have empirical evidence for any of our theories in philosophy. We are basically based on our hypothesis and assumptions to begin with and logic to construct a philosophical theory. Therefore, our philosophical theories cannot be treated like our science.

Posted by: روشنك at November 12, 2006 09:32 PM

به نادر: من مطمئن نیستم این اتفاق بیافتد یا نه. در واقع در این مورد ناآگاه‌ام. اگر به من وقت بدهید (و بقیه هم وقت بدهند!) و من پنج سال بتوانم مستمر در مورد فلسفه مطالعه کنم شاید بتوانم بگویم در عمل این اتفاق افتاده است یا خیر. (:

به روشنک: ممنون از توضیح‌تان. من ادعا نکرده‌ام که فلسفه و علم هر دو از یک روش برای تحلیل بهره می‌گیرند. من تنها به مشابهت آن‌دو در تبیین موقعیت نظریات جدید در قبال نظریات قدیم اشاره کردم.

Posted by: SoloGen at November 12, 2006 11:11 PM

Thank you guys! interesting discussions :)

Posted by: روشنك at November 13, 2006 08:09 AM
Post a comment












Remember personal info?


Note: If you want to post your comments in English, please write them between the following HTML tags:
<div align="left" dir="ltr"> .... </div>



(لطفاً بعد از کلیک کردن روی Post کمی صبر کنید...)