March 03, 2005

دنیای کوچک ما - بحثی در باره علم و ایمان

چندی پیش دوست خوبم، علی، کامنتهای جالبی در مورد مطلب دنیای کوچک ما نوشت و بحث و تبادل نظر فلسفی خوب و طولانی انجام شد (که هنوز هم ادامه دارد). بهمین دلیل فکر کردم شاید شایسته باشد آنها را از قسمت کامنت بیرون بیاورم و مستقیماً در متن خود وبلاگ قرار دهم تا علاقه‌مندان بتوانند آنرا دنبال کنند و احیاناً مشارکت نمایند.

بحث با اولین کامنت علی آغاز شد:

در رابطه با مطلبي كه تحت عنوان دنياي كوچك ما نوشته بودي يك كامنت كوچكي مي خواستم بدم كه صرفا بيان يك تجربه شخصي است: من از موقعي كه علاقه مند به نجوم و اجرام آسماني شدم نگاه جديدي به خودم و جهان زندگيم پيدا كردم و ان اينكه دائم به خودم شهرم كشورم و زمينم از بالا نگاه مي كردم. هرگاه ستاره اي در آسمان مي ديدم با خودم مي گفتم كه زمين ما هم با آن همه عظمتش مثل يكي از اين نقطه هاي نوراني است و من كجايش هستم ؟ هيچ جا. اين نگاه به طور تدرجي يك احساس خود كوچك شماري و مردم كوچك شماري در من ايجاد كرد كه به نظر خودم و خيلي ها فضيلت محسوب ميشد و باعث ميشد كه دغدغه هابي من با دغدغه هاي عادي و روزمره مردم متفاوت شود و كم كم دچار يك جور خود برتر شماري بشوم. وقتي ميديم كه همه هم و غم من اين است كه از كار كائنات سر در بياورم در حالي كه هم و غم ديگران اين است كه به ثروت و شهرتي برسند دچار يك غروري ميشدم كه كاملا نا خود آگاه بود. زمان زيادي كشيد تا از دام اين احساس نجات پيدا كنم و خودم را هم ارز بقيه آدمها بيابم.
حقيقت قضيه اين است:
درست است كه زمين ما كوچك است زمان ما در مقياس كيهاني كوتاه است و خود ما ذره ناچيزي هستيم ولي همه اينها از ديد كسي است كه در كيهان خانه دارد و زمان و مكانش چيز ديگري است و ما هم مي توانيم با تخيل , خودمان را جاي او بگذاريم . ولي در واقع ما در جهاني زندگي مي كنيم كه زمين اش بسيار بزرگ است و لحظه هايش به كندي مي گذرد و ما مهم ترين موجوداتش هستيم با همه نيازهاي طبيعي و ساده و پيش پا افتاده اش. چرا بايد خودمان را و مردم را تحقير كنيم كه چرا از ديد يك موجود فرضي كيهاني به ما و جهان ما نگاه نمي كنند؟ شايد فكر كنيم كه اين نگاه متعالي باعث اخلاقي تر شدن انسانها مي شود ولي من در اين هم شك دارم چون اگر زمين و مناسبات عادب مردم در نگاه او كوچك شد خيلي استعداد تبديل شدن به يك آدم غير اخلاقي را بيشتر دارد . او به سادگي مي تواند هزاران انسان را كه از ديد او مورچگاني بيش نيستند به دم تيغ فنا بسپارد و براي احساس درد و نياز هاي عادي و روزمره مردم كوچكترين ارزشي قايل نباشد. اين است كه به نظر من ارزش اخلاقي هم ندارد و باعث بهتر شدن آدمها نمي شود. در مورد شخص من ضررهايش از نفعهايش بيشتر بود و هنوز دارم تاوان آن را پس ميدهم. شايد براي تو و ديگران متفاوت باشد. نميدانم.

جواب من:
علی جان، به نکته جالبی اشاره کردی. من هم معتقدم وقتی انسان به کوچک بودن خود در کائنات پی برد این امر بر نگاه او به جامعه و اجزاء آن تاثیر می گذارد ولی معتقد نیستم این تاثیر الزاما منجر به غرور و تکبر شود چراکه اصولا اولین درسی که از کلاس خلقت شناسی می آموزیم پوچ بودن تکبر و غرور است. ممکن است تجزیه و تحلیل رفتار دیگران در قالب این فلسفه به ما نشان دهد که اکثریت مردم به اموری کودکانه دلبندند ولی این تنها بعنوان یک تفاوت فکری و جهانبینی است و نباید به خوار شمردن دیگران منجر شود.

ولی جدای از این مساله که شما به آن اشاره کردی و در بالا توضیح دادم، این طرز تفکر بعقیده من ممکن است یک عارضه دیگری داشته باشد و آن این است که علائق انسان بمرور زمان با علائق اکثریت جامعه خیلی متفاوت خواهند شد تا جایی‌که چیزهایی که دیگران را به خود مشغول می کند دیگر برای او جذابیتی نخواهند داشت که همین امر بنوعی باعث ایزوله شدن از جامعه می‌شود. اینجا است که بنظر من قضیه کمی پارادوکسیکال است. یعنی شما بدانید که در مقیاس بزرگ چه کاری ارزشمندتر است ولی در عین حال با اراده شخصی از آن سر باز بزنید و همرنگ جماعت شوید در انجام کارهای کم ارزشتر صرفاً بواسطه جلوگیری از ایزوله شدن و احساس تنهایی و یا هر دلیل دیگر.

نکته دیگری هم که به ذهنم رسید این استکه تمام خرابکاری انسان در طبیعت و کره زمین از جنگها و خونریزی‌ها بگیر تا خرابی محیط زیست و غیره همگی بنوعی ریشه در خصوصیت خودبزرگ بینی و جاه طلبی انسان دارد. اگر انسانها حتی به کوچک بودن خود در اکوسیستم کره زمین (نه در کل کائنات) پی میبردند و آنرا روزمره مد نظر داشتند خیلی از این مشکلات امروزی را نداشتیم. اینجاست که به نظر من این طرز تفکر به اخلاقی تر شدن انسانها هم کمک خواهد کرد. البته این امر نیز مثل خیلی از روشهای دیگر ممکن است بصورت فردی جواب ندهد و ارزش عملی آن زمانی مشخص شود که افراد یک جامعه و حتی سیاره در مقیاس بزرگ همگی دارای این دید باشند که البته می‌دانیم عملی غیر ممکن است. ولی نکته اصلی همین جاست. اگر من می دانم راهی صحیح است آنرا انجام می دهم حتی اگر بقیه مردم راه خلاف آنرا انجام دهند.

بهرحال این مساله بنظر من یک مساله حل نشدنی است و ریشه آن هم به علت غائی وجود ما بر روی کره زمین بر می‌گردد. تا ما نتوانیم به این سوال جواب بدهیم نخواهیم توانست راه بهینه را پیدا کنیم. اگر ما تنها بعنوان حیواناتی با قابلیت تفکر بالا در این کره خاکی زندگی می کنیم و حقیقتی بالاتر از این زندگی بیولوژیکی وجود نداشته باشد در آنصورت یک مدل زندگی را باید پیش بگیریم ولی اگر هدفی عالی‌تر در خلقتمان و حضورمان در این جهان وجود داشته باشد در آن صورت شایسته خواهد بود تا زندگی خود را منطبق بر آن هدف عالی تنظیم کنیم.

دومین کامنت علی:


نادر جان دوباره سلام،
ممنون از پاسخ مبسوطی که دادی .
گفته بودی "تا ما نتوانیم به این سوال جواب بدهیم نخواهیم توانست راه بهینه را پیدا کنیم."
سوال من این است: آیا کسی هست که به پاسخ این سوال رسیده باشد؟ آیا از راه علم می توان به پاسخ این سوال رسید؟ مسلما نه ! چون علم ما علم تجربی است و تجربه را به غایت راهی نیست. پس چه کسی این هدف را شناسایی کرده؟ حتما باید از قماش کاهنان و شاعران و عارفان و پیامبران باشد نه از جماعت دانشمندان. حالا سوال من این است که چرا هدفی را که ایشان به گوش بشر خوانده اند و به بشر آموخته اند را باید با ابزار علم دنبال کرد. اگر علم اینقدر برای جستجو کردن اهداف عالی خلقت چیز خوبی است ، چرا خود این جماعت از آن بی بهره بوده اند؟ به نظر من ما داریم تاوان یک دوره خاص از زندگی بشر را می پردازیم که دانشمندان از قضا به پیامبران ارادت پیدا کردند و تلاش کردند که با ابزاری که در اختیار داشتند ، یعنی علوم تجربی ، خدمتی به مکتب و مرام آنان بنمایند و پا را از گلیم خود فراتر بردند تا به رازهای خلقت دست پیدا کنند و ایمان و معنویت را در علم هم وارد کنند. ولی اگر به دیده تحقیق بنگریم مناسبتی بین علم و ایمان وجود ندارد چرا که علم ، فرضی است که تا نقض تجربی آن پیدا نشده صادق است حال آنکه ایمان ، فرض همیشه درستی است که نقض آن امکان ناپذیر است.
بنابر این تو به عنوان یک دانش پژوه دانش پسند باید از خودت سوال کنی که آیا این هدف عالی را از دانشمندان آموخته ای یا از پیامبران ، یا از دانشمندانی که به پیامبران ارادت داشته اند؟ اگر از پیامبران آموخته ای باید راه خود آنان را برای تفکر و تامل در جهان خلقت در پیش بگیری که همانا راه علم نیست. دانشمندان ناب هم نمی توانسته اند چنین آموزه ای داشته باشند ، چون علمی که پا از قلمرو تجربه فراتر بگذارد ، دیگر علم نیست. می مانند گروه سوم ، که به اعتقاد من مشکل اصلی از آنها سرچشمه می گیرد که دو موضوع نا همگون را به زور و ضرب به هم چسبانده اند و کاری کرده اند که ما فکر کنیم اگر کسی فیزیک و شیمی و ریاضی نخوانده از درک عظمت خلقت عاجز است و قادر به درک اهداف عالیه خلقت نیست. همان چیزی که باعث میشود ما خودمان را به اهداف عالیه خلقت نزدیک تر بدانیم و مردم عوام را مشغول به زندگی بیولوژیک حیوانی . عقیده ای که به نظر من خطرناک می آید ، چون هم همانطور که گفتی باعث منزوی شدن ما از مردم می شود و هم باعث می شود از همین چیزهایی که به سادگی می شود لذت برد خودمان را محروم کنیم به خاطر چیزی که شاید اصلا وجود خارجی هم نداشته باشد.

پاسخ به کامنت دوم:

علی جان، چون از بحث اولیه کمی دور شدیم اول اجازه می‌خواهم تا با یک مثال منظور خودم را بیشتر روشن کنم. فرض کنید شما در یک هواپیمای مسافربری غول‌پیکر با صدها مسافر نشسته‌اید و هواپیما بر روی باند شروع به حرکت می‌کند و بعد مدتی بلند می‌شود و در عرض چند دقیقه با مانورهای دقیق به ارتفاع چند هزار متری از سطح زمین می‌رسد. مسافر بیسوادی که از دانش مهندسی و علوم تجربی بی‌بهره است اگر اولین سفرش باشد خیلی تعجب خواهد کرد که چطور چیز به این سنگینی به هوا بلند شد و پیش خود می‌گوید کسانی که این هواپیما را ساخته‌اند باید خیلی عاقل بوده باشند. در پروازهای بعدی، بتدریج از شگفت‌آور بودن این مساله برایش کاسته می‌شود تا آنکه بمرور زمان دیگر به آن فکر هم نمی‌کند. بخش بزرگی از این قضیه در پس فقر علمی این فرد نسبت به دانشهای مورد نیاز برای ساخت و هدایت چنین وسیله‌ای بر می‌گردد. در مقابل، فردی را در نظر بگیر که دانش وسیعی نسبت به مکانیسمها و مراحل مختلف طراحی، ساخت و هدایت اجزاء و کل هواپیما دارد. چنین فردی بخوبی ارزش و قدر کار عظیم و سختی که مهندسان و دانشمندان در طراحی و ساخت این هواپیما انجام داده‌اند را بخوبی خواهد دانست و همین امر بر طرز نگاهش به مانورهای مختلف این هواپیما در خلال پرواز تاثیر می‌گذارد بطوریکه دیگر انجام هر کدام از کوچکترین پروسسهای موجود را امری بی‌ارزش و بدون کنترل نخواهد شمرد و در نتیجه این طرز بینش، بطور مستمر بر خالقین این دست‌آورد بزرگ مهندسی تحسین و درود خواهد فرستاد.

مطالعه طبیعت و شناخت ساز و کار علمی آن بوسیله علوم تجربی هم دقیقاً مانند همین مثال است. طبیعتی که ما می‌شناسیم و در زندگی خود با آن سروکار داریم ساز و کارش بوسیله مجموعه‌ای از قوانین فیزیکی و شیمیایی و ریاضی تعیین می‌شود که مقداری از آنها را فهمیده‌ایم و بخش دیگری از آنها نیز هنوز برایمان ناشناخته هستند و در مسیر فهم آنها قدم بر‌می داریم. بهمین دلیل است که من دقیقاً معتقد هستم «...اگر کسی فیزیک و شیمی و ریاضی نخوانده از درک عظمت خلقت عاجز است و قادر به درک اهداف عالیه خلقت نیست...». بعقیده من نه تنها در این مسیر هیچ میانبری (Shortcut) هم وجود ندارد بلکه پیمودن راهش بسیار سخت و حرکت در‌ آن کند و آهسته است. همین سختی‌ها و مشکلات بوده‌اند که در خلال اعصار مختلف زمینه ساز ایجاد راه‌های کذایی میانبر و ساده‌تری برای شناخت شدند که جز به گمراهی و تاریکی بیشتر راهنمایی نمی‌کردند. فراموش نکنیم که راهی که گروه دیگر یعنی عرفان سنتی برای درک و شناخت حقیقت به ما نشان می‌دهد عملاً راه نیست بلکه مجموعه‌ای از تجربیات شخصی افرادی است که هرکدام به سلیقه خودشان بسته با حالات و روحیات درونی خود در زمانهای مختلف داشته‌اند و عملاً نمی تواند یک دستورالعمل مشخص و قابل انجام توسط انسانها ارائه کند. اگر شما با عرفان بتوانید به بزرگی و شاهکار مهندسی یک هواپیمای غول‌پیکر مسافربری دست پیدا کنید، من قبول خواهم کرد که در راه فهم عظمت خلقت این جهان و اهداف آن هم تنها با عرفان اینکار را می‌شود کرد.

البته خرابکاریهایی که بواسطه غرور و تکبر انسان در این جهان با سوء استفاده از ابزار علم و دانش رخ داده را نباید به حساب نفس خود علم بعنوان ابزار حقیقی و غائی شناخت دانست. این مشکل بدلیل ذات و خصوصیت بشر است که همچون تیغ در دست زنگی مست حمام خون در این جهان به راه انداخته است.

در انتها باید بگویم که معتقدم حتی شهودات و تجربیات عرفانی شخصی که توسط شعرا و عرفایی که به آنها اشاره کردید گزارش شده‌اند نیز دارای توضیحات دقیق ریاضی و فیزیکی هستند و یک سیستم تئوریک جامع و دقیق خواهد توانست آنها را نیز کاملاً مدل کند و صرف این مساله که ما در مقطعی از زمان زندگی می‌کنیم که هنوز چنین تئوری کشف نشده به معنی آن نیست که این تئوری اصلاً وجود ندارد. یعنی حتی اگر عالم روحانی هم وجود داشته باشد (که عرفان سنتی ادعای ارتباط با آن بعنوان سرچشمه ناب حقیقت را دارد) آن عالم نیز باید بر مبنای ساز و کارهای مشخص و مکانیسم معینی فعالیت ‌کند که به هر حال قابل فرموله شدن خواهند بود.

Posted by Nader at March 3, 2005 04:52 PM | Balatarin
Comments

نادر جان،
اولا ممنون که بحٍث را از حاشیه خارج کردی و به متن کشاندی. لااقل اینگونه از نظر دیگران هم ، اگر وارد بحث بشوند، بهره مند خواهیم شد.
به نکته بسیار جالبی اشاره کردی که بحث ما را قدری هیجان انگیز تر می کند و تفاوت دیدگاه ما را روشن تر میکند.
دانستن ظرایف خلقت ، در همان حال که می تواند ما را به درک عظمت خالق نزدیکتر کند ، می تواند پیش افتاده به نظر آمدن خیلی چیزها هم بشود. مثال خیلی واضح آن در حیطه تخصصی من و توست. اگر کسی روباتهای متحرک را ببیند که فوتبال بازی میکنند یا جواب سوال مردم را می دهند یا هوشمندانه مشغول کندوکاو بر روی سیاره ها هستند ، و نداند که اصول کار آنها چیست و چگونه ساخته شده اند بیشتر خالق آنها را تحسین میکند و به دیده حیرت در کار آنها نظر می کند تا من که هم فیها خالدون آن را می دانم. یا کسی که با تلفن از ورای اقیانوس ها با یک نفر دیگر ارتباط برقرار می کند بیشتر به سازندگان آن درود میفرستد تا تو که خودت همه خم و چم و اسرار این ارتباط شگفت آور را می دانی. در مورد فهم طبیعت هم از قضا همین گونه بوده است. تا زمانی که مردم نمی دانستند جنین چگونه شکل میگیرد و رشد میکند تا نهایتا از شکم مادر خارج شود ، همه را به دیده اعجاب و حیرت نگاه می کردند تا الان که فکر میکنند یک سری رویدادهای شیمیایی دست به دست هم میدهند تا جنین کامل شود. درست به همین دلیل است که تواضع انسان امروزی پایین آمده است و از همه چیز دلزده شده ، چون دانش او زیاد شده و باعث شده همه چیز به نظر او پیش پا افتاده بیاید. شاید بگویی باید عمیقتر به قضایا نگاه کرد تا از پیچیدگی و اعجاب خلقت کاسته نشود ، ولی مگر آدم چقدر وقت دارد که بخواهد وارد ریزه کاری های همه چیز بشود. تازه اگر هم عاشق بود و وقت گذاشت و عمیق شد ، به یک جاهایی میرسد که مایوس کننده است و امکان عبور بیشتر نیست. ما با اشتها برای فهم خلقت و گشودن اسرار پیش میرویم و در این راه چیزهای زیادی کشف میکنیم ولی آن چیزی که دنبالش هستیم به دست نمی آید و ما را سرخورده میکند. مثال عمده آن جستجوی ذره بنیادی بوده که فیزیکدانها حاضر بودند بر سر آن جان بدهند تا آن را بیابند ولی هر چه شکافتند به جای ساده تر شدن پیچیده تر شد و حوصله فیزیکدانها سر برد. واقعییت این قضیه را در جمله مشهوری که حتما شنیده ای می توان یافت که: "نیوتن آمد و جهان را روشنی بخشید ، حال آنکه انیشتین آمد و جهان را در تاریکی فروبرد." در اصل نیوتن به فهم پذیری جهان کمک کرد و انیشتین به فهم ناپذیری جهان. مکانیک کلاسی داشت همه چیز را با قطعیت و روشنی توضیح میداد ، مکانیک کوانتوم آمد و عدم قطعیت را در بن دانش بشر نشاند.
نتیجه ای که از این حرفها می خواهم بگیرم این است که اگر هدف ما از شناخت رمز و راز طبیعت ، شناخت خالق و درک عظمت اوست ، فیزیک و شیمی و ریاضی نیست که ما را به این هدف می رساند ، چه بسا که ما را دورتر هم بکند ، آنچه که ما را به آن هدف می رساند برقرار کردن یک رابطه ویژه با خالق است که از ایمان به او نشات میگیرد نه از علم و دانش. آدمی که این رابطه را ندارد ، هر چه دانشمند تر باشد فاصله او از خالق بیشتر میشود چون همه دست آوردها را به حساب خودش میگذارد. درست در نقطه مقابل اگر کسی آن رابطه ویژه را داشته باشد حتی در صورت بیسواد بودن و بی دانش بودن ، هر چیز ستودنی و شگفت آور را به خالق نسبت می دهد و به عمق حیرت و ستایش او افزوده تر میشود. با نگاه به یک شب پرستاره ، هرچند که نداند چند میلیون سال نوری فاصله دارند و کدامشان خاکند و کدامشان آتش ، وجودش سرتاپا شور می شود. میگویند محمد گفته بود" اگر مشغله دنیای شما نبود آنقدر به آسمان نگاه میکردم تا بمیرم" مگر او فیزیک و ریاضی بلد بود؟
خلاصه کنم ، اگر آن رابطه باشد ، با دانش و بی دانش ، آن احساس ستایش و عظمت هست ، و اگر آن رابطه نباشد با دانش و بی دانش آن احساس نخوت و غرور و خود را کسی پنداشتن هست.
در آخر چیزی را هم اضافه کنم: در جستجوی دانش پارادوکسی نهفته است که خیلی ها متوجه آن نیستند و آن این است که : ما ظاهرا در پی دانش میرویم برای دانستن بیشتر ، در حالی که دانش بیشتر ما را نادان تر میکند چون با حل هر مسئله هزار مسئله دیگر پیش ما میگذارد که جواب آن را نمی دانیم. حالا اگر کسی بگوید که من در پی دانش هستم برای رسیدن به نادانی های بیشتر ، همه به او خواهند خندید ، در حالی که واقعیت همین است. حالا سوال این است که اگر دانش ، احساس نادانی را در آدم افزون میکند ، همانگونه که ابن سینا اقرار کرد ، و خیام می گفت ، پس جاذبه دانش طلبی در کجاست؟ جواب من این است: عده ای در دانش دنبال قدرت هستند که به دست می آورند ، چون پایه قدرت امروزی بر دانش است . عده ای دنبال شهرت هستند که بدست می آورند ، چون هنوز دانشمندان نزد مردم اعتبار دارند. عده ای آن را زیبا یافته اند که می شود گفت سلیقه شخصی آنهاست. عده ای هم هنوز به پارادوکسی که گفتم باور ندارند و از این رو به دنبال دانایی بیشتر و روشنی بیشترند ، غافل از آنکه کار دانش تاریک تر کردن جهان است چون با برافروختن هر چراغ ، هزاران سوال تاریک پیش پای بشر می گذارد.

ببخشید که مطلب این بار طولانی شد. منتظر نظرت میمانم.
ارادتمند
علی

Posted by: علی at March 4, 2005 10:50 PM

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزيزم.
من اتفاقي بحث شما را با عنوان « دنياي كوچك ما » در اين بلاگ خواندم و بسيار لذت بردم . اگر اجازه دهيد من هم چند كلمه اي در اين ارتباط بنويسم و اميدوارم اين بحث با كيفيت و جهت بهتري ادامه يابد و در بلاگ در يك قسمت مجزا قرار گيرد تا هركس خواست در آن شركت كند.
من مباحثات شما را پيگيري كردم اما دقيقا نفهميدم موضوع بر سر چيست. آيا مسئله تقابل بين علم و دين – علم و فلسفه – علم و عرفان است يا خود ماهيت علم زير سوال است؟ در مطالب شما حوزه هاي متفاوت انديشه آدمي مورد كنكاش قرار گرفته كه هر كدام مسائل و مباحث خاص خودش را دارد. براي همين به اعتقاد من اگر اين بحث را با يك سوال مشخص ادامه دهيد به نتيجه بهتري خواهد رسيد مثلا اينكه آيا حقيقتي وجود دارد كه بخواهيم به آن برسيم يانه؟! و سوال ماقبل آن اين است كه اصلا تعريف ما از حقيقت چيست كه حالا آيا وجود دارد و يا نه و اگر بله راه دريافتش چيست و بعد اينكه تجربه و انديشه بشري به اين راه دريافت چه پاسخي مي دهد.
شايد شما بپرسيد كه چرا تا اين اندازه به عقب برگرديم و از مفهوم كلمه شروع كنيم؟ راستش من مثل شما زياد به وادي علوم و فنون نوين وارد نشدم و شايد زياد گرايشي در من نبوده اما در وادي هاي ديگر به اندازه ظرفيت وجودي خودم كنكاش كرده ام و اگر چيزي مي گويم صرفا تجربيات خودم است و مي خواهم آنها را با شما به اشتراك بگذارم تا شايد راهگشايمان گردد در اين وادي ظلمت خيز.
در نوشته شما كلمات ، خيلي راحت به كار مي روند و گويي مفاهيمي بديهي را انتقال مي دهند در صورتيكه به هيچ وجه چنين نيست . كلماتي مثل عظمت ، فضيلت ، حقيقت ، اخلاق و ... .
مثلا شما اين جمله را در نظر بگيريد: « آدم حيوان ناطق است » شايد يكي از اصول فسلفه قديم است . در واقع اين را اصل مي گيرند و روي آن يك مكتب فلسفي مي سازند . به واقع مفهوم « آدم » چيست؟ « حيوان » چيست؟
معناي نطق چيست؟ آيا تموج هواست؟ آيا نيرويي مرموز است كه از درون آدمي بيرون مي آيد ؟ آيا به اعتقاد حكماي ايران زمين حقيقتش در جهان و بعدي ديگر است و به شكل صوت از درون آدمي بيرون مي آيد؟ و .... « است » به چه معني است؟ در مسئله وجود كه مكاتب شرقي يد طولايي دارند و اصل و اساس فلسفه همين كلمه به ظاهر ساده است.
اين مثال را براي اين زدم كه بگويم گاهي ما راجع به مفاهيم و موضوعات مختلف شروع به صحبت مي كنيم و آنها را به هم مي چسبانيم و يك گزاره را استنتاج مي كنيم و آن را اساس تفكرمان قرار مي دهيم و بعد يك جهان بيني روي آن مي سازيم و شروع به قضاوت مي كنيم كه اين درست است و آن نادرست در صورتيكه اين به ظاهر حقيقتي كه ما به آن دست يافته ايم بازي با كلمات بيش نيست يعني ما فكر مي كنيم كه درست فكر مي كنيم!
من نمي توانم منظورم را خوب بيان كنم چون خوب نمي توانم بنويسم و خلاصه كلام آنكه چه وقت ما مي گوييم « من فهميدم»!
پريشان گويي مرا به فضل خويش ببخشاييد.

Posted by: ali at March 6, 2005 05:49 AM

علی جان، ممنون از کامنت جدیدت. به مطلب سزاواری اشاره کردی و حقیقتاً خودم هم فکر می‌کردم این سوال بوجود بیاید. جواب این مطلب کمی طولانی است.

۱- راست می‌گویی که گسترش علم و پیشرفتهای تکنولوژیکی (مخصوصاً در سده اخیر) باعث ایجاد نوعی حس غرور و تکبر در بسیاری از انسانها شده ولی این امر عمومیت ندارد. هستند عده قابل توجهی از دانشمندان و متفکرین بزرگ که مراتب تواضع و خضوع خود را نسبت به دانش عظیم و هدفمند موجود در خلقت بزبان آورده‌اند و این در گفتارها و نوشته‌هایشان ثبت است. قبول دارم که خصلت انسان اصولاً طورررری بنا شده است که خیلی زود طغیان می‌کند و خود را بی‌نیاز می‌بیند ولی این امر را می‌توان با‌ یادآوری و تربیت تصحیح کرد (در سطح شخصی، نه در سطح عمومی).

۲- چیزی که من می‌گویم این است: اگر این جهان خالقی داشته باشد، اولین دستاورد و محصول او همین خلقت است. همانطوریکه اگر من بخواهم با افکار نویسنده‌ای آشنا بشوم و از سطح سواد و دانش او مطلع شوم به خواندن کتابهای او رو می‌‌آورم، بهمین ترتیب خواندن کتاب خلقت و آشنایی با اصول حاکم بر آن (که همانا پیمودن راه علم و دانش است) به ما کمک خواهد کرد به فکر و دانش خالق این جهان پی ببریم (البته به احتمال زیاد تنها به جزئی از آن). نکته ظریفی که در اینجا وجود دارد اینست که نتیجه خواندن این کتاب و کشف نکته‌های آن نباید به معنی آن باشد که من دارم جای خودم را با خالق آن عوض می‌کنم. همانطوریکه وقتی شما مقاله علمی انیشتین را می‌خوانید و آنرا می‌فهمید، بعد از آن ادعا نمی‌کنید که انیشتین هستید. حتی ادعا نمی‌کنید که کار علمی این مقاله خیلی واضح بوده پس انیشتین کار خاصی نکرده. بالاخره شما برای کار انیشتین، و در نتیجه خود او، ارزشی بالا قائل می‌شوید. پس چرا این مساله در مورد کتاب خلقت صدق نکند؟

۳- در ادامه به مساله ایمان اشاره کردی که باید بگویم به‌نظر من علم و ایمان در طول یکدیگرند. نگاه علمی به جهان همانطورکه می‌تواند موجب بی‌ایمانی شود (که خودت خوب به دلایل آن اشاره کردی)، همانطور هم می‌تواند در ایجاد یک ایمان محکم نقش اصلی را ایفا کند.
اجازه بده در ارتباط با رابطه ویژه‌ای که اشاره کردی دوباره برگردم به مثال کتاب و نویسنده. {فرض کنید شما و یک فرد بی‌سواد در مقابل دانشمند بسیار قابلی قرار گرفته‌اید. این دانشمند ادعا می‌کند که تحقیقات و مطالعات او دستاوردهای زیادی داشته و علم او آنقدر زیاد شده که توانسته دستگاههای زیادی اختراع کند و نیروهای متعدد طبیعت را مهار کند. او برای نمونه، در مقابل چشمان شما یک کوه عظیم را بوسیله اشعه خروجی از یک دستگاه عجیب در فاصله چند کیلومتری منهدم و با خاک یکسان می‌کند و می‌گوید این تنها یک مثال از قدرت و دانشی است که من به آن دست پیدا کرده‌ام. مسلماً این حادثه خارق‌العاده برای هردو شما دلیل قابل قبولی بر صحت ادعای این دانشمندمبنی بر میزان بالای علم و توانایی‌های اوست و به حرفهای او ایمان می‌آورید. اما بعد از این مساله، شما به آن دانشمند می‌گوئید که خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اید و می‌خواهید بدانید که او چطور چنین کاری را انجام داده. دانشمند رو به هر دو شما می‌کند و می‌گوید من کتابهای متعددی نوشته‌ام که خواندن آنها شما را نه تنها با علم و فنون پشت این آزمایش آشنا می‌کند بلکه در مورد اکتشافات دیگر و همینطور نتایج فکری فلسفی من هم توضیحات زیادی می‌دهد. این کتابها همه به یکدیگر مربوط هستند و خواندن و فهم آنها مشکل و زمانبر است و احتمالاً تا آخر عمرتان هم اگر مطالعه کنید تنها بخشی از‌ آنرا می‌توانید تمام کنید. آیا می‌خواهید این کتابها را بخوانید؟ شما می‌گویید بله، چون واقعاً علاقه‌مند هستم بدانم شما چطور به این اکتشافات دست پیدا کرده‌اید تا بتوانم از آنها استفاده کنم و همینطور با شخصیت و عملکردهای شما آشنا بشوم. در عین حال فرد بی‌سواد در جواب دانشمند می‌گوید که نه! اولاً من سواد خواندن و نوشتن ندارم، ثانیاً برای من همین یک آزمایشی که شما نشان دادید ثابت کرد که شما واقعاً خیلی دانشمند هستید! دیگر نمی‌خواهم بیشتر بدانم چون هر چقدر هم اگر سعی کنم خود شما گفتید که باز نمی‌توانم همه کتابهایتان را بخوانم و دانشهای شما را بفهمم. ولی اگر اجازه دهید، همین‌جا بنشینم و قیافه شما را نگاه کنم چون شما با این نمایش واقعاً مرا شیفته مقام خود کردید! }

۴- اگر من از پیمودن راه علم و دانش و تحقیق و تعمق در مورد رمز و راز خلقت حذر کنم به بهانه اینکه با حل هر مساله هزار مساله دیگر بوجود می‌آید، مانند همان فرد بیسوادی خواهم بود که در مثال بالا ذکر کردم. بنظر من مقصود ابن سینا هم وقتی می‌گوید «تا بدانجا رسید دانش من -- که بدانم همی که نادانم» به معنی ندامت از پیمودن راه علم و دانش برای شناخت حقیقت نیست بلکه تنها بیانگر بی‌انتها بودن دنیای علم و دانش و راه دانش آموزی است و این هیچ اشکالی ندارد حتی اگر به عمر ما قد ندهد و نصفه کاره در این راه بمیریم. اتفاقاً بنظر من بعد از رسیدن به مرحله ذکر شده در این شعر است که آن ارتباط ویژه و ایمان قوت واقعی پیدا می‌کند.

۵- علم و دانش مثل خیلی چیزهای دیگر در این دنیا می‌تواند هم منشاء خیر باشد و هم منشاء شر. حال اگر عده‌ای از دانش سوءاستفاده کردند برای رسیدن به قدرت و پول و شهرت حتی به‌قیمت تلف شدن شمار زیادی از انسانها،‌کار بسیار ناپسندی انجام داده‌اند ولی این بمعنی آن نیست که چون فردی با سلاح دانش نسلی را کشت پس دانش را مجازات کنیم. نه! باید آن فرد را مجازات کرد وگرنه دانش یک ابزار است.

۶- در انتها باید بگویم من زیاد با این حرف موافق نیستم که «کار دانش تاریک‌تر کردن جهان است» مگر آنکه منظورت از تاریکی خرابی‌های ایجاد شده در محیط زیست و انواع دیگر فسادهای بشر بکمک وسایل علمی و فنی باشد وگرنه فهم و شناخت ما نسبت به ساز و کار و مکانیسم حاکم بر اجزاء طبیعت واقعاً قابل مقایسه با گذشته نیست. حتی در مورد مثال نیوتن و انیشتین همانطورکه می‌دانی مکانیک نیوتن با‌ آنکه ساده‌تر و قابل فهم‌تر بود ولی تنها تقریبی از حقیقتی بود که بعداً در مکانیک نسبیت بوسیله انیشتین ارائه شد (و خود آن هم چه بسا بعدها دوباره تکمیل‌تر شود). اینکه ما صرفاً تئوری ناقصی که ساده‌تر و قابل فهم‌تر است را روشنی بدانیم ولی چیزی که پیچیده‌تر ولی کامل‌تر و دقیقتر است را تاریکی بدانیم منطقی بنظر نمی‌رسد. حتی مکانیک کوانتم هم با آنکه از نظر فلسفی درک و توضیحش مشکل است ولی این از ارزش و اعتبار آن چیزی کم نمی‌کند.
ارادتمند / نادر

Posted by: نادر at March 7, 2005 10:18 AM

دوست عزیز، ali، از کامنت شما و نظرتان سپاسگزارم.

این بحثی که در حال حاضر در این قسمت در جریان است از نوشته‌ای آغاز شد تحت عنوان «دنیای کوچک ما» که در تاریخ اول فوریه در وبلاگ قرار گرفت. مطلب اصلی که این بحث حول آن می‌چرخد این است که من عنوان کردم مطالعه و تفکر و تحقیقات علمی در مورد طبیعت و خلقت موجب خضوع و خشوع بیشتر می‌شود و باید انجام شود تا هم خلقت را بهتر بشناسیم و هم بدنبال رد پای خالق آن بگردیم. نظر دوستمان، علی، این است که راه علم و دانش ما را به روشنائی بیشتر در مورد خلقت و خالق آن و در نتیجه خضوع و خشوع بیشتر هدایت نمی‌کند بلکه یک ارتباط ویژه و ایمان قلبی است که تنها راه حقیقی شهود می‌باشد. البته در پاره‌ای از تبادل نظرها، چه بسا بحث از مسیر اصلی خودش منحرف هم شده باشد.

من هم با نظر شما کاملاً موافقم که در این قبیل بحثها استفاده از تعاریف استاندارد برای کلماتی که بکار می‌بریم بمنظور پرهیز از سوء برداشت واقعاً ضروری است. منتهی چون ما فیلسوف حرفه‌ای نیستیم، در واقع در بحثمان از نوعی توافق کلی در معانی عرفی کلمات استفاده می‌کنیم. ولی بهرحال باید به مطلبی هم که شما به آن اشاره کردید توجه بیشتری کنیم چون بسیار مهم است. در واقع سقراط اولین فیلسوفی بود که در رساله‌های خود این‌کار را برای اولین بار انجام داد.

با تشکر مجدد / نادر

Posted by: نادر at March 7, 2005 10:50 AM

دوست عزيزم نادر جان اجازه دهيد راجع به مطالب شما نظرم را بگويم .
1- منظور من از معناي كلمات ، دقيقا اينجا نقش بازي مي كند. شما چه مفهومي از علم ودانش ، مد نظرتان است ؟ آيا دانش تجربي نوين ( مثل رياضي و شيمي و فيزيك و...) را علم و دانش مي گوييد ؟ اگر كسي به شما بگويد كه دانش به معني اينكه حقيقت هر چيز را آنگونه كه هست بدانيم پس دانستن چند فرمول و يا به تعبير شما چيره شدن بر طبيعت نمي تواند علم و دانش حقيقي باشد . شما چه مي گوييد؟
اگر بگويد دانشي ديگر با لوازم خاص خودش وجود دارد كه مي تواند پرده از حقيقت هستي و طبيعت و انسان آنگونه كه هست بردارد بايد به او چه گفت؟

2- اينكه فرموده ايد كه علم و ايمان در طول هم قرار دارند . اولا بايد به يك تعريف استاندارد از هر دو كلمه برسيم اما اگر علم را به معنايي كه شما از آن تعبير مي كنيد قرار دهيم و ايمان را به معناي ايجاد رابطه قلبي با سازنده هستي برداشت كنيم نظر من اين است كه اين دو در طول هم قرار ندارند يعني از دو سنخ متفاوتند كه ربطي به هم ندارند. داشتن علم زياد ربطي به افزايش ايمان و نداشتن آن ربطي به كاهش ايمان و يا حتي برعكس نيز نمي شود چرا كه به نظر من در هر دو لوازم ديگري مدخليت دارند كه شايد به هم مربوط نباشند. اگر خواستيد در اين باره بيشتر با هم گفتگو مي كنيم.

3- دوست خوبم علي جان نيز فرموده اند كه دانش بيشتر تاريكي بيشتر به همراه دارد. نظر من اين است كه بستگي به دانشمند دارد يعني اين مساله را بايد حل كرد كه ارزش مشهود به مشاهده گربستگي دارد يا برعكس يعني آيا بايد موافق اين تعبير بود كه « سعي كن عظمت در نگاه تو باشد نه در چيزي كه مشاهده مي كني» و يا نه؟ اعتقاد من اين است كه علم و دانش به مفهومي كه در اين نوشته ها آمده يك تيغ دو لبه است كه سمتي به تاريكي و سويي به نور دارد و تا صاحب دانش به آن از چه زاويه اي نگاه كند؟
اما مي توان يك تعبير ويژه نيز از فرمايشات علي آقا داشت و آن اينكه شايد از ابتدا راه به خطا رفته شده باشد و به اعتقاد من دانش به معناي آگاهي ، ملازمت با نور دارد و شايد تعبير « نور دانش » به اين معنا اشارت دارد. بنابراين از نور هرگز تاريكي بر نمي خيزد پس اگر دانشي به تباهي و تاريكي منجر شود حتي اگر ناخواسته باشد آن دانشي حقيقي و اصيل نيست و از اول هم نبوده اما رنگ حقيقت به خود زده و ظاهرش باشكوه و نورانيست اما اين قابليت را كه به تباهي منجر شود بالقوه در خود داشته. شايد اين حرف كه تعداد كشته شدگان جنگهاي قرن بيستم از تعداد كشته شدگان آدمي در جنگهاي همه اعصار بيشتر است نشانگر اين حقيقت باشد كه بشر به ظاهر انديشمند و متفكر قرن بيستم سراب چيرگي بر طبيعت را آب دانش حقيقي پنداشته و يكسر به خطا رفته. ( البته اين يك نظر شخصي است).

من باز هم فكر مي كنم كه اگر تكليف واژه ها مشخص نشود به يك اجماع كلي نخواهيم رسيد.
شاد و پاينده باشيد.


Posted by: ali at March 7, 2005 04:50 PM

ali عزیز، در پاسخ به نکاتی که در کامنت مطرح کردید تا آنجا که بتوانم توضیح می‌دهم:

۱- بله، منظور من از علم و دانش در نوشته‌های اینجا بیشتر همان علوم شناخته شده بشری هستند که فیزیک و شیمی و ریاضی از شاخص‌ترین اعضای آن می‌باشند. حال اگر شاخه دیگری از علوم هم وجود داشته باشد که برای توضیح پدیده‌های دیگری که اصولاً خارج از حیطه تجربه ما قرار دارد وجود داشته باشد، من با آنها مشکلی ندارم ولی دردسر اصلی آنجا پیدا می‌شود که بخواهیم چنین دانش جدیدی را به صورت سیستماتیک و اصولی پیاده کنید بطوریکه قابل فهم و اجرا توسط همه باشد نه آنکه صرفاً مجموعه‌ای از تجربیات و نقل قولهای شخصی که اکثراً آغشته به خیال بافی هم می‌شود. فراموش نکنید که دستاوردهای علوم تجربی در توضیح ساز و کار جهان هستی بطوریکه ما آنرا فعلاً تجربه می‌کنیم اگر چه صددرصد نیست ولی بطور فوق‌العاده‌ ای دقیق و دقیق‌تر شده. حال سوال این است که آیا من باید این مجموعه دانشی را که در طول هزاران سال سعی و تلاش بشر برای توضیح رمز و راز هستی توسط تلاشهای طاقت فرسا و فوق‌العاده زمانبر هزاران دانشمند بوجود آمده را رها کنم و بچسبم به یکسری راه و طریقتهای همراه با ظن و گمان که هنوز هیچ اطلاعات کامل و دقیقی از ابزار و لوازم آن بصورت دقیق و مستدل نداریم؟ دقت کنید که من منکر وجود پدیده‌های غیر نرمال و مجموعه دانشی که برای توضیح آنها لازم است (و هنوز آنها را در اختیار نداریم) نیستم. من فقط می‌گویم اگر چنین دانشی وجود داشته باشد باید آنقدر اجزاء و ابعادش روشن شود که دیگر هر فردی به میل خودش آنرا تعبیر و تفسیر نکند.
به نظر من مشکلی که امروز بین دین و علم وجود دارد نیز بنوعی از همین مساله نشات می‌گیرد. یعنی دین‌داران بجای آنکه علوم طبیعی و دستاوردهای آنرا یاور خود بدانند در مقام انکار و نفی اهمیت آن بر آمدند و سعی در کوچک جلوه دادن ارزش و اعتبار علوم طبیعی و نتایج آن نمودند و در این راه هرچه علوم طبیعی یک قدم بیشتر جلو آمد، دینداران بیشتر و بیشتر در لاک دفاعی فرو رفتند و متوسل و به استقلال ایمان از علم شدند.

۲- بنظر من ایمان به چیزی زمانی حاصل می‌شود که صحت آن سوژه برای فرد بنوعی به اثبات رسیده باشد. مثلاً ممکن است فردی بگوید برای من اثبات بزرگی خالق جهان هستی در این است که می‌بینم چطور خداوند از زمین خشک و مرده بعد از بارش باران علفزار بوجود می‌‌آورد (عین مثالی که در قرآن هم ذکر شده)، پس به قدرتمند بودن خداوند ایمان می‌آورم. حال من می‌گویم اگر بنده رفتم و تحقیقات بیشتری انجام دادم تا ببینم که واقعاً جزئیات این پدیده چیست و در خلال این تحقیقات دیدم که چقدر اطلاعات و مراحل پیچیده‌ای در این واقعه وجود دارد که هر کدامشان شاهکاری از مهندسی و طراحی هستند، در آنصورت قدرتمند بودن خالق آنرا صدها مرتبه بیشتر خواهم فهمید و این بمعنی این است که ایمانم نسبت به قدرتمندی خالق خلقت هم بمراتب بیشتر خواهد شد (البته همانطور که قبلاً ذکر شد و شما هم گفتید در این مرحله ممکن است لغزشی بوجود بیاید و دانش باعث تکبر شود و هدف اصلی را فراموش کند).
دقت کنید که من ادعا نمی‌کنم که مثلاً یک فرد بی‌سواد نمی‌تواند ایمان داشته باشد. سخن من این است که ایمان هم درجاتی دارد که اگر شروع آن با مشاهده و تفکر در طبیعت باشد (که حتی یک فرد بی‌سواد هم می‌تواند آنرا انجام دهد)، بالا رفتن از بقیه پله‌های آن بدون شک نیاز به تحقیق و مطالعه و تعمق بیشتر در علوم و دانش طبیعی (که فلسفه و منطق نیز جزئی از آن است) خواهد داشت. آن ارتباط ویژه قلبی که در فرآیند بالاتر رفتن ایمان قوی‌تر و قوی‌تر می‌شود، نتیجه بالارفتن از پله‌های آن نردبان است بطوریکه هر چه شما بالاتر می‌روید افق دیدتان وسیع و وسیعتر می‌شود و بزرگی‌های بیشتری را می‌بینید و بیشتر سر تعظیم فرود خواهید آورد. با توجه به این دیدگاه آیا باز می‌شود گفت که قوی‌تر شدن ایمان ربطی به علم و تحقیق ندارد؟ سوال من این است که اگر تحقیق و مطالعه در امور خلقت (یعنی دستاورد خالق) راه شناخت بزرگی‌های خالق آن و درنتیجه قوی‌تر شدن ایمان نیست پس چه راه دیگری راه مناسب می‌باشد؟

باتشکر / نادر

Posted by: نادر at March 11, 2005 11:33 PM

سلام، شما كتابي رو به نام The ghost in the universe معرفي کردين... ميتونم خواهش کنم لينکي از اي-بوک اين کتاب به من بدين؟

Posted by: Vahid Behzadan at March 12, 2005 01:34 PM

سلام
من امروز عصر با اين وبلاگ آشنا شدم و تا اين ساعت داشتم مطالب پيرامون بحث "دنياي كوچك ما" رو مي خوندم. كه البته به نظر من اين عنوان كوچك فقط بهانه اي براي بحث در مورد حقيقت علم و ايمان و ارتباط اين دو با همديگه شد.

به نظر من براي رسيدن به حقيقت اين دو موضوع و رابطه اي كه بينشون وجود داره، بهترين كار شناختن هر دو موضوع و ارائه ي يك تعريف دقيق از هر كردومشونه كه من براي شناخت موضوع "علم"پيشنهادم اينه كه دستگاهي بسازيم كه قادر به انديشيدن باشه. يعني قابليت ضبط خاطره، يادگيري، تفكر و تصميم گيري رو مثل يك موجود خودآگاه و مختار داشته باشه. يا به قول محققان رشته ي "هوش مصنوعي يا Artificial Intelligence" دستگاهی بسازیم (و یا نرم افزاری بنویسیم) که از آزمایش آقای تورینگ موفق بیرون بیاد. این آزمایش می گه زمانی اختراع شما برنده هست که اگه اونو به یک ترمینال با یک کی بورد و مانیتور وصل کنیم و در طرف دیگه این ترمینال رو به ترمینال مشابه دیگری که یک انسان پشتش نشسته وصل کنیم، این اختراع باید طوری با فرد مقابل رابطه برقرار کنه (یا به اصطلاح "چت" کنه) که فرد آزمایش کننده نتونه متوجه بشه که طرف مقابلش یک آدمه یا یک نرم افزار. به نظر من ما زمانی می تونیم راجع به ماهیت علم، کاملا روشن بحث کنیم که صاحب یک علم جدید به نام "دانشِ دانستن" یا "علمِ آموختن" باشیم. البته این بحث هوش مصنوعی هرچند که به تازگی خودشو توی علم کامپیوتر امروز جا داده باید به عرضتون برسونم که رشته ی این سوال که "ما چگونه می اندیشیم؟" سری دراز دارد و تا آنجا که من مطالعه کرده ام به قرن 8 ه.ق. برمی گرده اونجا که شیخ محمود شبستری (فیلسوف و عارف تبریزی) در کتاب مهم و معروف "گلشن راز"ش این طور نقل می کنه که:
گذشته هفت و ده از هفتصد سال (یعنی در سال 717 ه.ق.)
زِ هجرت ناگهان در ماه شول
رسولی با هزاران لطف و احسان
رسید از خدمت اهل خراسان
وخلاصه تعریف می کنه که یک آقایی به نام "سید حسینی" که اهل خراسان بوده یک نامه پر از سوال و به صورت شعر برای ایشون فرستاده و اتفاقا اولین سوال اون آقا هم این بوده که:
نخست از فکر خویشم در تحیر
چه چیز است آنکه گویندش تفکر؟
چه بود آغاز فکرت را نشانی؟
سرانجام تفکر را چه دانی؟
و البته حاضر جوابی های اون شیخ بزرگ و شیرین سخن که خودتون باید برین توی این کتاب بخونین. که اتفاقا توی پاسخی که به اون آقای خراسانی داده به مسائل بسیار جالبی در مورد "اشیاء" و رابطه ی اون ها در فظای "فکر" اشاره می کنه که شباهت بسیار زیادی به بحث "برنامه نويسي شیء گرا یا Object Oriented Programing" داره. بحث اين شيخ رو عمدا پيش كشيدم تا به رابطه ي علم و ايمان در اين باره برسم. اما در مورد موضوع "ايمان" بايد بگم كه معتقدم هركسي بايد آن را خودش تجربه كند و بپذيرد (درست مثل حقيقت علم). اما براي اينكه موضوع "ايمان" هم براي همه با يك ماهيت معني پيدا كند بايد هر كسي راه بيافتد و مساعالم "غيب" يا عالم "معني" را تجربه كند. والبته گذشته نشان داده كه "پرهيزكاران" (يعني كساني كه به هيچ چيز اين دنيا حتي خوشمزگي علم دلخوش نكرده اند ولي با اين وجود هميشه در تلاشند تا بيشتر بدانند و بيشتر بسازند و اصلاح كنند) موفق تريد سالكان راه "ايمان" بوده اند. در حقيقت مومنان كساني هستند كه "...يومنون بالغيب و يقيمون الصلوه و من ما رزقناهم ينفقون"اند (قرآن-بقره-آيات ابتدايي و توضيحات بيشتر در مورد ايمان داران را در 10 آيه ي ابتدايي سوره ي مومنون مي تونين بخونين). البته هرچه بيشتر توي قرآن راجع به ايمان داران تعريف مي شنويد بيشتر متوجه مي شيد كه اونا اصلا نه به خاطر بهشت رفتن اين پرهيزگاري ها رو به جون مي خرند بلكه مذهب و قواعد مشكلش رو به خاطر بزرگ شدن دوست دارن. براي اينكه با قوائد مذهب بتونن بهتر از علمشون بهره ببرند و آرام بشند نه اينكه تازه يعد از عمري علم اندوزي و كلي نگري به جهان و آدم هاي داخلش تازه "شيطنت علمي"شون گل كنه و با علم مردم آزاري كنن. و علم رو مي اموزن تا ايمانشون رو از دست عادت ها و كليشه هاي اجباري نجات بدن با كيميايي كه توي اون علم هست "تعصب مذهبي"شون رو به "حقيقت معنوي" تبديل كنن. در پايان بايد عرض كنم كه شما دوستاي عزيز توي اين بحث هاي شيريني كه پيرامون علم و ايمان دو دوست قديمي رو به خاطر فراموش كردن "لطافت عشق" روبروي هم قرار دادين پس در پايان زندگي اون بلبل عاقل كه بعد از گذر از گلستان عاشق مي شه و بعد از پاييز و مردن گلي كه عاشقش بود، هم در عشق و هم در علم و هم در ايمان خودش شك مي كنه رو براتون مي نويسم و اميد وارم منو به خاطر پر حرفي امشبم ببخشيد:

بلبل عاقل ز گلستان گذشت مي كنم از قصه ي او سرگذشت
يك دو سه گل ديده و ديوانه شد بر سر يك شمع چو پروانه شد
دل ز دل و جان ز تنش بر گرفت رقص كنان پنجه به ساغر گرفت
هر نفسش ساخت ز گل قصه اي مه ز رخش كرد و ز لب پسته اي
بست كمر از سر گيسوي او گشت پريشانِ خم موي او
بست نشين شد به درش نا گزير از غم او بم بسراييد و زير
كرد سرا طاق دو ابروي او كرد غلاميِّ سر كوي او
خواست كه چون خاك به پايش فتد جان خودش داد و از او جاستد
گشت چو مرغي كه ز لطف از عدم آمده پرواز كنان صبحدم
يكسره بفروخت جوانيِّ خويش جمله به او گفت نهاني خويش
٭ ٭ ٭
گل چو يقين كرد که بلبل كنون مانده ز عشقش به دیارِ جنون
شد گره از بند دو ابروش باز وه كه چه ها كرد ز تدبير ناز
ساخت از او بنده و عبد و غلام كز ستمش دم بِنَزَد جز سلام
بار دگر قصه ي ديرين بساخت قصه ي سودابه و شيرين بساخت
گل گره از بند قبا باز كرد عشوه و ناز و ستم آغار كرد
چتر رخش چونكه چنين برگشود يار شد انگار از اول نبود
اسبِ دلش در ره تشويش تاخت شاهِ سرش از رخ او كيش ساخت
بلبل عاشق همه نيكو بديد هر ستم از سنگ دلش كو بديد
يكسره مي گفت كه عدل است و داد هر سخن ياوه و شتمش كه داد
رسم قديم است نه اكنون فتاد صد به اشارات خدا پندد داد
كانچه كه معشوقه نوازد ز ساز رقص كند عاشق معشوقه باز
٭ ٭ ٭
دير زمانيش بدينسان گذشت روز و شبش زار و پريشان گذشت
تا كه شبي طاقت او طاق شد حاصل صبرش به شبي باخت شد
جنگ نمودند غمان با طرب جنگ بد و نيك چو جنگِ عرب
وسوسه كردند طرف را بدو كز لب و اندام تنش بوسه جو
وسوسه ي وصل دلش را گزيد بادي از آن وصل به فكرش وزيد
تا كه شبي بوسه از او خواست كرد فتنه اي از عشق به دل راست كرد
٭ ٭ ٭
يار ندانست كه چون صبح شد صورت آن حسن چرا قبح شد
فصل خزان گشت و گلستان بخفت بلبل نادم به خود از آن بگفت:
"اين چه طمع بود كه ما داشتيم؟ دانه بدين باديه چون كاشتيم؟"
گوش چو بر حرف لوامت نمود عقل سرش بانگ ملامت سرود:
"گر مه تو زود ترش مرگ بود پس به چه دل از كف تو مي ربود؟
ور نبود فرق تو و آن نهاد از چه سبب پا به سر جان نهاد؟
هان تو بگو! عشق كه پايان نداشت عاشق شوريده كه سامان نداشت
ني لب او باده ي لبريز داشت آنكه كنون علت پاييز داشت؟"
٭ ٭ ٭
چونكه جوابي به سوالش نداد يار كه بد مدعيِ علم و داد
در طرق كار جهان شك نمود شك رخ خود در نظرش حك نمود
ديده ي شكاك چو جريان گرفت ديو خيالات سرش جان گرفت
يك يك شمعان بصر تا فروخت گوهرشان را به جو شك فروخت
سيطره انداخت شكش بر وجود زندگيش تار شد و شك چو پود
در نظرش فلسفه مردود شد آتش عقلش ز فنا دود شد
گاه بگفتا كه: "خدا چون بود؟!" "فلسفه خود خُبث فلاطون بود!"
مضحكه ي عامه و هم خاص شد چون قدمش در ره وسواس شد
جامه و دستار به صد باره شست گر كمي از لكه ي خوني بجست
جامه چو مي شست بگفتا: "نشد طاهر از آن" و ديوانه شد...
٭ ٭ ٭
چونكه ضَرَع كرد به درگاه حق معترف و خسته شد آن كله شق
زمزمه اي از نفس حق شنفت هاتفي از غيب به گوشش بگفت:
"مي بري آن شك به در عقلتان؟ آنكه بود والده ي شكتان؟
عقل تو گر قدرت تحليل داشت پس چه بَرِ حضرت جبريل داشت؟
واجب و ممكن ندهد ره نگو كفر چو هستي به در ملك او
پاك و منزه است ز عما يصف سبحه بيانداز به تار و به دف
گاو گلت گوش به فرمان شدند تا سبب گندم و هم نان شدند
غم ندهد راه به درمان تو شادي عالم چو بود آن تو
جمله ي عالم اثر ناز او سينه ي صادق شنود راز او
رنگ رخ يار به معني بباز عالم معنی تو ز صورت بساز
عالم صورت مثل از معني است صورت بي جان خسِ بي معني است
عشقِ زميني مَثَلِ عشقِ اوست تا بچشي مغز بِكَن جلد و پوست

این هم زندگی نامه ی فلسفی من بود که به زبان شعر درآوردم امیدوارم هم به دردتون بخوره هم ازش لذت ببرید.

مخلص شما
احمد

Posted by: سید احمد شجاع الدین at March 16, 2005 04:17 PM

ضمن سلام به دو دوست عزيزم نادر و علي،
من همه مطالب و كامنتها رو خوندم. ممكنه شما هم اين احساس بهتون دست داده باشه كه هر كدوم ما دنيا رو با اتكاء صرف به ادراكات حسي ، حجم داده هاي انباشته در حافظه، توان پردازش و تحليل ساده يا پيچيده تر، و به يك كلام اونجوري كه در توان فيزيولوژيكي خودمون مي بينيم، درك مي كنيم. در نتيجه ، اين بحث و موارد مشابه اون مي تونست همينطور ادامه پيدا كنه تا جائيكه فقط خستگي روحي موجب بشه طرفين ادامه بحث رو رها كنن.
بديهي است كه موضوع مورد بحث هر چقدر غامض تر و ماهيتي مستقل از ادراك من، تو، و ديگري داشته باشه، فهمي كه از اون خواهيم داشت عمدتاً به مزاج طبيعي فهم ما دلالت مي كنه تا به اونچه در واقع وجود داره. در اين ميون هميشه در بخشي از مطالب همه با هم مشتركيم، و بخش غامض تر اون رها مي شه. لذا براي  آنكه حجم بخش غامض بحث كمتر بشه و نتيجه پايدارتري بدست بياد، در پيدا نمودن پاسخ اينگونه مسائل، ٢ پيشنهاد مي كنم:
١- اگر مايليم به اينگونه مباحث بپردازيم، ابتدا به مجموعه غني كه گذشتگان متفكر از خود به جا گذاشته اند، روي بياوريم و مطالعه كنيم. شايد بعضي از ما هنوز ندونيم كه بخشي از اين مطالب پيشتر ها مطرح شده و بعضاً به مراحل عاليتري رسيده اند.
٢- همانطور كه يكي از دوستان هم كامنت گذاشته بود، خود را قادر كنيم كه در اينگونه مباجث از ابزار كلامي صحيح استفاده كنيم. امروزه حتي فلسفه زبان هم مورد نقد و بازنگري قرار گرفته است. لذا نكات موجود در اين نقدها نيز بايد بكار گرفته شود.

مطالب اين وبلاگ كه الحق جالب و آموزنده اند در همان حد ارائه كفايت مي كنن. مباحث فلسفي در اينجا قابل شرح و بسط نيستند و به خستگي مي انجامند.

واسه اينكه يادي هم از علي آقاي خودمون كرده باشم، به ايشون سلام مي كنم و با ارجاع به ابتداي بحثش توصيه مي كنم هيچ امكاني رو براي نزديك شدن به حقيقت ، به صرف اينكه ديده باشيم كسي با توسل به اون «امكان» دچار تكبر شده يا دست به تمسخر ديگران زده، به روي خودمون نبنديم.
علي جان، من معتقدم كسي كه در موضوعات غامض طبيعت و جهان بيني سعي مي كنه با كمك نتايج علم تجربي تخيلات و فرضيات خودش رو فقط در تائيد يك گرايش خاص بكار ببره علم تجربي و كاربرد اون رو نفهميده و اونچه از علم هم در خود انباشته باعث خسران فكري خودش مي شه. پس تكبرش هم بيجاست، گرچه در هيچ موردي سراغ ندارم كه تكبر بجا باشه،منظورم آنگونه تكبري است كه از تعريفش هركسي مدعي است از اون متنفره. خلاصه، چنين افرادي خودشونو بين يك مشت كودك تصور مي كنن كه به بازيهاي كودكانه مشغولن و فكر مي كنن از چه راهي بر بقيه مسلط بشن، اين چنين كساني فرق مي كنن با كساني كه تخيلات خود را آزاد مي كنن تا بدون گرايش خاصي به هر جهت پرواز كنن و مي خوان بدون ترس از عواقب ايدئولوژيك آن ببينن چندين فرضيه مي تونه وجود داشته باشه و سپس سعي مي كنند تا صحت هر يك را با ابزار علم تجربي بسنجند، و اگر هنوز اين ابزار در بعضي مراحل قادر به پاسخ گوئي نيست، سعي مي كنن به روش هاي علم نظري مانند رياضيات« هندسه، برهان خلف، استقراء، قياس، و ... » آنرا اثبات كنند تا روزي تجربه هم به آن دست پيدا بكنه. در صورتيكه اثبات نظري هم ميسر نباشه آنوقت اينگونه افراد متواضعانه سكوت ميكنن و به جاي دادن يك فرضيه گرايش مندانه، فقط به ذكر تمامي فرضيات ممكن اعم از موافق و مخالف اكتفا مي كنند. بسياري از دانشمندان خودشون هم از راه علم تجربي و هم از طريق تفكر دنبال پاسخ سوالات خودشون بودند. پس راه رو باز بذاريم. زكرياي رازي، بخاطر همين شيوه ، به انتقاد از پيامبران روي آورده بود و او را كافر خوانده بودند. اسپينوزا، و جوردانو برونو در همين شيوه تفكر علمي/فلسفي به دستاوردهاي علمي بسيار توجه نشان مي دادند. اما هنوز علم درجات ترقي خود را طي نكرده بود و تفكرات ايشان جلوتر از علم تجربي بود. اولي منزوي شد، و دومي سوزانده شد. ديويد هيوم قانون علييت را كه در علم تجربي كاربرد محلي و بسيار معتبري پيدا نموده، بخوبي زير سوال برد. چه بسا اين كار او راهگشاي ديد ما به حوزه شناخت وسيعتري از جهان بشود. كانت بعد از اينكه با تفكرات ديويد هيوم و زير سوال بردن قانون علت و معلول آشنا شد، نو شته هاي قبلي خود را اصلاح كرد، در حاليكه قبل از آن بخوبي قانون علمي نيوتن را در مورد پيدايش جهان بطور نظري بسط داده بود و آنرا با الهام از جوردانو برونو تكميل نمود. خلاصه تفكيك بين علم تجربي و شناخت ذهني از جهان اطراف با هم و پاياپاي موثر بوده اند. علي جان بيشتر شدن تعداد مسئله ها و خصلت تاريكتر شدن حهان شناخت توسط دانش را كنار بگذار، نيت انسانها از اين كار هر چه باشد« قدرت، شهرت، افراط در هوسبازي، و...» ممكن است اتكاء صرف تو به آن و دست كشيدن از همه اينها يك ريسك باشد در فهم آنچه وظيفه داريم. براي انكار هر ايده ائي بايد هميشه به سلاح و ابزار مرتبط با همان ايده نيز مجهز باشيم و گرنه ارائه ديدگاههاي كلي در يك مقوله و همه را به يك چوب زدن ، براي خود گوينده خطر توقف و ارتجاعي دارد. واقعاً و از صميم قلب آروزي موفقيتت رو دارم.

نادر جان، بدقولي من كه تازگي نداره، تو كامنت بشقاب پرنده ها قول دادم اينجا يه كامنت كوتاه بدم بهت. ولي باز نشد. البته نسبت به كامنت موضوعات «همانكولا» و مثال «دروغ رستاخيز» انصافاً خيلي هم اينجا وراجي نكردم، نه؟
قربانت.

Posted by: Behrooz at April 11, 2005 03:19 AM

آقای دماوندی ,سلام.
من به طور کاملا اتفاقی به وب شما برخوردم. بايد بگم كه واقعا عالي بود.مطالب خوبي را انتخاب كرديد.بحث دنياي كوچك هم خيلي جالب بود.منتظر بحث هاي جالب اينچنيني و جديدتر شما هستم.

Posted by: ستاره at April 25, 2005 04:48 AM

با سلام .از شما تشکر می کنم که چنین گفتگوی جالبی ترتیب دادید .مطالب مرا مجذوب خود کرد .این مطالب تا حدی مورد علاقه ی من است . خواستم مطلبی راعنوان کنم.از نظر من انسان ها از جهت شناخت خداوند به دسته هایی تقسیم میشوند.این گونه نیست که همه از طریق علم به وجود خداوند پی ببرنند و یا آنکه از طریق علم نتوانند وجود او را اثبات کنند .راههای مختلفی برای شناخت و درک خداوند وجود دارد. به نظر من هر کس با توجه به محیط و اموزه هایی که دارد می تواند خدا را درک کند .کسی که از همان ابتدای کودکی در گوشش خوانده می شود که خدا هست و باید او را پرستید وباید از او فرمان برد ونباید او را فراموش کردو... .(حال بگذریم که می خواهد از راه تقلید باشد یااز طریق شناخت و درک خداوند).مطمئنا" این شخص وقتی کمی آگاهتر شود به ضعف و ناتوانی خود پی خواهد برد.انگاه با یقین کامل خدا را درک خواهد کرد .اینها کسانی هستند که به قول قرآن در احوال دنیا تفکر می کنندو اما خیلی ها هم هستند که انگار فقط با زبان خدا را پذیزفته اندو با وجود ترقی در زمینه ی علمی پیشرفتی در جهت شناخت خدا کسب نمی کنند .واما از آن جهت افرادی که از ابتدا (ازکودکی)نه خدا را می شناسند ونه به او اعتقادی دارند. اینها هم می توانند مثل بالا به دو گروه تقسیم شوندکه یااز راه علم به وجود خدا پی ببرند (به شرط آنکه واقعا"دنبال علم باشند.)که در این حال اینها هستند که لذت حقیقی رااز پرستش و ایمان به خدا خواهند برد و یا کسانی که با وجود بدست آوردن مدارج عالی در علم توجهی به خدا نخواهند داشت و فقط در صدد کسب مطالب جدید به قول خودتان کسب لذت از فهم مطالب جدید می باشند . علم تنها راه برای شناخت خداوند نیست واین راه فقط نصیب کسانی خواهد شد که دراین جهت گام بردارندحال یا توفیق می یا بند و یا نمی یا بند .و مطلب دیگری داشتم که شما مدام از کوچکی و حقارت انسان در برابر عظمت آسمان ها و کهکشان ها صحبت می کنید ومی خواهم بگو یم که آدمی بسیار بزرگ است در برابر سیستم های بی نهایت کوچک که هنوز مشخص نیست چه هستند و آدمی را دیوانه می کنند.انسان بین دو نامتناهی واقع شده است . بین +بینهایت & _بینهایت.ما به این دو سو در حرکتیم .واین بشر است که می تواند درک کند بفهمد وشاید نتواند همه چیز را دریابد اما در حد کمال وظرفیت خود می تواند خیلی چیز ها را دریابد .برای شما آسمان ها و زمین عجیب است وبرای من ذراتی که به طور وحشتناکی کوچکند و نظم این جهان همه مبتنی بر هماهنگی و نظم این ذرات است .خیلی دلم می خواست بدانم آن روز که "اروین شرودینگر"معادله وابسته به زمان معروف خود را کشف کرد چه احساسی داشت!!!
موفق باشید .

Posted by: مهرگان at July 5, 2005 02:29 PM

دوستان گرامی !
مطالب مباحثه تمامی تان را خواندم ، چیزی که به نظرم در این مباحثه بسیار جالب آمد مسایل بغرنج و پیچیده ای است که انسان با آن دست به گریبان است.
اما حقیقت چیست؟ آیا می توان به آن دست یافت؟ آیا واقعاً حقیقتی وجود دارد ؟ هر چیزی را که انسان به آن دست می یابد می گوید حقیقت است اما بعداً می بینی که حقیقتی وجود ندارد. تا دیروز می گفت که اتم شکافته نمی شه اما حالا اتم را تجزیه می کند. تا دیروز می گفت که شق القمر صورت گرفته اما حالا غیر از دیوانه ها هیچ کس به آن باور نداره؟ تا دیروز می گفت که زلزله نتیجه قهر خداوند است اما حالا ثابت شده است که فعل و انفعالات باعث این حادثه می شود.
ماتریالیزم دیالکتیک معکوس متافیزک بحث ها را در این زمینه ها بحث می کند. متافزیک به تقدم روح بر ماده انگشت می گذارد اما دیالکتیک معکوس آن فکر می کند. پس به چه باید باور داشت که کدامیک حقیقت را پیدا نموده است؟ لطفاً بحث را با این مبحث ادامه بدهید که کدام جهانبینی با حقیقت نزدیکتر است و کدام جهانبینی خوبتر می تواند علم و ایمان را تفسیر نماید؟

با ابراز سپاس و تشکر از شما دوستان علم دوست .

Posted by: نبی at November 28, 2005 05:16 AM

آن چيزي كه در وجودمان هست و از ما مي خواهد به دنبال حقيقت برويم، چيست؟
ما فكر مي كنيم ! بيشتر فكر مي كنيم ! بعد بازم بيشتر فكر مي كنيم !
قبل از اينكه درباره علم و ايمان بحثي كنين، دربارش فكر كردين
ما نور نيستيم نمي تونيمم با سرعت نور حركت كنيم، جرم ما در برابر اجرام آسماني خيلي ناچيز، ما نيروي قدرتمند يك سياه چاله رو نداريم،...........
به طور كلي بگم، جرم و انرژي و نيروي ما در برابر خيلي جرم ها و انرژي ها و نيرو هاي طبيعت ناچيز.
چرا خالق ما و اونا، بعد از خلق اونا با اون همه عظمت ما رو خلق كرد؟!
قبل از اينكه ما خلق بشيم غير از خود خدا كي يا چي مي تونست به عظمت اونا پي ببره؟
آيا علت اينكه ما خلق شديم همين نيست كه با پي بردن به عظمت مخلوقات ديگه خالق اونارو تحسين كنيم.
خالق ما با توانايي خلق اتم و نور و الكترون و ستاره و سياه چاله و غيره با همه اين ويژگي هاي شگفت انگيزشون، نهايتا ما رو خلق كرده و به خاطر خلق ما به خودش آفرين گفته! چيزي كه ما به خاطرش خلق شديم، يعني تحسين خدا! ابتدا توسط خودش به خاطر خلق ما تحسين شده در ادامه توسط ما!
طبيعتي كه ما الان با روش هاي مختلف سعي ميكنيم كشفش كنيم و اين را علم مي ناميم ، ميليارد ها سال قبل از ما خلق شده اما از چه زماني ارزش و اهميت پيدا كرده؟ از زماني كه ما به ان فكر كرديم! برامون جالب بود! و شروع كرديم به كشف كردن ويژگي هاش!
تا قبل از اينكه ما در مورد طبيعت فكر كنيم غير از خدا چه موجودي ويژگي هاي خارق العاده’ طبيعت رو درك كرده و به خاطر اين ويژگي هاش خالقشون رو تحسين كرده. اين ماييم كه با فكر كردن به اونا بهشون ارزش مي ديم!
ما مثل اختراعي هستيم كه توانايي فهميدن روند كار مخترعمون رو داريم مثل اینکه یه لامپ به چگونگی کارکردش پی ببره و بعد ادیسون رو تحسین کنه!
ما اين توانايي رو داريم كه به ويژگي هاي مخلوقاتي كه خدا خلقشون كرده پي ببريم و اين توانايي رو فقط و فقط ما داريم و اين توانايي فكر كردن است!
طبيعت با همه’ عظمتش توانايي رو كه ما داريم نداره و اون توانايي فكر كردن است. اين ماييم كه با فكر كردن به طبيعت به اون معني مي ديم ، خدا هم به همين خاطر ما رو خلق كرد كه همين كار رو براش انجام بديم!
من به اين موضوع اعتقاد دارم و با استدلال بهش رسيدم كه كه هر ويژگي اي كه در خودم پيدا ميكنم در خدا هم حتما وجود داره. انسان از همون دوران كودكي دست به خلق چيزي مي زنه و دوست داره بخاطرش بهش بگن آفرين. وقتي روي كاغذ براي اولين بار نقاشي ميكنه ، اونو به پدر مادرش نشون مي ده و با همه’ وجودش به آفرين و تحسين اونا نياز داره و يكي از بهترين حس هايي كه مي تونه داشته باشه حس تحسين شدن.
خدا هم مي خواد كه تحسين بشه، از بين همه’ آفريده هايي كه خلق كرده فقط ما هستيم كه مي تونيم كار هاش درك كنيم و تحسين اش كنيم، چرا؟ ، چون مي تونيم فكر كنيم!
حالا اگه از خودتون بپرسين ما اصلا چرا خلق شديم؟ و از كجا اومديم؟ براي چي اومديم؟ و كجا خواهيم رفت؟ چه حسي بهتون دست ميده اگه كسي بهتون بگه از پيش خدا اومدين براي اينكه خود خدا رو درك كنيد و بفهمينش، تحسينش كنين و با اين كار يه حس خوب به خدا بدين و خدا هم حسي به همون خوبي رو از طرق مختلف به شما بده و بعد هم دوباره پيش خدا برگردين؟
اينايي كه گفتم نه حاصل تحقيق بود نه تجربه ، فقط فكر بودن!
مي خوام اينو حتما بگم كه پيچيده ترين و با عظمت ترين چيزي كه ديدم و كنجكاو شدم دركش كنم، خودم بودم ، به عنوان يه انسان!
و عجيب ترن ويژگي اي كه در خودم كشف كردم توانايي فكر كردن بود!
به عنوان يه هم نوع ازتون مي خوام به اين ويژگي كه دارين ، يعني توانايي فكر كردن، فكر كنيد و بعد چيزي در موردش بگين، مهم!
ممنونم!
يادتونم نره كه سعي كنيد يه حس خوب به خدا بدين! با علممون با ايمانمون با هنرمون با عشقمون با عرفان با .........فرقي نداره، حسي كه خدا داره وقتي يه چوپان داره با روش خودش باهاش حرف ميزنه با وقتي پيامبرش با روش خودش اين كار و مي كنه يكيه!

Posted by: Hedieh at April 4, 2006 07:27 PM

سلام به همگي من با نظر علي موافقم علم يك طرف و دين وخدا يك طرف البته در اين دنيا منفكر ميكنم در دنياي ديگه ما خيلي چيزها براييادگيري لازم داريم بايد بگويم فلسفه خيلي چيز عجيبي است علي راست مي گويد از راه علم نمي شود به جواب رسيد

Posted by: roksana at August 23, 2006 05:06 AM

سلام
ببخشيد من يه خواهشي از شما داشتم اگه ميشه كل زير مجموعه هاي رشته ي تجربي رو بنويسيد
من واسه تحقيق مدرسه ميخوام مرسي

Posted by: ساغر at December 26, 2006 11:21 PM
Post a comment












Remember personal info?


Note: If you want to post your comments in English, please write them between the following HTML tags:
<div align="left" dir="ltr"> .... </div>



(لطفاً بعد از کلیک کردن روی Post کمی صبر کنید...)