March 28, 2005

بهترین فونت برای برنامه‌نویسی

استفاده از فونت مناسب در محیطهای برنامه نویسی یکی از فاکتورهای مهم است. یک فونت خوب برای برنامه نویسی باید حداقل دارای خصوصیتهای زیر باشد:
۱- کاراکترهای شبیه هم مانند حروف l و L و o و O و اعداد 0 و 1 در آن براحتی قابل تمایز باشند.
۲- حتی‌الامکان از گروه فونتهای با عرض ثابت (fixed-width) باشد.
۳- تراکم حروف و نسبت سفیدی به سیاهی مناسب باشد.
۴- بعد از ۵ ساعت برنامه نویسی باعث سردرد نشود!

بعد از چندین سال استفاده از فونتهای مختلف برای برنامه‌نویسی، بهترین فونتهایی که توصیه می‌کنم به ترتیب ارجحیت اینها هستند:



1- Crisp Font (Use at Size 12 point)




2- Andale Mono Font





3- Proggy Clean Font

Posted by Nader at 07:51 PM | Comments(9) Balatarin

March 03, 2005

دنیای کوچک ما - بحثی در باره علم و ایمان

چندی پیش دوست خوبم، علی، کامنتهای جالبی در مورد مطلب دنیای کوچک ما نوشت و بحث و تبادل نظر فلسفی خوب و طولانی انجام شد (که هنوز هم ادامه دارد). بهمین دلیل فکر کردم شاید شایسته باشد آنها را از قسمت کامنت بیرون بیاورم و مستقیماً در متن خود وبلاگ قرار دهم تا علاقه‌مندان بتوانند آنرا دنبال کنند و احیاناً مشارکت نمایند.

بحث با اولین کامنت علی آغاز شد:

در رابطه با مطلبي كه تحت عنوان دنياي كوچك ما نوشته بودي يك كامنت كوچكي مي خواستم بدم كه صرفا بيان يك تجربه شخصي است: من از موقعي كه علاقه مند به نجوم و اجرام آسماني شدم نگاه جديدي به خودم و جهان زندگيم پيدا كردم و ان اينكه دائم به خودم شهرم كشورم و زمينم از بالا نگاه مي كردم. هرگاه ستاره اي در آسمان مي ديدم با خودم مي گفتم كه زمين ما هم با آن همه عظمتش مثل يكي از اين نقطه هاي نوراني است و من كجايش هستم ؟ هيچ جا. اين نگاه به طور تدرجي يك احساس خود كوچك شماري و مردم كوچك شماري در من ايجاد كرد كه به نظر خودم و خيلي ها فضيلت محسوب ميشد و باعث ميشد كه دغدغه هابي من با دغدغه هاي عادي و روزمره مردم متفاوت شود و كم كم دچار يك جور خود برتر شماري بشوم. وقتي ميديم كه همه هم و غم من اين است كه از كار كائنات سر در بياورم در حالي كه هم و غم ديگران اين است كه به ثروت و شهرتي برسند دچار يك غروري ميشدم كه كاملا نا خود آگاه بود. زمان زيادي كشيد تا از دام اين احساس نجات پيدا كنم و خودم را هم ارز بقيه آدمها بيابم.
حقيقت قضيه اين است:
درست است كه زمين ما كوچك است زمان ما در مقياس كيهاني كوتاه است و خود ما ذره ناچيزي هستيم ولي همه اينها از ديد كسي است كه در كيهان خانه دارد و زمان و مكانش چيز ديگري است و ما هم مي توانيم با تخيل , خودمان را جاي او بگذاريم . ولي در واقع ما در جهاني زندگي مي كنيم كه زمين اش بسيار بزرگ است و لحظه هايش به كندي مي گذرد و ما مهم ترين موجوداتش هستيم با همه نيازهاي طبيعي و ساده و پيش پا افتاده اش. چرا بايد خودمان را و مردم را تحقير كنيم كه چرا از ديد يك موجود فرضي كيهاني به ما و جهان ما نگاه نمي كنند؟ شايد فكر كنيم كه اين نگاه متعالي باعث اخلاقي تر شدن انسانها مي شود ولي من در اين هم شك دارم چون اگر زمين و مناسبات عادب مردم در نگاه او كوچك شد خيلي استعداد تبديل شدن به يك آدم غير اخلاقي را بيشتر دارد . او به سادگي مي تواند هزاران انسان را كه از ديد او مورچگاني بيش نيستند به دم تيغ فنا بسپارد و براي احساس درد و نياز هاي عادي و روزمره مردم كوچكترين ارزشي قايل نباشد. اين است كه به نظر من ارزش اخلاقي هم ندارد و باعث بهتر شدن آدمها نمي شود. در مورد شخص من ضررهايش از نفعهايش بيشتر بود و هنوز دارم تاوان آن را پس ميدهم. شايد براي تو و ديگران متفاوت باشد. نميدانم.

جواب من:
علی جان، به نکته جالبی اشاره کردی. من هم معتقدم وقتی انسان به کوچک بودن خود در کائنات پی برد این امر بر نگاه او به جامعه و اجزاء آن تاثیر می گذارد ولی معتقد نیستم این تاثیر الزاما منجر به غرور و تکبر شود چراکه اصولا اولین درسی که از کلاس خلقت شناسی می آموزیم پوچ بودن تکبر و غرور است. ممکن است تجزیه و تحلیل رفتار دیگران در قالب این فلسفه به ما نشان دهد که اکثریت مردم به اموری کودکانه دلبندند ولی این تنها بعنوان یک تفاوت فکری و جهانبینی است و نباید به خوار شمردن دیگران منجر شود.

ولی جدای از این مساله که شما به آن اشاره کردی و در بالا توضیح دادم، این طرز تفکر بعقیده من ممکن است یک عارضه دیگری داشته باشد و آن این است که علائق انسان بمرور زمان با علائق اکثریت جامعه خیلی متفاوت خواهند شد تا جایی‌که چیزهایی که دیگران را به خود مشغول می کند دیگر برای او جذابیتی نخواهند داشت که همین امر بنوعی باعث ایزوله شدن از جامعه می‌شود. اینجا است که بنظر من قضیه کمی پارادوکسیکال است. یعنی شما بدانید که در مقیاس بزرگ چه کاری ارزشمندتر است ولی در عین حال با اراده شخصی از آن سر باز بزنید و همرنگ جماعت شوید در انجام کارهای کم ارزشتر صرفاً بواسطه جلوگیری از ایزوله شدن و احساس تنهایی و یا هر دلیل دیگر.

نکته دیگری هم که به ذهنم رسید این استکه تمام خرابکاری انسان در طبیعت و کره زمین از جنگها و خونریزی‌ها بگیر تا خرابی محیط زیست و غیره همگی بنوعی ریشه در خصوصیت خودبزرگ بینی و جاه طلبی انسان دارد. اگر انسانها حتی به کوچک بودن خود در اکوسیستم کره زمین (نه در کل کائنات) پی میبردند و آنرا روزمره مد نظر داشتند خیلی از این مشکلات امروزی را نداشتیم. اینجاست که به نظر من این طرز تفکر به اخلاقی تر شدن انسانها هم کمک خواهد کرد. البته این امر نیز مثل خیلی از روشهای دیگر ممکن است بصورت فردی جواب ندهد و ارزش عملی آن زمانی مشخص شود که افراد یک جامعه و حتی سیاره در مقیاس بزرگ همگی دارای این دید باشند که البته می‌دانیم عملی غیر ممکن است. ولی نکته اصلی همین جاست. اگر من می دانم راهی صحیح است آنرا انجام می دهم حتی اگر بقیه مردم راه خلاف آنرا انجام دهند.

بهرحال این مساله بنظر من یک مساله حل نشدنی است و ریشه آن هم به علت غائی وجود ما بر روی کره زمین بر می‌گردد. تا ما نتوانیم به این سوال جواب بدهیم نخواهیم توانست راه بهینه را پیدا کنیم. اگر ما تنها بعنوان حیواناتی با قابلیت تفکر بالا در این کره خاکی زندگی می کنیم و حقیقتی بالاتر از این زندگی بیولوژیکی وجود نداشته باشد در آنصورت یک مدل زندگی را باید پیش بگیریم ولی اگر هدفی عالی‌تر در خلقتمان و حضورمان در این جهان وجود داشته باشد در آن صورت شایسته خواهد بود تا زندگی خود را منطبق بر آن هدف عالی تنظیم کنیم.

دومین کامنت علی:


نادر جان دوباره سلام،
ممنون از پاسخ مبسوطی که دادی .
گفته بودی "تا ما نتوانیم به این سوال جواب بدهیم نخواهیم توانست راه بهینه را پیدا کنیم."
سوال من این است: آیا کسی هست که به پاسخ این سوال رسیده باشد؟ آیا از راه علم می توان به پاسخ این سوال رسید؟ مسلما نه ! چون علم ما علم تجربی است و تجربه را به غایت راهی نیست. پس چه کسی این هدف را شناسایی کرده؟ حتما باید از قماش کاهنان و شاعران و عارفان و پیامبران باشد نه از جماعت دانشمندان. حالا سوال من این است که چرا هدفی را که ایشان به گوش بشر خوانده اند و به بشر آموخته اند را باید با ابزار علم دنبال کرد. اگر علم اینقدر برای جستجو کردن اهداف عالی خلقت چیز خوبی است ، چرا خود این جماعت از آن بی بهره بوده اند؟ به نظر من ما داریم تاوان یک دوره خاص از زندگی بشر را می پردازیم که دانشمندان از قضا به پیامبران ارادت پیدا کردند و تلاش کردند که با ابزاری که در اختیار داشتند ، یعنی علوم تجربی ، خدمتی به مکتب و مرام آنان بنمایند و پا را از گلیم خود فراتر بردند تا به رازهای خلقت دست پیدا کنند و ایمان و معنویت را در علم هم وارد کنند. ولی اگر به دیده تحقیق بنگریم مناسبتی بین علم و ایمان وجود ندارد چرا که علم ، فرضی است که تا نقض تجربی آن پیدا نشده صادق است حال آنکه ایمان ، فرض همیشه درستی است که نقض آن امکان ناپذیر است.
بنابر این تو به عنوان یک دانش پژوه دانش پسند باید از خودت سوال کنی که آیا این هدف عالی را از دانشمندان آموخته ای یا از پیامبران ، یا از دانشمندانی که به پیامبران ارادت داشته اند؟ اگر از پیامبران آموخته ای باید راه خود آنان را برای تفکر و تامل در جهان خلقت در پیش بگیری که همانا راه علم نیست. دانشمندان ناب هم نمی توانسته اند چنین آموزه ای داشته باشند ، چون علمی که پا از قلمرو تجربه فراتر بگذارد ، دیگر علم نیست. می مانند گروه سوم ، که به اعتقاد من مشکل اصلی از آنها سرچشمه می گیرد که دو موضوع نا همگون را به زور و ضرب به هم چسبانده اند و کاری کرده اند که ما فکر کنیم اگر کسی فیزیک و شیمی و ریاضی نخوانده از درک عظمت خلقت عاجز است و قادر به درک اهداف عالیه خلقت نیست. همان چیزی که باعث میشود ما خودمان را به اهداف عالیه خلقت نزدیک تر بدانیم و مردم عوام را مشغول به زندگی بیولوژیک حیوانی . عقیده ای که به نظر من خطرناک می آید ، چون هم همانطور که گفتی باعث منزوی شدن ما از مردم می شود و هم باعث می شود از همین چیزهایی که به سادگی می شود لذت برد خودمان را محروم کنیم به خاطر چیزی که شاید اصلا وجود خارجی هم نداشته باشد.

پاسخ به کامنت دوم:

علی جان، چون از بحث اولیه کمی دور شدیم اول اجازه می‌خواهم تا با یک مثال منظور خودم را بیشتر روشن کنم. فرض کنید شما در یک هواپیمای مسافربری غول‌پیکر با صدها مسافر نشسته‌اید و هواپیما بر روی باند شروع به حرکت می‌کند و بعد مدتی بلند می‌شود و در عرض چند دقیقه با مانورهای دقیق به ارتفاع چند هزار متری از سطح زمین می‌رسد. مسافر بیسوادی که از دانش مهندسی و علوم تجربی بی‌بهره است اگر اولین سفرش باشد خیلی تعجب خواهد کرد که چطور چیز به این سنگینی به هوا بلند شد و پیش خود می‌گوید کسانی که این هواپیما را ساخته‌اند باید خیلی عاقل بوده باشند. در پروازهای بعدی، بتدریج از شگفت‌آور بودن این مساله برایش کاسته می‌شود تا آنکه بمرور زمان دیگر به آن فکر هم نمی‌کند. بخش بزرگی از این قضیه در پس فقر علمی این فرد نسبت به دانشهای مورد نیاز برای ساخت و هدایت چنین وسیله‌ای بر می‌گردد. در مقابل، فردی را در نظر بگیر که دانش وسیعی نسبت به مکانیسمها و مراحل مختلف طراحی، ساخت و هدایت اجزاء و کل هواپیما دارد. چنین فردی بخوبی ارزش و قدر کار عظیم و سختی که مهندسان و دانشمندان در طراحی و ساخت این هواپیما انجام داده‌اند را بخوبی خواهد دانست و همین امر بر طرز نگاهش به مانورهای مختلف این هواپیما در خلال پرواز تاثیر می‌گذارد بطوریکه دیگر انجام هر کدام از کوچکترین پروسسهای موجود را امری بی‌ارزش و بدون کنترل نخواهد شمرد و در نتیجه این طرز بینش، بطور مستمر بر خالقین این دست‌آورد بزرگ مهندسی تحسین و درود خواهد فرستاد.

مطالعه طبیعت و شناخت ساز و کار علمی آن بوسیله علوم تجربی هم دقیقاً مانند همین مثال است. طبیعتی که ما می‌شناسیم و در زندگی خود با آن سروکار داریم ساز و کارش بوسیله مجموعه‌ای از قوانین فیزیکی و شیمیایی و ریاضی تعیین می‌شود که مقداری از آنها را فهمیده‌ایم و بخش دیگری از آنها نیز هنوز برایمان ناشناخته هستند و در مسیر فهم آنها قدم بر‌می داریم. بهمین دلیل است که من دقیقاً معتقد هستم «...اگر کسی فیزیک و شیمی و ریاضی نخوانده از درک عظمت خلقت عاجز است و قادر به درک اهداف عالیه خلقت نیست...». بعقیده من نه تنها در این مسیر هیچ میانبری (Shortcut) هم وجود ندارد بلکه پیمودن راهش بسیار سخت و حرکت در‌ آن کند و آهسته است. همین سختی‌ها و مشکلات بوده‌اند که در خلال اعصار مختلف زمینه ساز ایجاد راه‌های کذایی میانبر و ساده‌تری برای شناخت شدند که جز به گمراهی و تاریکی بیشتر راهنمایی نمی‌کردند. فراموش نکنیم که راهی که گروه دیگر یعنی عرفان سنتی برای درک و شناخت حقیقت به ما نشان می‌دهد عملاً راه نیست بلکه مجموعه‌ای از تجربیات شخصی افرادی است که هرکدام به سلیقه خودشان بسته با حالات و روحیات درونی خود در زمانهای مختلف داشته‌اند و عملاً نمی تواند یک دستورالعمل مشخص و قابل انجام توسط انسانها ارائه کند. اگر شما با عرفان بتوانید به بزرگی و شاهکار مهندسی یک هواپیمای غول‌پیکر مسافربری دست پیدا کنید، من قبول خواهم کرد که در راه فهم عظمت خلقت این جهان و اهداف آن هم تنها با عرفان اینکار را می‌شود کرد.

البته خرابکاریهایی که بواسطه غرور و تکبر انسان در این جهان با سوء استفاده از ابزار علم و دانش رخ داده را نباید به حساب نفس خود علم بعنوان ابزار حقیقی و غائی شناخت دانست. این مشکل بدلیل ذات و خصوصیت بشر است که همچون تیغ در دست زنگی مست حمام خون در این جهان به راه انداخته است.

در انتها باید بگویم که معتقدم حتی شهودات و تجربیات عرفانی شخصی که توسط شعرا و عرفایی که به آنها اشاره کردید گزارش شده‌اند نیز دارای توضیحات دقیق ریاضی و فیزیکی هستند و یک سیستم تئوریک جامع و دقیق خواهد توانست آنها را نیز کاملاً مدل کند و صرف این مساله که ما در مقطعی از زمان زندگی می‌کنیم که هنوز چنین تئوری کشف نشده به معنی آن نیست که این تئوری اصلاً وجود ندارد. یعنی حتی اگر عالم روحانی هم وجود داشته باشد (که عرفان سنتی ادعای ارتباط با آن بعنوان سرچشمه ناب حقیقت را دارد) آن عالم نیز باید بر مبنای ساز و کارهای مشخص و مکانیسم معینی فعالیت ‌کند که به هر حال قابل فرموله شدن خواهند بود.

Posted by Nader at 04:52 PM | Comments(15) Balatarin