فکر میکنم نوشته جدید وبلاگ سولوژن ارتباط زيادی با مطلب مغز و یادگیری که دیروز در وبلاگم گذاشتم داشته باشد. بطور کلی اگر فرآیند تکامل را از دیدگاه یک برنامه بهینه سازی (optimization) نگاه کنیم بنظر میرسد با تولید قابلیتی بنام هوشمندی توانسته به یک نقطه بهینه برسد. شاهد این امر تسلط کامل (domination) موجودات هوشمند یعنی انسانها بر روی کره زمین است. البته ممکن است این ادعا نیز مطرح شود که این نقطه بهینه تنها یک نقطه بهینه محلی است ولی سؤال این است که آیا ما در مورد طبیعت میدانیم تابع هدف (objective function) دقیقاً چیست که بتوانیم در مورد محلی یا گلوبال بودن جواب اظهار نظر کنیم؟
این نکته را هم باید در نظر داشت که مهارتهای ويژه ذهنی که انسان بواسطه هوشمندی خود به آنها دست پیدا کرده در ارتباط تنگاتنگ با قابلیتهای حرکتی او میباشد و بنوعی آنها را تقویت نموده. یک مثال بارز این مساله میتواند مهارت در پرتاب یک تکه سنگ یا توپ و ... به سوی یک هدف باشد. در این فرآیند چون مغز فیدبک مناسبی از بازو در خلال پرتاب دریافت نمیکند (تا مسیر حرکت را اصلاح کند) میبایست قبل از پرتاب یکسری انقباضات ماهیچهای در بازوان را بصورت دقیق برنامهریزی کرده و به اجرا بگذارد. این قبیل قابلیت برنامه ریزی برای اندامهای حرکتی بطور مشابه برای فعالیتهای دیگری نیز بکار میروند که اکثر آنها منتسب به قابلیتهای ویژه انسان نسبت به سایر موجودات است. به این ترتیب میبینیم که هوشمندی انسان تاثیر مستقیمی بر فعالیتهای بدنی او نیز داشته (بسمت بهبود) که این امر مجدداً خود میتواند نشاندهنده بهینه بودن جوابی باشد که در فرآیند تکامل پیدا شده.
(برای نمونه مراجعه کنید به مقاله The Emergence of Intelligence بقلم William H. Calvin در مجله Scientific American شماره اکتبر ۱۹۹۴ صفحه ۱۰۰ تا ۱۰۷).
سلام . خيلي فلسفيه . كلاسمون خيلي با هم فرق داره گر چه من خودم عاشق فلسفه ام . شاد و موفق باشي
خيلي دوست داشتم که ميتوانستم اين بحث را خوب و درست با شما ادامه بدهم. فعلا مدتي است بگويي نگويي گرفتار شدهام و حيفام هم آمده که خيلي راحت و سردستي از روي آن بگذرم. نگاه مدرن به فرآيند تکامل به عنوان يک بهينهساز البته بسيار چيز جالبي است و ديد خوبي به ما ميدهد. اما نکتهي مهم -همانطور که گفتهايد- تابع objective آن است که اصلا مشخص نيست (البته چنين تابعي به صورت explicit وجود ندارد مگر اينکه اعتقاد به ماوراء طبيعه داشته باشيم!). شايد اين تابع ضمني داراي چندين نقطهي بهينهي محليي قابل قبول باشد که باعث "تنوع زيستي" شده است: بعضيها باهوش ميشوند، بعضيها تعدادشان خيلي زياد ميشود، بعضيها سريع فرار ميکنند و ... . با اينهمه هنوز نميتوان مطمئن بود که کدامين اينها راهحل بهترست چون در نهايت اين تابع متناسب با شانس بقاي موجود است و اين شانس بقا ربط کاملا مستقيمي به غلبهي چندين ده هزار سالهي انسانها ندارد. يعني ممکن است اين غلبه فقط مدت کوتاهي باقي بماند و آن وقت هوشمندي -به عنوان ويژگيي منحصر به فرد انسانها- يک راهحل بسيار مناسب آن تابع ضمنيي مذکور نخواهد بود.
مسالهي دومي هم که مطرح کرديد اصولا بسيار جالب است و من با آن به صورتاي که ذکر ميکنم موافقم: هوشمندي را متضمن داشتن جسم فيزيکي ميدانم.
لام از مطالبتون استفاده کردم .لطفا به راهتان ادامه دهید