February 14, 2004

اشکال فلسفه ماتريس

فیلم ماتریس و علی‌الخصوص قسمت اول آن بر پایه فلسفه‌ای بنا شده است که امکان پیدا کردن روشی برای اثبات یا رد آن وجود ندارد. بعبارت دیگر اگر شما داخل ماتریس باشید به هیچ وجهی نخواهید توانست از اینکه دنیای اطرافتان تنها ساخته و پرداخته یک برنامه کامپیوتری است اطلاع پیدا کنید. البته در فیلم ماتریس سوم که جنبه مذهبی پیدا کرده است این اطلاع و آگاهی را خواسته از طریق عالم روحانی و یک ناجی وارد ماجرا کند (در دو قسمت اول، قهرمان داستان هنوز محصول خود ماتریس بود).

در علم هر نظریه و تئوری زمانی ارزش دارد که روشی را برای اثبات نقض خودش پيش‌بینی کرده باشد. بعنوان مثال باید بتواند آزمایش یا پدیده‌ای یا خصوصیتی را پیش‌بینی کند که در صورت وقوع آن، نظریه را رد کند. در زبان انگلیسی به اصطلاح می‌گویند باید نظریه falsifiable باشد یعنی بتواند روش نقض شدن خودش را معین کند. مثلاً آینشتین برای اثبات نظریه نسبیت عام خودش یک آزمایش را پیشنهاد کرد و گفت اگر نور در نزدیکی اجرام سنگین خم شود باید بتوان ستاره‌ای را که در پشت خورشید غروب می‌کند را هنوز دید در غیر اینصورت نظریه نسبیت غلط است. با اینکه در زمان ارائه این پیشنهاد هنوز امکانات تکنولوژیکی برای انجام چنین آزمایشی وجود نداشت ولی ماهیت نظریه بنوعی بود که طراحی چنین آزمایشی از نظر منطق حاکم بر آن امکان‌پذیر بود و عملاً سالها بعد انجام هم شد.

ولی اشکالی که در نظریاتی از قبیل ماتریس وجود دارد اینست که می‌گویند هر چیزی که شما در دنیا تجربه می‌کنید واقعاً وجود ندارند و ساخته ذهن شما (یا یک کامپیوتر) است ولی معین نمی‌کنند که چه تجربه یا آزمایشی ممکن است بوسیله انسان طراحی و انجام شود که نشان دهد این نظریه درست یا غلط است. این نظریه می‌گوید صندلی که من روی آن نشسته‌ام واقعاً وجود ندارد ولی در عین حال هم معین نمی‌کند که اگر من بخواهم این مطلب را ثابت یا نقض کنم چه آزمایشی را باید انجام دهم. این قبیل نظریه دادن در واقع نوعی سفسطه است: از ملانصرالدین پرسیدند که وسط زمین کجاست؟ یک کم اطراف رو نگاه کرد دید خرش یک گوشه ایستاده. گفت وسط زمین همانجاست که میخ طویله خرم را کوباندم! قبول ندارید بروید متر کنید!!

تکمیل:
در پاسخ نظر سروش و بهروز دو مطلب به ذهنم رسید:
1- من قبلاً هم عنوان کردم که احتمال زیادی دارد ماشینهای هوشمند بعنوان موجوداتی که تکامل یافته تر هستند کنترل زندگی انسانها را بطور کامل بدست بگیرند و این با روند تکامل طبیعی هم سازگار است (اگر چه برای ما که منقرض می شویم چندان خوش آیند نیست). اما موضوع بحثی که در اینجا کردم به تکنولوژی این امر مربوط نمی شود. از نظر فلسفی و علمی، نظریه ای مانند ماتریس که معتقد است "شما در دنیای مجازی زندگی می کنید" با آنکه جالب است و آدم را به فکر فرو می برد ولی یک نظریه قابل اثبات یا نقض نیست و به همین دلیل ارزش علمی ندارد.
2- مقایسه این نظریه با نظریه ای که مثلا می گوید در بدن انسان روح وجود دارد یا اینکه مردگان بعد از مرگ حیاتی متفاوت با آنچه در این زندگی داشته اند را تجربه خواهند کرد، یک مقایسه صحیح نیست. اشکال نظریه پوچ گرایی در ماهیت آن است که شما به هیچ نحوی نمی توانید آنرا اثبات یا نقض کنید. نه با گذشت زمان و نه با پیشرفت تکنولوژی و غیره. اما مثلا نظریه ای که معتقد به رستاخیز مردگان است خیلی راحت برای شما معیار و میزان برای سنجش صحت آن معین می کند و آن عبارت است از خود تجربه زنده شدن بعد از مرگ. جدای از صحت یا عدم صحت آن، این نظریه ماهیتاً توانایی آنرا دارد که بتواند برای اثبات یا نقض خودش آزمایشی را پیش بینی کند. البته ممکن است این آزمایش با تجربیات روزمره ما منافات داشته باشد و کسی بگوید آزمایشی که هیچوقت نتوان آنرا انجام داد و نتیجه اش را دید دیگر آزمایش نیست. این یک ایراد صحیح است ولی باید توجه داشت نظریه پوچ گرایی یا چیزی شبیه نظریه ماتریس اساسا از طرح چنین آزمایشی هم عاجز است.

بهر حال ما در این دنیا راهی جز استفاده از روش موسوم به "روش علمی" برای جستجوی حقیقت نداریم این روش هم مبتنی بر عقل و منطق است. مقوله هایی که عده ای معتقدند در این قالب نمی گنجند تنها بخاطر عدم درک صحیح ما از دانش حاکم بر آنها است وگرنه چیزهایی مثل روح، آخرت، ماورالطبیعه و غیره هم توضیحات علمی دارند که ما هنوز دانش آنرا کشف نکرده ایم و باید با استفاده از روش علمی قدم به قدم برای فهم آنها حرکت کنیم.

Posted by Nader at February 14, 2004 08:43 PM | Balatarin
Comments

مطلب جالبي بود.

فلسفه اين فيلم The matrix فلسفه جالبيه حتي اگه falsifiable نباشه. ميشه لااقل اينطور به موضوع نگاه كرد كه اگه واقعاَ يه روزي روبوت ها يك همچين توانايي رو به دست بيارن جدا غير قابل كنترل ميشن!!!

شايد اين موضوع الان غير قابل باور به نظر برسه اما كي 200 سال پيش فكر ميكرد در عرض دويست سال بشر بتونه ماهواره بفرسته ماه چه برسه به مريخ ...

Posted by: persian_londoner at February 14, 2004 09:25 PM

سلام ، كار جالبيه ، اينكه آدم بايد بتونه واسه هر نظريه علمي كه ميده موارد يا شرايط اثبات يا نقض اون رو هم ذكر بكنه. اما يه سوال پيش مياد. اگه ما به كسي كه در مورد يه صندلي حي و حاضر اينطوري نظر بده :

«.......صندلی که من روی آن نشسته‌ام واقعاً وجود ندارد ......»

ايراد بگيريم كه تجربه اي براي اثبات يا نقضش بياره و او هم تصادفاً يه جائي از ما اين جمله رو شنيده باشه كه :

«.... در جسمي که من دارم واقعاً يك روح وجود دارد ......»

گمان ميكنم اون هم همين تقاضا رو از ما در مورد آزمايش يا تجربه وجود روح بكنه . و اگه ما روياها و شهود ارواح مرده در خواب يا بيداري رو براش دليل بياريم قبول نميكنه ، چرا كه سيستم پردازش مغز و سلولهاي حافظه و نايافته هاي اون رو به رخ ميكشه. اگه هم بهش بگيم اين موضوع بيشتر فلسفيه تا علمي و نبايد براي اون دنبال روش تجربي بگرديم، اون وقت بايد به خودمون هم يادآوري كنيم كه موضوع حقيقي بودن يا نبودن اشياء هم يك موضوع فلسفيه نه علمي. اين تفكر از فلسفه افلاطون (حدود ٣٨٠ ق. م.) برداشت شده است و بعداً در فلسفه نئوافلاطونيسم (سده ٣ تا ٤ بعد از ميلاد) تغييراتي هم كرد. خلاصه اينكه شايد اينگونه انتظارات از موضوعات فلسفي هيچ جا ممكن نباشه. كاش فلسفه نقش خودش رو بهتر نشون ميداد تا ما اونو با ابزار مختص علم به نقد نمي كشيديم. بيچاره فلسفه! قربانت و موفق باشي.

Posted by: Behrooz at February 15, 2004 02:23 AM

ضمن تشكر از توضيح تكميلي ناچار از ذكر چند نكته هستم، كه البته نمي توانم مطلب را خيلي باز كنم :

١- فقط و فقط در صورتيكه به زندگي پس از مرگ و ادامه مسرت بار يا حسرت بار آن پس از رستاخيز اعتقاد داري، ميشه به من بگي ظهور نسل روبات و نابودي نسل انسان و نحوه بقا روباتها رو در هنگام وقوع وقايع عظيم آخرالزمان چگونه توجيه كردي؟ اگه اعتقاد نداري سوالم رو پس مي گيرم.

٢- جمله و مثال من در مورد « روح » بود كه فعلاً اثبات علمي در مورد آن وجود ندارد. شما اشكال اون رو نگفتي و مثال را با رستاخيز مردگان عوض كردي. شايد در مورد پوچ گرائي با تو موافق باشم .

٣- در مورد مثال رستاخيز هم اگر منظور از روش اثبات فقط به ذكر يك روش تجربي ، ولو غيرعملي ، كفايت كنه، بايد بگم مثال « مجازي بودن » شناخت ما از اشياء و حتي مفاهيمي مانند « زيبائي » نيز در همان فلسفه افلاطوني به زبان سقراط بيان شده و براي تجربه كردن نمونه هاي حقيقي به جاي مجازي هم شيوه اي غامض ارائه شده و حتي قبل از اون مجازي بودن اين اشياء و مفاهيم را با مثال بيان و اثبات نموده است (شايد تعبيري به مثابه « نسبي بودن» برداشتهاي ما از حوادث و پديده هاي اطراف ما به اين دليل سقراط نزديك باشد). اما همين ديدگاه غامض هم در هر دو انشعاب فلسفه نئوافلاطوني بهتر و ملموس تر بيان شده است. خلاصه اينكه ، اگه مي خواهي با تجربه اي رستاخيزي و دور از دسترس بگي كه اثباتي براي آن وجود داره، بايد بگم كلك خودت رو مي زنم و جواب مي دم براي نظريه ماتريس هم اين اثبات هست كه اصل و حقيقت اشياء را در رستاخيز تجربه خواهيم كرد و به ما نشون خواهند داد تا دقيقاً با اونها آشنا بشيم. اگه بگي از كجا مطمئني روز رستاخيز چنين امكاني به ما داده مي شه، مي تونم به صورتي منطقي و صحيح سوالت رو بي اعتبار بدونم، بدين شكل كه: مي گم قرار ما اين نبود كه همين الان از همه چيز مطمئن باشيم، قرار بود روز رستاخيز اونو بتو نشون بدم ، تو فقط يك شيوه اثبات تجربي ميخواستي كه من دادم، شيوه اي كه عملي هم هست ولو اينكه روز رستاخيز همديگر رو ببينيم و من به دروغ متوسل بشم و بگم كه : بدليل تغيير بعضي سياستها خداوند صلاج نديده حقيقت اشياء را به ما نشون بده. اين ، اصل تجربي بودن روش اثبات من رو نقض نمي كنه. حتي براي روح هم مي شه همين الان روش تجربي داد، خودت حدس بزن. « روح را بعد از روز رستاخيز به ما نشان مي دهند»اثبات هم تجربي است و هم شدني. نه !!؟ مي بيني؟ اينطوري نميشه . علت اين اشكال اينه كه ما دقيقاً از يك مستمسكي بنام « رستاخيز » به عنوان محيط آزمايشگاه استفاده مي كنيم كه وجود خودش تجربه نشده است. يعني آزمايشگاه نداريم! و اين روش باز هم متاسفانه، روشي فرقه اي است نه علمي./ و يك دانشمند خداناشناس نمي فهمد روش تجربي ما چه معني مي دهد. وقتي گفته مي شود روش علمي يا تجربي، بايد ابزار و مكان آزمايش آن تجربه هم شناخته شده و موجود باشد. / بنابراين بايد بپذيريم كه روش اثبات بعضي مسائل را استدلالي يا فرمولي بكنيم نه تجربي. و اين فلسفه خيلي بيچاره است كه علم دست از سر اون بر نمي داره. آخه خيلي پيشرفت كرده به خودش خيلي مي باله حق هم داره. اما اون كارش يه چيز ديگه اس. قبلاً گفتم : فلسفه سوال طرح بكنه ، علم جواب بده، فلسفه با استدلال اشكال بگيره و موضوع جديد بسازه ، علم هم بگرده و تصحيح كنه . كاري كه تا الان انجام مي شده. همين. فقط علم مزاحم فلسفه نشه و هي تحقيرش نكنه اين بدبخت رو.

٤- قبلاً هم گفته ام هيچ اعتقادي به مفاهيم ماوراء الطبيعه ، به معني متداول آن ندارم. همينطور نمي توانم براي روح ، و همانطور كه مي داني آخرت ، به دنبال چيزي غيرملموس ، و روحاني ( كه خودش معنائي گنگ است) باشم. منظور من از توضيحات بالا اين بود كه روش علمي خود را به ابزار و محيطي كه موجود و آشنا باشد مجهز كنيم، نه بكارگيري ابزار و محيطي كه از كلامات الهي آمده اند و وجود خودشان نياز به اثبات تجربي دارند! )اثبات تجربي محيط آخرت عبارتست از : « رويت و مشاهده عملي آن» به همين منوال است اثبات روح و ماوراء الطبيعه كه به آنها اشاره كردي.

قربانت. تا بعد.
-------------------------------
پاسخ عصرجدید:
1- اگر به اولین مطلبی که نوشتم خوب دقت کنی متوجه منظور من خواهی شد. کلماتی که من در نوشتن از آنها استفاده می کنم بی منظور نیستند. مثلاً وقتی می گویم "احتمال زیادی دارد" منظورم اینست که موضوع 100درصد قطعی نیست وتنها شواهد و نتیجه گیری منطقی از سلسله وقایعی که تا حالا رخ داده است غلبه پیدا کردن ماشینهای هوشمند در آینده را به عنوان احتمال نشان می دهد. با این همه ربطی که بین این مساله و زندگی پس از مرگ دادی را متوجه نمی شوم. این دو چه ربطی به هم دارند؟ کجای قرآن گفته که موجوداتی بغیر از انسانها نمی توانند بر روی کره زمین بوجود آیند و به حیات خود ادامه دهند؟
2- استدلالی که کردم و مثالی که در مورد رستاخیز زدم در مورد روح هم صادق است.
3- اصولاً هدف من از این نوشته نشان دادن بیهوده بودن فلسفه مبتنی بر پوچ گرایی بود نه اثبات یا نقض قیامت و روح یا چیز دیگری. بیان کردن اینها مثالی بود برای روشن شدن اشکال فلسفه پوچ گرایی و بس. هر کدام از این موارد خود به بحثهایی طولانی احتیاج دارند.
اگر ما دانش موجود در خلقت را از محدوده علم خارج ندانیم، در اینصورت همه چیز در این جهان توضیحی علمی خواهند داشت. این با استدلال و منطق هم عجین است. بیاد داشته باش که فلسفه در ابتدا از علم مجزا نبوده است و حتی هنوز هم مدارک علمی دانشگاهی در شاخه علوم عنوان فلسفه را به یدک می کشند (مثل کلمهPhD). من با این حرف که باید علم و فلسفه را از هم جدا کرد مخالفم. ایندو را باید دوباره با هم متحد کرد و تنها یک نام برای آنها گذاشت. اشکال نظرت در اینست که راه استدلال را از راه علم جدا فرض کرده ای. این دو روش از هم جدا نیستند. نمی توانیم بگوییم که فلان ایده از راه استدلال اثبات می شود ولی علم نمی تواند آنرا اثبات کند. اگر استدلال وجود چیزی را ثابت کند، علم هم بالاخره به آن خواهد رسید مگر آنکه استدلال ما ناقص باشد.
از بحث اصلی خیلی دور شد. نتوانستم یک نتیجه گیری واضح از مطلبی که در دو بند 3 و 4 ارائه کردی داشته باشم و سعی کردم پاسخی بدهم که بنظرم مرتبط می آمد. اگر باز هم واضح نیست، لطفاً منظورت را بصورت منسجم شامل مقدمه، استدلال و نتیجه گیری در انتهای هر مطلب بیان کن تا بتوانم دقیقاً متوجه شوم چه می خواهی بگویی. دقیقاً معین کن با کدام مطلب مخالفی و نظر خودت در مورد آن چیست.
قربانت.

Posted by: Behrooz at February 22, 2004 09:31 AM

نادر جان، سلام. موضوع ما فقط يك عنوان بيشتر ندارد (اثبات تجربي فلسفه ماتريس)، كه تكيه من روي همان بود اما به هر حال از اينكه مجبورم اكنون با مقدمه، استدلال ، و نتيجه گيري خود آن را كمي كش دار كنم، عذر مي خواهم. اميدوارم خسته نشوي. فقط « يادآوري » را بجاي عنوان «مقدمه» بكار مي برم.
يادآوري ( /يا مقدمه) :
- حقيقتش ابتداي بحث گفتم كه مطلب جالبي را در خصوص اينكه آدم بايد بتواند روي نظريات علمي خودش روش اثبات يا نقض علمي ارائه بدهد، عنوان كردي. از ايده كلي موضوع استقبال كردم و با اين مورد موافقم. اما در مورد اينكه سعي داشتي بگوئي روي فلسفه ماتريس يا موردهاي مشابه بايد روش اثبات يا نقض علمي (به معناي تجربي آن) آورد در ترديد بودم. براي همين سعي كردم با طرح مثال «روح» براي تو ، كه بدان معتقدي، اشاره كنم كه خود ما نيز چنين ابهاماتي در نظراتمان داريم كه علم ابزار و محيط تجربه آنها را هنوز فراهم نكرده است. با اينحال مصراً به وجود روح تاكيد ورزيده ايم. اعتقاد خود من به اينكه روح هست يا نيست اينجا مورد بحث نيست.
بعد از آن ، تكيه كلام من بسيار باريك و منحصر به شيوه اثبات علمي بود كه در مثالهايت آورده بودي و فلسفه ماتريس را عاجز از داشتن چنين اثباتي مي دانستي. در اينجا است كه ديگر نمي توانم موافق تو به موضوع نگاه كنم. اگر يكبار ديگر موضوعي را كه اول بار طرح كردي بخواني، متوجه ميشوي كه تمام تكيه كلامت روي اجراي يك آزمايش يا نيل به يك تجربه است براي هر موضوع علمي. مثال اينشتين ، ملانصرالدين، و بالاخره اثبات رستاخيز مردگان با بكارگيري كلمه «تجربه» در عبارت « تجربه زنده شدن پس از مرگ» ، تنها خواسته تو را در بحثي كه مطرح كردي بخوبي نشان مي داد. بنابراين من مجبور بودم بدون آنكه وارد بحث فلسفه افلاطوني بشوم فقط يادآوري بكنم كه اين موضوع ريشه در مباحث فلسفه يونان دارد. اما براي آنكه از موضوع خارج نشوم و آن فلسفه را اينجا باز نكنم، ترجيح دادم موضوع روح را به عنوان يك مثال نقض براي تو كه بوجود آن اعتقاد داري بياورم و نشان دهم كه اين مشكل فقط متوجه ماتريسيون نيست، بلكه بسياري از اعتقادات تجربه نشده و موروثي ما نيز همين گونه اند، منجمله روح ، و جن. جالب است كه هيچ پيشرفتي هم در تجربه و درك اين موارد در طول تاريخ نداشته ايم و باور كن كه اگر بخواهيم به شيوه تجربي بدنبال روح بگرديم ، نمي دانيم كه چه چيزي را بايد جستجو كنيم و اگر روزي آنرا در بدن مشاهده كنيم، قدرت اين تشخيص را نداريم كه آيا آن هم عضوي است مثل بقيه اعضاء يا خصوصيت روح بودن دارد. با اين همه بي اطلاعي، هنوز كاملاً به وجود آن مصريم. بنابراين بدون آنكه جرات كنم خود را در معرض اتهام « بي اعتقادي به روح، به مفهوم رايجي كه هيچكس نمي داند چه مفهومي است!!» قرار دهم، مي خواستم بگويم اشكالات وارده بر ما در كسب تجربه روي بعضي مقولات اعتقادي بيش از اشكالات فلسفه ماتريس است و نبايد از آن اثبات علمي خواست، مگر اينكه ابزار و محيط آن فراهم شود. همين.
- در مورد بند اول اين توضيح اخير، موضوع سلطه رباتها، من هيچ نظري ندادم بلكه فقط سوال كردم و حقيقتاً خواستم ببينم چطور موضوعات را كنار هم چيده اي كه همه سناريو جور در بيايد. در واقع ميخواستم صحنه زمين را بعد از وقوع وقايع آخرالزمان در الگوي آينده خود از زمين نشان دهي، وقايعي كه شدت آن به حدي است كه نه تنها موجب هلاك انسان، بلكه موجب تخريب شديد اجسام و ابزار تكنولوژيكي ميشود. پس بد نيست خودت ارتباط تصوير آينده و وضع انسان تحت كنترل رباتها را كه توسط آنها نيز منقرض مي شود ( اين احتمالات خودت است كه آنها را يادآوري ميكنم) بخوبي بيان كني. من فقط طالبم ببينم بر اساس اعتقادات شخصي تا چه حد مي تواني اين احتمال را به يقين نزديك كني. تا آنجا كه از قرآن سراغ دارم نسل انسان توسط حوادث طبيعي منقرض مي شود (گمانم كلمه انقراض را هم از خودت گرفتم) نه توسط مصنوع دست خودش. نادر جان ، مشتاقم بشنوم ولي قول مي دهم ديگر روي آن نظر ندهم. چون وقتت عزيزه.
استدلال :
-در مثال رستاخيز مردگان، چون تنها تكيه تو در اثبات علمي آن روي كلمه « تجربه » در عبارت « تجربه زنده شدن پس از مرگ » بود، باز هم بدون آنكه وارد فلسفه افلاطوني بشوم فقط يادآوري كردم كه اين موضوع هم آنجا با استدلال بررسي شده است. اما من در مقابل اصرار و تكيه كلام تو بر تجربه « ولو تجربه اي نشدني و موكول شده به رستاخيز » بود كه مجبور بودم به سمت روش تو كشيده شوم. اتفاقاً، اينجا توضيح كاملاً واضح بود. من براي توجه دادن تو به نقصي كه در شيوه اثباتت براي اثبات زنده شدن مردگان آوردي سه دليل آوردم. اول اينكه : از همان آزمايشگاهي استفاده كردم كه تو استفاده كردي. يعني هر چه را كه اينجا نمي توانيم اثباتش كنيم موكول كردم به محيط آزمايشي مانند رستاخيز و ديدي كه ادعا كردم : روز رستاخيز حقيقت اشياء را به ما نشان خواهند داد. همچنين است براي روح. ادعاي راست يا دروغ من هر چه باشد در نفس خود امكانپذير است و عين روش تو علمي و عملي است و راه گريز خوبي است. دوم اينكه : گفتم اين اثبات علمي براي دانشمندي كه اعتقاد به رستاخيز ندارد كاملاً نامفهوم است، در حالي كه شيوه هاي تجربي علم هميشه براي اهل علم مفهوم بوده است! پس دليل سوم هم از دليل دوم ناشي مي شود. دليل سوم اينكه: شما براي ارائه شيوه اثبات يك پديده ، مكان و زماني (منظورم مكان و زمان رستاخيز است) را وعده دادي كه ادعاي بودن آنها خودش نياز به اثبات دارد. به عيارتي محيط آزمايشگاه تو خود نياز به اثبات هويت دارد. به علاوه اين سه دليل نادر عزيز، زياده گوئي منو ببخش، اما يك جور مغلطه كاري در اين اثبات هست. توضيح اينكه صورت قضيه و هدف « اثبات عملي بودن زنده شدن مردگان يا به قول تو رستاخيز » بوده است. اما شما براي اثبات عملي بودن آن، در برهان خود فقط صورت قضيه را بنوعي ديگر دوباره تكرار كرده اي (« تجربه زنده شدن پس از مرگ»). درحاليكه اين جمله در صورت قضيه قرار گرفته بود. مهمترين عنصر استدلالي در برهان تو كلمه « تجربه» است كه به من نيز كمك كرد و به نظر آمد كه من نيز مدافع ماتريسيون هستم، درحاليكه چنين انگيزه اي نداشته ام.
همانطور كه در بحث مشيت الهي (نمي دانم آخرين كامنت آنرا خوانده اي يا نه ؟) گفتم هدفي جز بررسي كليه امكاناتي كه بذهن مي آيند ندارم. در زماني كه طرح موضوع بحث به كسي ديگر تعلق دارد تمام توجه من به نقاط ضعف آن نظريه است و اميدم اينست كه نقصي در آن مشاهده نكنم تا بتوانم دو دستي به آن بچسبم.
- اين قسمت دو بخش اصلي دارد. بخش اول از همينجا شروع مي شود و بخش دوم از جائي كه علامت (ـ‌ ـ ـ) قرار گرفته است.
اصولاً فيلسوف در زبان يوناني و به تعبير سقراطي به « خواهان و دوستدار دانش» اطلاق ميشود. در ديكشنري ها ، فلسفه را دنباله روي از دانش ، حقيقت و يا آگاهي و خرد دانسته اند و همينطور گفته اند كه در معناي امروزي شاخه ا ي از دانش است كه به اصول و امور حاكم بر جهان خلقت مي پردازد و بايد گفت توصيف صحيحي هم هست.
پس من قبول دارم كه ايندو يكي اند و پيش تر هم در يك وادي حركت كرده اند. اما همانطور كه ميداني و شاهد هستيم حركت سريع علم (با تعبير درك تجربي از طبيعت) موجب شد كه ايندو از هم فاصله بگيرند و ظاهراً هم به حال عموم جوامع بي فايده نبوده است. امروزه وقتي مي گوئيم فلسفه، اشاره به علمي است مبتني بر شيوه هاي استدلالي ذهن كه مي تواند در تفكر روي اموري كه علم تجربي هنوز كمكي به حل آن نكرده است، دقيق تر بحث كند. به اين معني من حرف تو را مي پذيرم كه علم جداي از فلسفه نيست. اما بهتر است آن بعد ذهني علم را كه در مقوله امور خلقت به تفكر ذهني مي انديشد فلسفه بدانيم. به نظر من زماني يك موضوع يا سوال از مبحث فلسفي خارج ميشود و شكل علمي (به همان تعبير درك تجربي از طبيعت) بخود مي گيرد كه علم پاسخ آنرا يافته باشد. تاكيد ميكنم ماداميكه علم تجربي ابزار و محيط آزمايش لازم را فراهم نكرده باشد، موضوع كماكان در حوزه فلسفي ، (به تعبير علم و استدلال ذهني از آن) به بحث گذاشته مي شود. براي همين گفتم فلسفه سوال طرح كند و علم به كمك آن بيايد. براي آنكه يك نمونه مثال هم آورده باشم از همين تجربه رستاخيز استفاده مي كنم. اما قبلاً گفته باشم اينها بيان اعتقادات خودم مبني بر اينكه رستاخيزي وجود دارد يا ندارد، نيست. همانطور كه پيش تر گفته ام من مايلم با طرح امكانهاي مختلف بگويم انتظار تو از موضوع فلسفه ماتريس ، بجا نيست.

و اما مثال: بهتر است رستاخيز مردگان را با آن توصيفي كه از كتب الهي برايش سراغ داريم همزمان مدنظر بگيريم، چون ريشه اش در آنجاست. يعني اين رستاخيز ، از نوعي نيست كه فقط بخواهيم ثابت كنيم مرده زنده مي شود. بلكه ميخواهيم بگوئيم از آن نوعي است كه هر كسي مجدداً متولد مي شود تا نتيجه اعمال زميني خود را ببيند. اما توجه داري كه نوعش خيلي به اصل نتيجه اي كه از مثال مي خواهم بگيرم ربطي ندارد و بطوريكه خواهي ديد منظورم فقط مجاز بودن در استفاده از كلماتي چون بهشت و دوزخ است.
خب، شيوه برخورد من با اين موضوع اگر اعتقاد به آن داشته باشم، چگونه است؟ اينست كه تا زماني كه نتوانم اثبات تحربي از آن بدهم، سعي مي كنم بدنبال استدلال ، شيوه هاي منطقي ، و رياضي باشم. بنابراين كماكان در حوزه فلسفي و نظري روي آن كار مي شود. پس سعي مي كنم كه به روش استدلالي و نظري وجود يا عدم وجود آنرا اثبات كنم. حال فرض بگير زماني برسد كه علم در يك جائي (مثلاً در شعراي يماني ) كشف كند كه تشكيلات و امكانات محيطي متناسب با مشخصات بهشت و دوزخ وجود دارد و ما آنجا را از نزديك مشاهده كنيم(مي دانم ، فعلاً چنين امكاني خنده دار است!). همچنين اين توفيق حاصل شود كه دزدكي به هر محيط نفوذي بكنيم و افرادي را در آنجا ببينيم كه پيشتر در زمين براي همه شناخته شده بودند، مثلا انيشتين يا يك مومن مشهور در عصر خودمان. تنها و تنها در اين صورت است كه علم با نهايت خضوع در زمين اعلام ميكند آنچه بشر در ذهن ساخته بود حقيقتي است محض و واقعي. اينجاست كه ديگر ذهن درگير فلسفه بودن يا نبودن رستاخيز نمي شود و اين موضوع از حيطه فلسفي خارج مي شود. حال علم با ابزار خود شروع به كندوكاو بيشتر آن مكان ميكند تا بيشتر سر از كار خالق در آورد. البته چنين دزدي اطلاعاتي ظاهراً با مطالب كتابي مانند قرآن جور در نمي آيد و به نظر مي آيد كه پيش از اينها موضوع قيامت واقع خواهد شد. اما من مي خواهم جايگاه علم و فلسفه را شرح دهم و اينكه ما زماني مي توانيم يك موضوع در خصوص جهان خلقت را از حيطه استدلال ذهني (فلسفي) به تجربه علمي بكشانيم كه ابزار ، و محيط آزمايشگاه آنرا داشته باشيم.
در مورد مثال رستاخيز مردگان ما نه ابزار آنرا داريم، نه محيط آنرا. اگر تو بگوئي : صرف بيان اين روش كه ايرادي نداشت، من مي گويم كه صرف نظر از توجه به چهار ايراد بالا، من هم به دلايلي كه گفتم و مي داني همين رستاخيز تو را محل خوبي براي اثبات فلسفه ماتريس مي دانم (وعده دروغين ، اما تجربي، من يادت هست!).
توضيحي غيرضروري : در مثال بالا ، كشف مكاني يا كره اي كه يكسري مردگان مومن در آنجا ساكنند توسط علم (يا حتي كشف برزخ با ساكنين آن در اطراف زمين يا جاي ديگر) ، معلوم مي كند كه آيا من يا هر كسي در اثبات نظري فلسفه رستاخيز و وجود يا عدم آن به خطا رفته ايم يا به صواب. اينكه چه كسي به خطا رفته يا چه كسي به صواب، نبايد اجازه دهيم به مضحكه و ريشخند كشيده شود، زيرا فقط كافي است كه هر جوينده اي ، اغراض شخصي در تحقيق خود نداشته باشد. به نظر من در اينصورت تلاش اينان نيز ارزشمند و داراي پاداش است، به شرطيكه چنين كسي واقعاً در پي حقيقت بوده باشد و زندگي شرافتمندانه اي را پيشه كرده باشد. نمي دانم در طول تاريخ چند نفر از اينگونه افراد ممكن است بوده باشند. اين افراد با اينكه نتيجه گيريهايشان اشتباه بوده ولي تلاش پاكشان موجب شده تا در خيل عده اي زياد زوايا و ابعاد انحراف آميز موضوع غامض نيز روشن شود و ديگران با مطالعه آثار آنها بوده كه مراقب عوامل اشتباه شده اند و به اثباتي دلچسب تر رسيده اند. بگذريم. /
- - - نادر جان ، اگر تو مرا به سمت تجربه نمي كشانيدي، من هم مثالهاي تجربي را « با تمسك به محيط آزمايشگاهي رستاخيز » براي توضيح روي نقصي كه اثبات تو دارد نمي آوردم، بلكه بجاي آن ميبايست به شيوه ذهني و استدلالي كه در فلسفه يونان براي حقيقت اشياء و شناخت سطحي ما از آن داده شده است اتكاء ميكردم. اما در اينصورت نمي توانستم نام آنرا اثبات علمي بگذارم چون نمي دانستم تو بدين واضحي علم و فلسفه را يكي مي داني. تا اينكه اكنون خودت گفتي استدلال را و بلكه كل فلسفه را هم در شاخه علم مي پذيري. به اين ترتيب انتظار ميرود به اثباتهاي ذهني ( و نه صرف تجربي ) هم بتواني بسنده كني. چون آنها نيز علمي محسوب ميشوند. اكنون فكر مي كنم حتي به يك اثبات ذهني از نوع اثبات فلسفه افلاطوني هم قانع باشي. با اينحال فكر نمي كنم در اينحا مجالي براي ارائه شيوه ذهني ( و اكنون با طيب خاطر ميتوانم بگويم شيوه علمي) فلسفه افلاطوني داشته باشيم. همين حد بگويم كه در توضيح آن شباهت زيادي مي بينم با اين بيان اسپينوزا كه هر آنچه مي بينيم حالاتي است از اصل يا جوهر ( منظور او از جوهر چيزي است بمانند واجب الوجود). اما بكارگيري اصطلاحات اسپينوزا دقت زيادي مي خواهد. بهتر است تعبيرم در كامنت قبلي را هم بخاطر بياوري كه مفصل تر آن چنين است: نسبي بودن برداشتهاي ما از حوادث و پديده هاي اطراف ما موجب بروز مفاهيم مجازي شده است. گرچه مسلم است حقيقتي وجود دارد اما محدوديت بسيار زياد قوه فكري ما ، در مقايسه با جهان خلقت ، همچنين نسبي بودن برداشتهاي ما و تفاوت در ادراكاتمان مانع از درك حقيقت واحد مي شود. اينست كه عده اي، در توصيف اين وضع از عبارات ، مجازي بودن همه چيز ، استفاده مي كنند.

نتيجه گيري : با بيان اينكه براي هر موضوع علمي بايد بتوان يك شيوه اثبات يا نقض علمي ارائه داد كاملاُ موافقم. اما با ذكر چهار ايراد، آن بخش از موضوعات علمي را كه هنوز ابزار و محيط آزمايش آن بدست نيامده اند و فقط در حيطه ذهن جولان مي دهند، با تمركز بر مثال رستاخيز، جدا نمودم و لزوم اثبات تجربي را براي آنها موقتاً منتفي دانستم. اما باب كنكاش ذهني را به عنوان تنها شيوه علمي كه فعلاً موجود است باز مي دانم. موضوع فلسفه ماتريس جزء همين موضوعات است. در آينده ممكن است علم كمك كند كه اين موضوعات يكي يكي از كنكاش ذهني و اثباتهاي تئوريك خارج شوند. در تكميل توضيح خود ، مثال رستاخيز را هم به گونه اي كه علم تجربي باور كند و حتي هر دانشمند غيرمعتقد به رستاخيز هم بتواند آنرا درك كند ، تغيير دادم. در اين مثال، به اين نتيجه رسيدم كه علم تجربي چه زماني مي تواند يك سوال را از حوزه انديشه هاي استدلال گونه ( كه نام فلسفه بدان داديم) خارج كند. همچنين گفتم كه امروزه علم به معناي درك تجربي طبيعت شناخته شده تر است و با اينحال كمك مي كند به حل سوالاتي كه در ذهن تلنبار شده است. سوالاتيكه الزاماً همه آنها را فلسفي نمي دانيم، چرا كه گفتيم سوالات فلسفي آن بخش از سوالات علمي ماست كه روي اموري از جهان خلقت بحث مي كند و هنوز علم براي آنها پاسخي ندارد، بهتر بگويم علم هنوز ابزار و محيط آزمايش آنها را فراهم نكرده است. نهايتاً نتيجه گرفتم كه فلسفه ماتريس از آن سنخي است كه هنوز در حوزه فلسفه قرار دارد و ما نميتوانيم از آن انتظار ارائه يك روش علمي، به معناي تحربي آن ، را داشته باشيم.

نكته : در مورد موضوع پوچ گرائي گفتم شايد با تو موافق باشم، زيرا حقيقتاً ذهن من قاصر است از اينكه چرا در قسمت توضيح تكميلي بدون هيچ توضيحي آنرا وارد موضوع كردي و به موضوع ماتريس ربط دادي، با اينكه در ارائه موضوع اوليه هيچ اشاره اي به موضوع پوچ گرائي نكرده بودي ، با اينحال اكنون اشاره مي كني كه منظورت رد فلسفه پوچ گرائي بوده است. به هر حال شايد بخواهي توضيح بيشتري بدهي، ولي اگر احياناً نياز به پاسخي باشد ، شايد من نتوانم وقت بگذارم. در اينصورت شرمنده مي شوم. اما مطمئنم از توضيحاتت خيلي بهره مند خواهم شد.

پيروز باشي.
------------------------------------
پاسخ:
از زحمتی که کشیدی و این همه مطلب را تایپ کردی ممنونم.
توضیحاتت خیلی واضحتر از دفعات پیش بود. با توجه به مطالبی که عنوان کردی باید بگویم که ظاهراً منظور من را خوب متوجه نشدی و سوء برداشت شده. من در این نوشته قصد اثبات علمی یا تجربی رستاخیز یا روح را نداشتم و به خودم هم اجازه نمی دهم با سواد کمی که دارم چنین ادعایی هم بکنم. بحثی که من کردم در مورد اشکال اصولی بود که بر ایده ای که مانند ماتریس معتقد به زندگی در یک محیط مجازی هستیم وارد است. این اشکال در بافت و رگ و ریشه این قبیل فلسفه ها هست. اگر شما ادعا کنی که برای این فلسفه هم مثل روز رستاخیز بعداً حقیقت معین می شود باید بگویم که این یک مکتب نو و من درآوردی است. کسانی به فلسفه مجازی بودن جهان معتقدند به شما نمی گویند که روزی می رسد که حقیقت معین می شود. فقط می گویند همه چیز مجازی است. همین و بس. پس می بینی که نمی توانی اینرا با فلسفه ای که معتقد است در آینده حقیقت مشخص می شود مقایسه کرد.
یک مثالی که در روانشناسی بعنوان نمونه نظریاتی که قابل نقض شدن نیستند وجود دارد از اینقرار است. فرض کنید کسی ادعا کند در مغز هر انسان یک موجود کوچک وجود دارد (به نام همانکولا) که تمام اعمال مرا کنترل و تفسیر می کند و هر چه من باور می کنم همانست که او می خواهد. در ضمن او هیچوقت نمی خواهد انسانها از وجود این موجودات در مغز خودشان مطلع شوند. خوب شما چطور می خواهید این نظریه را نقض کنید؟ شاید بگویید که با استفاده از روشهای جدید تصویربرداری مغزی تصویر MRI مغز یک نفر را می گیریم و ببینیم اثری از موجود مورد نظر هست یا نه. ولی اگر تصویر هیچ چیزی را نشان نداد، فرد معتقد به این نظریه می گوید شما فکر می کنید آن تصویر خالی است چون همانکولای موجود در مغز شما جوری تصویر را برای شما تفسیر میکند که شما فکر کنید که در آن تصویر موجودی در مغز من وجود ندارد (بیاد بیاورید که این موجودات نمی خواهند شما از وجودشان مطلع شوید). پس شما هیچ راهی برای نقض چنین نظریه ای ندارید و همانطور که مطرح کردم این نظریه به اصطلاح falsifiable نیست . البته شما نمی توانید به طور سر خود چیزی به این نظریه اضافه کنید و بگویی که مثلاً فرد بعد از مرگش متوجه این موجود خواهد شد. این دیگر آن نظریه نیست و یک نظریه جدید است. من فقط می خواهم بگویم که تفاوت است بین نظریه ای که اصلاً falsifiable نیست و نظریه ای که می گوید مثلاً به یک میلیون سال دیگر زمان احتیاج دارد تا نقض یا اثباتش معین شود. ممکن است تو این نظریه دوم را تجربی ندانی و بگویی باز چون من نمی توانم آنرا تجربه کنم (در مدت حیاتم) باز بی ارزش است.
-مطلبی که در مورد فلسفه پوچ گرایی مطرح کردم تا حدودی به دلیل نزدیک بونش با نظریاتی است که معتقد به مجازی بودن جهانند ولی شاید هم در یک قالب نگنجند.
- در مورد رباتها و وقایع آخر زمان ما دانش اندکی داریم و نمی دانیم واقعاً چه رخ خواهد داد و در چه زمانی. چه در قرآن و چه در دیگر کتب دینی مطالب خیلی گنگ و نامفهوم است و ما فقط می توانیم حدس بزینیم از روی آنها. ولی از طرف دیگر روند پیشرفت دانش و تکنولوزی اطلاعات و هوش مصنوعی آنقدر واضح است که براحتی می توان روزی را تصور کرد که انسانها تمام زمام امور خودشان را به دست ماشینها داده باشند (خواسته یا ناخواسته). ممکن است روزی برسد که ماشینهای هوشمند کنترل کره زمین را بدست گرفته باشند و تنها چند میلیون از انسانها زنده باقی مانده باشند (بخاطر قحطی، جنگ، بیماریها و غیره).
خیلی از مطالبی که مطرح شده در این کامنت احتیاج به بحث و باز شدن در نوشته های مجزا دارند. بخاطر همین، سعی می کنم وارد آنها نشوم تا فرصتی دیگر. /موفق باشی

Posted by: Behrooz at February 24, 2004 09:35 AM

نادر جان ، ممنون از توضيحاتت. حيفم اومد از موضوع جالب همانكولا بگذرم ، وگرنه ميخواستم توي نيم صفحه يك توضيح مختصر بدهم. فقط سر حوصله بخونش. قول ميدم ايندفعه هر چي جواب بدي ديگه سكوت، آخه موضوع ماليات دهن همه رو مي بنده /.

- موضوع دنياي مجازي بدون سرچشمه حقيقي و موضوع همانكولا با خصوصيتي كه از آن بيان كردي، چنانكه در توضيحات قبلي دسته بندي كردم از سنخي هستند كه «فعلاً » بايد بروش نظري به آنها پرداخت و تو كماكان انتظار داري كه طراحان اين نظريات شيوه اثبات يا نقض تجربي بدهند. نادر جان، قطعاً من معتقدم تجربه اي را كه چند ميليون سال ديگر ممكن است(ممكن است رخ بدهد ) فراموشش كنيم. اما در اين دو مثال تو ،حتي وضع بدتر است. من خيلي سعي كردم بگويم كه اين گونه نظريه ها در همان بحث نظري كارشان تمام است و بحث falsifiable بودن براي موضوعاتي مطرح مي شود كه مرحله اثبات نظري را با موفقيت گذرانده باشند. اجازه بده موضوع را بيشتر باز كنم. نتيجه را در آخر كار آورده ام. همانطور كه خودت براي مثال همانكولا مفصل گفتي معلوم شد كه ابزار و محيط تست اين گونه نظريه ها وجود ندارد. پس منطقي است كه اين انتظار را كنار بگذاري ، چرا كه «فعلاً » بايد آنها را در مقوله نظري به نقد بكشانيم و از طريق برهان و منطق رياضي يا رد كنيم و يا اثبات كنيم. (در توضيحات ديگرم در ادامه مدعي شده ام كه نمي شود اين دو نظريه را اثبات كرد و قابل رد هستند). در صورتي كه يك نظريه به همه ايرادات پاسخ محكمي بدهد، بديهي است كه بحث نظري (دقت كن )همان كار علم تجربي را بخوبي انجام داده است و شكي نيست كه بايد نظريه مورد بحث را بپذيريم و منتظر باشيم كه علم تجربي روزي آنها را دريابد.

اينكه در بالا از كلمه « فعلاً »‌ زياد استفاده كردم فقط به اين جهت بود كه اولاً : نظر قبلي تو را تائيد كنم كه فلسفه و علم ، با همان تعبيري كه دسته بندي كردم، در يك مقوله قرار دارند و چيزي را كه فلسفه (علم نظري در خصوص رموز خلقت) اكنون بدان مي پردازد ، علم (درك تجربي از طبيعت ) نيز روزي قادر خواهد بود به آن بپردازد. دوماً : از تو بپذيرم كه همين دو مثال تو نشان ميدهند كه بررسي تجربي و آزمايش بعضي مسائل، بدليل شيوه طرح موضوع ، امكان پذير نيست. با اينكه تائيد همزمان من براي تو در دو مورد فوق، با هم امكانپذير نيست و حاوي نوعي تناقض است(حتماً متوجه هستي كه چه تناقضي دارد)، اما جاي نگراني نيست چرا كه من مدعي هستم در اينگونه تئوريها ايراداتي هستند كه نمي توانند از توانائي علم تجربي در مقابل فلسفه بكاهند و همان ابتدا از جرگه تئوري خارج خواهند شد. چگونه؟ اينگونه كه هر نظريه اي ابتدا بايد بتواند موضوع خود را تببين كند و مرحله شرح معاني و مفاهيم محتويات خود را بدون ابهام سپري كند. اين مي شود توفيق فلسفي طرح (به اصطلاح خودمان feasibility طرح) . سپس بايد در وادي علم falsifiable بودن آنرا بررسي كنيم يا منتظر باشيم تا علم در آينده اينكار را بكند. دو مثال مورد بحث ما ، از جمله مثالهائي هستند كه در همان مرحله اول (بحث نظري و بررسي براهين آنها) ابهامشان در معاني و توصيف نظري موجب نقض آنها مي شود ، و مي توان آنها را از ليست نظريات روشن و بدون ابهام خارج نمود، و ديگر به راند دوم( يعني بررسي امكان تجربي نظريه يا به قولي falsifiable بودن) نمي كشد. منظورم اينست كه هر نظريه كه در طرح خود به گونه اي بيان شود تا مانع از ورود تجربه علمي به حوزه و حريمش بشود داراي نوعي تناقض نظري در خود نيز هست كه در همان بحث نظري قابل تشخيص است. اگر نخواهيم اينگونه نظريات را در همان راند اول كلاً نقض و حذف كنيم ، و منتظر حركت علم تجربي در آينده باشيم! آنوقت هر نظريه ديگري هم نبايد به نقد كشيده شود، حتي اين نظر كه « روزي جهان را در يك تخم مرغ قرار مي دهيم بدون آنكه ابعاد هر دو تغيير كند» ، در حاليكه مي دانيم قادريم تناقضات و ابهامات آنرا به رخ بكشيم و براحتي آنرا از حوزه تئوري هم حذف كنيم ، و هيچ وقت نبايد گمان كنيم كه علم تجربي هم بايد روزي بتواند اين نظريه تخم مرغ و جهان را رد كند. نظريه « جهان سراسر مجازي است » ايراد محتوائي دارد، من از آن مي گذرم. در مورد همانكولاي فرضي، موضوع را بررسي مي كنيم. علم ، محصولاتش و تكاملش زائيده تلاش مغز انسان است. اينجا شما از همانكولا در وجود انسان صحبت مي كني كه دانش يا نيروئي برتر موجب اختفاي آن در نهاد او شده است. چرا برتر ؟ چون طبق توضيحي كه از تو دارم انسان قادر نخواهد بود به وجود آن پي ببرد. كاري ندارم كه اين نيروي برتر از خود همانكولا سرچشمه گرفته يا قدرتي خارجي آنرا در ما نهاده است. نتيجه اين است كه علم تجربي ما كه از دانش خود انسان ناشي مي شود نمي تواند حصارهاي محدود خود را از كنترل و قيوميت اين همانكولا خارج كند تا بتواند آنرا را نيز تجربه و مشاهده كند. اگر تعبير من به بيان تو نزديك باشد بايد موافق باشي كه با يكي از سه وضعيت زير روبرو هستيم . اول : تا زمانيكه اين وضع در جهان برقرار است، وجود چنين چيزي بطور تجربي اثبات نخواهد شد، زيرا در ماهيت و تعريفش اين امكان از ما گرفته شده است. اما همانكولا نتوانسته است از قدرت پردازش مغزي ما جلوگيري كند، چون ما توانسته ايم وجود او را حدس بزنيم و شايد بعداً به كيفيت عملكرد او بيشتر دقيق شويم. اين با سير تكاملي هم جور در مي آيد. اما تكيه كلام من فعلاً اين است كه در هر صورت فرضيه پردازان همانكولا موظفند به شيوه رياضي ، يا استدلالي وجود آنرا در طرف دوم معادله نشان دهند و اثبات كنند، كاري كه هميشه بايد قبل از انجام هر آزمايش انجامش داد( لزوم اينكار را در اينجا خيلي تكرار كرديم. مي بيني كه همه جا با اين التزام روبرو هستيم). در مرحله اثبات نظري، به سوالات بيشماري از دانشمندان بايد پاسخ داده شود. اگر واقعاً‌ ، و حتي در طول زماني دراز، همه سوالات پاسخ داده شوند ، نشان از آنست كه به تمام كيفيات اين موجود فرضي آگاه شده ايم. آيا فكر ميكني مي شود چيزي در درون ما باشد كه بتوان وجود آنرا اثبات نمود بدون آنكه از كيفيات عملكرد آن باخبر باشيم؟ پس نتيجه مي گيرم كه مي توان روزي آنرا شبيه سازي هم نمود و مي توان نهايتاً‌ آنرا ساخت(تئوري ساخت رباتهاي شبه انسان، تا جائيكه آنها بر ما حاكم شوند، خود از جمله اين امكانات و احتمالات را نشان مي دهد). پس اگر بتوانيم نمونه همانكولا را بسازيم مي توانيم آنرا كنترل هم بكنيم. اما بخاط بياور كه اين كار با فرض اوليه روانشناسان براي « همانكولا » منافات دارد. نتيجتاً جيزي به نام همانكولا ، دقيقاُ با مشخصاتي كه داده شده ، وجود ندارد. دوم : ممكن است بگويند همانكولا فقط و فقط امكان حدس زدن وجود خودش را در مغز ما مجاز مي دارد و لي قدرت تحليل كيفيات و اثبات آنرا از مغز ما مي گيرد. در اينصورت هم ، ما انسانها هميشه ، و حتي در كتب مذهبي امان ، ياد گرفته ايم كه بر چيزي كه بدان علم نداريم توقف نكنيم و تاكيدي روي آن نداشته باشيم. بنابراين علم و دانشمندان نيز به آن توجهي نمي كنند. پس چنين نظريه اي نيز در مرحله جدال لفظي بي اثبات رها مي شود و از آنجا كه هيچ كاري در قبال آن از ما ساخته نيست، اين نيز از ليست نظريات بدون ابهام حذف و فراموش مي شود. به طريق اولي موضوع falsifiable بودن روي نظريات في الذاته مبهم هم، منطقي نيست. سوم : شايد بگويند همانكولا تصميم گرفته علاوه بر ايجاد قوه حدس آن در مغز ، خود (يا همان نيروي خارجي كه آنرا در ما نهاده است. روي منشاء آن بحثي ندارم) روزي امكان مشاهده اش را براي انسان فراهم كند. در اينصورت اگر اين امكان فراهم شود مطمئنم كه قبول داري آنچه از ابزار و محيط براي اينكار فراهم ميشود بالاجبار مي بايد امكان تجربه و / يا مشاهده را به همان شكلي كه هميشه براي انسان قابل درك است ، ميسر كند. يعني واقعاً آنرا تجربه خواهيم كرد و مثلاً شبيه چيزي كه در خواب هست ، نخواهد بود، وگرنه باز جاي بحث و اشكال باقي مي ماند. به اين ترتيب، چون باز هم مثل حالت دوم نمي توانيم آنرا اثبات كنيم و فقط ، با اجازه خودش ، فقط حدسش را زده ايم علم و دانشمندان علم تجربي و حتي نظري مجدداً ، خسته از جنگ و جدل ، آنرا كنار مي گذارند، تا روزي حالت سوم اتفاق بيافتد.
علاوه بر اينها ، نظريه پردازان چگونه مي خواهند حالات دوم و سوم را اثبات نظري كنند؟ پس به نظر مي رسد اين نظريه بزودي فراموش شود. چون همه حالتها به بن بست ختم مي شود.
به جز اين سه وضعيت ، حالت ديگري هست ؟ ادامه اش با خودت.

از وضعيت اول نتيجه مي گيرم كه : چنين نظريه اي در متن خود ابهام دارد و لذا از ليست نظريات مورد توجه علم تجربي خارج خواهد شد. بنابراين با اينكه نمي توانم مثل ماتريس و روح براي دفاع دروغين ، ادعا كنم در روز رستاخيز همه چيز روشن خواهد شد، اما نگران هم نيستم چون ثابت شد صورت مسئله تناقض دارد.

از وضعيت دوم و سوم نتيجه ميگيريم كه : نبايد روي اين نظريه مانند نظريات مشابه اش ، falsifiablity را توقع داشت ، چون در حوزه نظري ثابت شد كه قادر به اثبات آن نيستيم چه برسد به حوزه تجربي. پس چون مرحله نظري را طي نكرده ايم ، به حوزه تجربي وارد شدن نيز خطاست. موضوع در هر سه وضعيت به فراموشي سپرده مي شود. بنابراين سوال شما در اينكه از من مي خواهي توضيح دهم چگونه دروغ رستاخيز را براي اين دو موضوع ماتريس يا همانكولا بكار مي بري، ديگر مصداق ندارد، زيرا نتيجه گرفتيم ايندو در مرحله نظري از توصيف خود عاجزهستند و ما نمي توانيم وارد مرحله دوم بشويم. (بررسي ماتريس ساده تر است و من بحث رد كردن آنرا كنار گذاشتم.)

از اينگونه نظريات زياد است. مثلاً اگر بخواهيم در يك كتاب فلسفي از خالق خود يادي بكنيم به نظر من گفتن جمله « جهان خالقي دارد» در فلسفه ايراد دارد. همچنين است جمله « جهان آغازي دارد» . اما گفتن جمله « جهان هوشمند است» ايراد منطقي در بيان خود ندارد و لي اطلاق صفت هوشمندي به جهان از طرف گوينده آن بايد اثبات شود، ضمن اينكه قبل از هر اثباتي بايد منظور خود را از كلمه «جهان » و « هوشمندي » بيان كند.

- متوجه بودم كه قصد اثبات رستاخيز نداري. بحث روي شيوه و امكان درك تجربي اين واقعه بود. اما شايد ايرادگيري بر شيوه تجربي كه براي falsifiable بودن آن ذكر كردي و فلسفه ماتريس را از داشتن حتي چنين امكاني عاجز ديدي، از رد نظري يا استدلالي كل فلسفه ماتريس آسانتر باشد. البته من از ابتدا گفته بودم كه ريشه مجازي بودن ابتدا در فلسفه افلاطوني ديده شده ، و گفتم كه قائل به منشاء حقيقي بوده اند، ولي تو در ادامه بحث فقط همين دفعه آخر اشاره كردي كه ماتريس هيچ سرمنشاء حقيقي را نمي شناسد. اگر از ابتدا گفته بودي اصلاً به وعده رستاخيزي اشاره نمي كردم و آن مثال دروغين را براي حل مسئله ماتريس (اما نه مثال روح ) نمي دادم، بلكه مانند حالا توصيه ميكردم در مقام نظري آنرا بررسي و رد كنيم تا وارد مرحله تجربي نشويم و بحث falsifiable بودن را براي آن مجاز ندانيم. مثال همانكولا از آن هم بهتر بود و بخوبي نشان داد كه حداقل فعلاً تجربه در آن مفهومي ندارد.

- با تو در مورد مبهم بودن مطالب قيامتي قرآن و شيوه وقوع آن كاملاً موافقم. ممنون از اينكه موضوع را روشن تر كردي.

- از توضيحاتت در مورد پوچ گرائي و معرفي فرضيه همانكولا ممنونم. به اطلاعاتم اضافه شد. روانشناسي از موضوعات مورد علاقه ام است.

نادر جان ، خسته نباشي. بابا برو به درست برس . عجب جاي باحاليه اونجا مطمئنم آدم اونجا خوبتر ميتونه برنامه ريزي كنه. وگرنه ضوابط خشك اونجا ، اين همه كار و درس و اين همه صرف وقت واسه وبلاگ ، نوبره والله. قربانت . /

Posted by: Behrooz at February 26, 2004 08:50 AM

سلام وبلاگت واقعآ عالی است خیلی حال کردم ولی می خواهم بدونی فلسفه به تمام این سوالها جواب می دهد جهان بهد از مرگ را ثابت میکند به هر به من سر بزن بزن شاید منظورمو بهتر بفهمی یا نظر بذار تا سر این قضیه با هم بحث کنیم به هر حال حداقل این است که خدا را به عنوان یک موجود عالم ثابت میکنیم و موجود عالم کار عبث نمی کند و نیاز به جهانی بعد از این جهان حس می شود

Posted by: aminadolf at April 1, 2004 10:25 AM

با سلام لطفاً درمورد علم الاديا و علم و الابياد درونگرايي وبرون گرايي واصلاً مفهوم و تفاوت مابين ابن دو صحبت نماييد.
با تشكر
فيروز

Posted by: فیروز at April 6, 2004 02:40 AM