(اگر مطلب قبلی تحت عنوان "توضيح" را نخوانده ايد اول آنرا مطالعه کنيد)
وقتي ميخواهيم به سؤالاتي مانند "از کجا آمده ايم؟ و به کجا ميرويم؟" و "اينکه جايگاهمان در خلقت چيست" جواب بدهيم خواه ناخواه بايد اول به اين مساله که قابليت شناخت ما اساساً تا چه اندازه هست جواب دهيم. درک و شناخت حقيقت همواره نياز به ابزار مناسب دارد. بعنوان مثال چشم ابزاری براي ديدن و کسب اطلاعات و شناخت محيط اطراف است و همينطور گوش براي شنيدن اصوات بکار ميرود. نکته حائز اهميت اينست که عدم دسترسي به اين ابزارهاي شناخت به منزله عدم وجود پديده هاي خارجي نميتواند باشد. مثلاً اگر فردي ناشنوا باشد نميتواند بگويد که چيزي به اسم صدا و صوت وجود ندارد؛ بلکه برعکس، وجود صدا و صوت در طبيعت محرز و قطعي است ولي او ابزار لازم براي حس کردن و شناخت آنرا ندارد. تصوير جهاني که يک فرد نابينا و ناشنوا در آن زندگي ميکنند کاملاً متفاوت با جهاني است که يک انسان با بينايي و شنوايي عادي ميشناسد. اين تفاوت بواسطه شناختهاي متفاوتي که اين دو از جهان اطراف دارند حاصل شده. واضح است که براي انسان علاوه بر حواس پنجگانه، عقل و روشهاي استدلالي علمي نيز بعنوان يک ابزار مهم جهت شناخت بهتر محيط اطراف نقش اساسي را ايفا ميکند. تا حدود صدوپنجاه سال پيش کسي از ماهيت امواج الکترومغنايطس و اينکه نورهم بنوعي موج الکترومغناطيسي است آگاهي نداشت و مفهومي به نام نور مادون قرمز بي معني بود. ولي امروزه به کمک همين روشهاي علمي ميدانيم که چيزي که چشم ما مي بيند تنها جزء کوچکي از طيف مرئي الکترومغناطيس است و ابزارهاي بينائي براي رؤيت ديگر بخشهاي اين طيف، جهان جديدي را به ما نشان داده اند که قبلاً از وجود آن آگاهي نداشتيم. با توجه به اين مقدمه چند نکته ميتواند مطرح شود:
1- همانطور که انسان صد سال پيش جزء کوچکتري از حقايق موجود در جهان خلقت را نسبت به ما مي شناخته، ما نيز ميتوانيم اين امر را تعميم داده و معتقد باشيم که حقايق ديگري در اين جهان وجود دارند که هنوز از آن بيخبريم. حقايقي که به برداشتي کاملاً متفاوت از تعاريف و اعتقادات سنتي ما از جهان خلقت منجر خواهند شد. مانند کشفي که گاليله کرد و خط بطلان بر اعتقادات رايج در زمان خود مبني بر نظريه "زمين مرکزي" کشيد. همانقدرکه نظريه گاليله در زمان خود انقلابي و غير قابل باور بود، امروزه نيز ظهور نظريه هاي انقلابي که ديد جديدي در مورد حقايق خلقت ارائه ميکنند کاملاً امکانپذير است. بهمين دليل، دين يا فلسفه اي که در زندگي به آن اعتقاد داريم بايد از اين خصوصيت مهم بر خوردار باشد که در تضاد با چنين پيشرفتهايي بر نيايد و حتي راهگشاي ما در توليد چنين نظريه هاي بهتري باشد.
2- شناخت حقايق موجود در طبيعت بمرور زمان نقش کمتري بعنوان يک عامل مهم براي ادامه بقاء در روند تکامل ايفا ميکند. شناختهاي اوليه براي بقاء يافتن در محيط يکي از دلايل برتري انسان بعنوان موجود برتر و غالب در روند تکامل (evolution) را ايفا کرده ولي بمرور زمان با گسترش دانش، بسياري از شناختها بدون آنکه دخالتي در زندگي روزمره ما داشته باشند تنها و تنها به ما کمک ميکنند تا تصوير حقيقي تري از واقعيات جهان خلقت داشته باشيم. مثلاً مطالعه مرگ و تولد ستارگان يا سياهچاله هاي فضايي مستقيماً تأثير چنداني بر زندگي زميني ما نداشته اند ولي گستره دانش ما را نسبت به حقايق خلقت افزوده اند. مثالهاي بيشمار ديگري نيز وجود دارند که همگي از اين خصوصيت برخوردارند. البته بسياري از اين مطالعات به نتايجي نيز منجر شده اند که بعد از چند مرحله به خدمت بشر براي فراهم کردن زندگي بهتر در آمده اند، مانند الکترونيک، صنايع توليد انرژی و غيره.
3- همانطوريکه شناخت به ابزار احتياج دارد ميتوان اين ادعا را مطرح کرد که چنانچه موجودي ابزار لازم براي شناخت يک حقيقت را در اختيار نداشته باشد هيچگاه نخواهد توانست به حقيقت آگاه شود (حدقل تا زمانيکه ابزار لازم را کسب کند). بعنوان مثال فهم قانون نسبيت عام اينشتين احتياج به دانش رياضي در سطح دانشگاهي دارد و بدون آن نميتواند قابل فهم باشد. بعبارت ديگر براي انساني که 500 سال پيش مي زيسته هيچ راهي براي فهم دقيق پديده جاذبه بر اساس حقيقتي که توسط قانون نسبيت توصيف ميشود وجود نداشته چون هنوز دانشهاي وابسته به آن از جمله رياضيات مورد نياز ابداع نشده بود. بهمين ترتيب ميتوان گفت که براي انسان امروزي، سؤالهاي بسياري وجود دارد که جواب دادن به آنها احتياج به ابزارهايي بفرم نظريه هاي علمي و دستگاههاي اندازه گيري دارد که هنوز از دانش آنها بيخبريم. همانطوريکه انسانهاي سه هزار سال پيش پديده خسوف يا کسوف را امري مربوط به طلسم و جادو و ماوراءالطبيعه مي دانستند و شناخت لازم از دانش اين پديده را نداشتند، امروزه نيزانسانها درتوجيه بسياري از پديده ها کاري جز توسل به اينگونه توصيفات نميکنند و عملاً عدم توانايي خود در ارائه دلايل منطبق با دانش را با منتسب کردن اين پديده ها به معجزات و خوارق عادات و ماوراءالطبيعه جبران ميکنند. واقعيت اينست که اين وقايع نيز بر اساس قوانيني مشخص رخ ميدهند که ما هنوز دانش لازم و تئوري مبسوط براي توجيه آنها را در اختيار نداريم. قبول اين امر بسيار مهم است زيرا در اغلب مواردي که انسان بدليل عدم توانايي در توجيه علمي وقايع، به ماوراءالطبيعه بودن آنها اعتقاد پيدا ميکند، اين اعتقاد همراه با تعبيراتي متکي به حدس و گمان ميباشد که بر تفکرات و زندگي ما تأثيرات بعضاً منفي و غير سازنده و دور کننده از حقيقت ميگذارد. نقش يک انسان خردمند در اين ميان نه در انکار وجود اين پديده ها بلکه در تائيد آنها و تکيه بر عدم تعبير و تفسير آنها بر اساس ظن و گمان و همچنين تلاش براي بدست آوردن نظريه جامع و علمي که توضيح دهنده اين پديده ها باشد خواهد بود.
4- سؤال ديگري که مطرح ميشود اينست که اگر واقعاً انسان توانايي کسب و ادراک حقيقت را نداشته باشد چه؟ بعنوان مثال فردي که از کودکي نابينا يا ناشنوا بدنيا آمده و بزرگ شده باشد، هيچ امکاني براي فهم و درک معني نور و روشنايي و صوت را آنطورکه يک انسان عادي دارد نخواهد داشت. بهمين طريق نميتوانيم مطمئن باشيم که ما اساساً پتانسيل و قدرت درک و فهم حقيقت را آنطور که در عالم واقع وجود دارد خواهيم داشت. فرض کنيد همه انسانها نابينا بدنيا بيايند و هيچ اطلاعي هم از وجود واقعيتي به اسم نور نداشته باشند. در آنصورت چه اتفاقي براي جهان بيني انسانها خواهد افتاد؟ البته اين فرض شايد از اساس پارادوکسيال باشد چون اگر همه انسانها نابينا باشند ديگر اسم نسلشان انسان نخواهد بود ولي بهر حال ما ميتوانيم اين فرض را بکنيم تا ببينيم نتيجه آن برقدرت فهم و درک ما از جهان چه خواهد بود. اين به ما کمک خواهد کرد تا بتوانيم در مورد درک حقايق ديگري که احتمالاً در دنياي خارج وجود دارند ولي ما در حال حاضر توانايي فهم و درک و تجربه آنها را نداريم پيشرفت حاصل کنيم.