آنهاييکه زمان جنگ ايران و عراق حداقل بزرگتر از حتی 15 سالشان بود بخوبی بياد دارند که مردم چطور از فشار جنگ به ستوه آمده بودند
مخصوصاً که آن اواخر موشک باران شهرها تاثير روانی زيادی روی مردم می گذاشت. من در سال آخر جنگ سال آخر دوره ليسانس بودم و بخاطر می آورم که با هر کسی از مردم صحبت می کردی ميگفت "اين جنگ لعنتی تمام بشه فقط. ما حاضريم هر جور گرانی و کمبود رو هم تحمل کنيم. فقط بتوانيم مطمئن باشيم که هر لحظه نگران اينکه يک موشک بیاد بخوره تو سر خودمون و زن و بچمون نباشيم".
خوب جنگ هم تمام شد، و مردم يک نفس راحت کشيدند. اما بعد از يک مدت کوتاهی همه اون حرفهای قبلي شان يادشون رفت و شروع کردند به غرغر. البته اين غرغر کردنها طبيعی هستند چون انسان فراموشکاره و هميشه موقعيت و توقعات خودش رو با بالاتر از خودش مقايسه ميکنه نه با گذشته خودش. من موقعی که سال 1364 رفتم دانشگاه، ماشين حساب هم بزور داشتيم و برنامه های درس برنامه نويسی کامپيوتر را ميبايست روی کارت پانچ ميکرديم بعد می داديم به مرکز محاسبات کامپيتر دانشکده تا اونها رو بده به کارت خوان و جواب برنامه ها رو يک روز بعد چاپ بکنند! حالا بچه مدرسه ايها هم با کامپيوتر Pentium4 کار می کنند و دانشجوها می نالند از پائِين بودن سرعت اينترنت! من خودم هم اگر جای آنها بودم همين حرفها رو احتمال زياد ميزدم. فقط برام جالبه که سطح توقعها چطور تغيير کرده.
الان دانشجوها ميريزند توی خيابان تظاهرات ميکنند که آزادی می خواهيم (و حرفشان هم منطقی هست) ولی زمان ما که دانشجو بوديم ثوقعات چيز ديگری بود.سال 1366 يک دفعه وسط ترم اومدن اعلام کردند همه دانشجوها بايد 6 ماه بروند جنگ! می خواهم ببينم اين دانشجوهايی که الان اينقدر از اوضاع احوال کشور ناراضی هستند، هيچ فکر کرده اند که اگر جای ما بودند سال 1366 توقعاتشان چقدر نسبت به الان فرق ميکرد؟ اون موقع خيلی از دوستهای هم دانشگاهی ما که اولين سری رفتند طرح 6 ماهه کشته شدند و ما ديگر اصلا نمیِ توانستيم درس بخونيم.
به هرحال در عين اينکه آدم غرغرش رو نسبت به هر وضعی که درآن هست می کنه، ولی بعضی موقعها خوبه آدم بياد بياره که وضع می توانست از اين خيلی بدترهم باشه.